بانیفیلم: در بخش نخست گفتوگوی مجله GQ با تام کروز و الخاندرو گونزالس ایناریتو، تام کروز گفت که بازی درفیلم «حفار» حاصل و اوج تمام مهارتهای بازیگریاش است. این ستاره سینمای امریکا به شدت از تحربهای که در این فیلم داشت رضایت دارد،
ایناریتو هم به دلیل همکاری با تام کروز، از شیوه ارتباط او با نقش حرف زد و در ستایش هنر بازیگری او گفت: اگر به چشمان «تام» نگاه کنی، میبینی که آن چشمها میتوانند تو را از دلِ جهنمی لعنتی عبور دهند….
در بخش دوم این گفتوگو ضمن اینکه به فیلمهای دیگر تام کروز پرداخته شده، از تجربیات موفق او در مواجههاش با مرگ و همچنین ایجاد توازن میان فیلمهای کارگردانان مولف با آثار سینمای تجاری هم صحبت شده است…
****

*این پیشینه شماست. زیاد جابهجا میشدید؛ در عرض ۱۶ سال در ۱۵ مدرسه مختلف درس خواندید، یا همچین چیزی...
-تام کروز: مادرم اهل کنتاکی بود. او برای آدمها احترام زیادی قائل میشد؛ من هم دوست دارم به مردم کمک کنم. دوست دارم موفقیت و پیشرفت آنها را در زندگی ببینم. یک اصل درونی و شخصی هم داشتم که همیشه به آن پایبند بودم: اینکه هر جا هستم، چیزی را بهتر از قبل به جا بگذارم. ما در خانههای اجارهای زندگی میکردیم، بنابراین همیشه سعی میکردم آن اتاق را – یا کلاس درس را، یا هر جای دیگر را – به جای بهتری تبدیل کنم. همیشه این انگیزه پنهان را داشتم که میخواهم اوضاع را بهبود ببخشم و خودم را ارتقا دهم؛ اما اینها نباید به قیمت آسیب زدن به دیگران تمام شود. گمان میکنم همیشه به دنبال راهی بودم که بیشترین میزان سازندگی و کمترین میزان تخریب را داشته باشد.
*تام، وقتی داشتم برای این گفتوگو آماده میشدم، به این فکر میکردم که نسلی از تماشاگران — نسلی جوانتر — وجود دارد که شاید در حال حاضر تو را فقط به عنوان یک ستاره فیلمهای اکشن بشناسند، که...
-تام کروز: …جالب اینجاست که اینطور نیست. وقتی به مراسم اکران اولیه فیلمها میروی، میبینی که سه یا چهار نسل مختلف از مردم، آنجا حضور دارند. وقتی به نتفلیکس نگاه میکنی، میبینی که آنها میتوانند انواع و اقسام این فیلمها را تجربه کنند و ببینند. بنابراین، ما در مورد نحوه نمایش و اکران و دیده شدن جهانیِ مجموعه فیلمهایمان به چنین یافتههایی رسیدهایم.
*فکر میکنم زمانی بود که به نظر میرسید رویکرد تو نسبت به حرفه سینماییات، جستجو و همکاری با کارگردانان بزرگِ همنسل خودت — مثل استیون اسپیلبرگ، پل توماس اندرسون، مایکل مان و استنلی کوبریک — بوده است. و بعد، انگار نوع نگاهت به مسیر حرفهایات تغییر کرد.
-تام کروز: من هرگز چنین نگاهی نداشتم. همهچیز همیشه روندی تکاملی داشته است. برای من، ماجرا همیشه به شکل چالشی مداوم برای برداشتن گام بعدی بوده. و کارهایی که انجام دادهام — و دلایل و اهدافم در کاوشهای هنریام — همگی کاملاً آگاهانه و سنجیده بودهاند؛ چیزهایی که شاید هرگز دربارهشان صحبت نکردهام. من همواره در پی محک زدن تواناییهایم، یادگیری مهارتهای تازه و به چالش کشیدن خودم بودهام. وقتی به ماجرا نگاه میکنی، اصلِ کار، داستان و شخصیتپردازی است. مثلاً اینکه چطور فیلم «تاپ گان» (Top Gun) را به یک دنباله سینمایی تبدیل کنی؟ این خودش چالشهای خاصی دارد. اینها همان چیزهایی هستند که همیشه برایم جذاب و گیرا بودهاند. باور کن مسئله کمتر مربوط به صحبت کردن درباره خودم بوده است.

*خبر بدی برایت دارم.
-تام کروز: میدانم، میدانم، میدانم. [میخندد.] من بیشتر مشتاق شنیدن حرفهای تو هستم تا شنیدن صدای خودم.
*تام، سال گذشته مدتی را با کریستوفر مککوری گذراندم؛ کارگردان فیلم «مأموریت: غیرممکن» و دوست و همکار قدیمیات. یکی از موضوعاتی که دربارهاش صحبت کردیم، میزان خطرناک بودن کارهایی بود که انجام میدهی. تو واقعاً با موتورسیکلت از لبه صخره پریدی و بعد چتر نجاتت را باز کردی. در ارتفاع بالا، از بدنه هواپیماهای مختلف آویزان شدهای. سوالم از تو این است: آیا از مرگ میترسی؟
-تام کروز: ببین، فکر میکنم اگر به زندگی من نگاه کنی، میتوانی بگویی: من ایستادن بر لبه صخره را دوست دارم؛ هم به معنای واقعی و هم به معنای استعاری. منظورم این است که من به زندگی به چشم یک ماجراجویی نگاه میکنم و تمام عمرم همینطور بودهام. میخواهم آدمها را درک کنم. میخواهم زندگی و فرهنگها را بشناسم. ما به زندگی مینگریم و من از خودم میپرسم: آن آدمها چه کسانی هستند؟ چه احساسی دارند؟ آیا مثل من فکر میکنند؟ آیا به همان چیزهایی میخندند که من میخندم؟ چطور میتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم؟ و نمیخواستم فقط یک توریست باشم. میخواستم بروم و آنجا فیلم بسازم، چون معتقدم وقتی با آدمها چیزی خلق میکنی، واقعاً آنها را میشناسی. هر کسی برداشت ذهنی متفاوتی از زندگی و آدمها دارد. با این حال، وجوه مشترکی در ذات انسانی وجود دارد و من به دنبال آن وجوه مشترک هستم.
*پرسیدم که آیا از مرگ میترسی؟ بهویژه در مورد فیلمهای «مأموریت غیرممکن»، فکر میکنم تماشاگران واقعاً به تماشا مینشینند تا ببینند: آیا حال این آدم خوب خواهد بود؟
-تام کروز: مسئله اینجاست؛ چطور از این ابزارها استفاده کنیم تا تأثیری عاطفی بر تماشاگر بگذاریم؟ و آیا این کار همان پیامی را منتقل میکند که ما میخواهیم؟ پس، آیا از مرگ میترسم؟ نه، نمیترسم. اینطور نیست که اصلاً ترسی نداشته باشم؛ بلکه با آن حس، مشکلی ندارم. درک میکنم که زندگی هم قطعیتهایی دارد و هم عدمقطعیتهایی. و در فیلمسازی و زندگی، آنچه برایم جذاب است این است که: بیایید عدمقطعیتها را بیشتر به سمت قطعیتها سوق دهیم، اما در عین حال میخواهم عدمقطعیتهای دیگری هم ایجاد کنم تا رو به جلو حرکت کنیم و این بخشی از ماجراجوییِ کار باشد.
*به نظرت آن اشتیاق برای پیدا کردنِ «لبهی پرتگاه» از کجا میآید؟ آیا نظریهای دربارهی دلیل آن داری؟
-تام کروز: ذاتِ من همین است. نظریهام همین است.

*آیا هیچوقت، چه جلوی دوربین و چه بیرون از آن، احساس ترس میکنی؟
-تام کروز: موقعیتهایی هست که آدم میخواهد آن حس را تجربه کند؛ میخواهد آن حسِ عدم قطعیت را داشته باشد. اما من از ترسیدن نمیترسم. نمیدانم چطور بگویم... ابایی ندارم که بگویم: «بسیار خب، میدانم این یک جهش بزرگ است، اما بیایید انجامش دهیم. بزن بریم.» سعی میکنم چیزهایی را که نمیدانم تشخیص دهم و تظاهر به دانستنِ چیزهایی که نمیدانم (یا حتی چیزهایی که میدانم) نمیکنم. نگاه من اینگونه است. تو چطور؟ از مرگ میترسی؟ از اینکه بترسی، میترسی؟
*آیا از مرگ میترسم؟ فکر میکنم بله. قطعاً اگر بخواهم با موتورسیکلت از لبهی یک صخره پایین بپرم، میترسم.
-تام کروز: ببین، میدانم که این کار مناسب همه نیست. فکر هم نمیکنم برای همه مناسب باشد.
این هم نوعی «لبهی صخره» است، مگر نه؟ صحبت کردن با کسی، یا پا گذاشتن به قلمرویی ناشناخته همراه با او. فکر میکنم آن ترشح آدرنالین را دوست دارم. اما خطر فیزیکیِ مرگبار... اینکه واقعاً ممکن است بمیرم؟ فکر نمیکنم آن بخشش برای من مناسب باشد.
و میدانی؟ هر کسی دغدغههای خودش را دارد؛ چیزهایی که باید در زندگی با آنها روبرو شود و چیزهایی که برایش ترسناک است یا هر چیز دیگر.
-ایناریتو: یادم میآید وقتی پشتصحنههای فیلم «مأموریت: غیرممکن» را میدیدم، تام، آن لحظاتی که آن بدلکاریهای دیوانهوار را انجام میدادی؛ و چهرهی کریس [مککواری] را میدیدم که انگار دارد از سکتهی قلبی میمیرد. وقتی تو اینها را تعریف میکردی، خودم را جای تو میگذاشتم، زک؛ چون در فیلم «حفار» (Digger) هم صحنهای داشتیم که... البته او جانش را به خطر نمیانداخت، اما نوعی رقص باله در کار بود، درست است؟ نقاشها تابلوهایشان را دارند، موسیقیدانها قطعاتشان را؛ اما در سینما، تو با معماری، فضا، نورپردازی، دیالوگ، درام، رقص و کلی چیز دیگر سروکار داری. تام هدایتگرِ تمامِ این رقص است و اگر تام شکست بخورد، همه چیز فرو میریزد، مگر نه؟ او خورشیدِ این منظومه است. و بازیگرانی مثل ساندرا هولر، جسی [پلمونز] و ریز [احمد] را داری که هر کدام نقشی دارند، به علاوهی ۳۰۰ هنرور. و یک سکانس طولانی هست که ماههاست داریم برایش برنامهریزی میکنیم؛ پر از ایده، دیالوگ، شوخی و کلی ماجراهای دیگر، و تکتک ثانیههایش حیاتی است. تو هم آن بالا توی آن جرثقیل لعنتی نشستهای و اگر یک جای کار بلنگد —یک کلمه اشتباه، یک لحظه تردید یا یک تپق—همه چیز به باد میرود.
بعد تام برمیگردد و من هفت نکته را به او میگویم. او با آن نگاهِ بهخصوصش به من زل زده بود [تقلید حالت چهرهی بسیار متمرکز و شدیدِ تام]. انگار چشمهایش داشتند عکس میگرفتند؛ تقتقتق. بعد گفت: «بله، گرفتم چی شد.» «مطمئنی؟» «گرفتم.» «لعنتی، انگار دوربین است!» و بعد: «ضبط!»
و من هم مثل کریس [مککواری]، از شدت استرس داشتم میمردم و با خودم میگفتم: «خواهش میکنم گندش نزن.» و وقتی او تکتک آن نکات را بینقص اجرا میکرد، با خودم میگفتم: «این آدم چطور، لعنتی چطور میتواند اینقدر دقیق فیزیکِ حرکت، فضاها، سکوت، فریاد، تهاجم، آسیبپذیری و آن رقص با دوربین را درک کند و به تمام جزئیات مسلط باشد؟»
*داشتم به این فکر میکردم که اولین تریلری که شما برای فیلم «حفار» منتشر کردید، یک مونتاژ دو و نیم دقیقهای از زندگی حرفهای و سینمایی تو بود، تام؛ که در پایانش بخشهای کوتاهی از فیلم جدید هم گنجانده شده بود. کنجکاوم بدانم وقتی آن مجموعه از نقشآفرینیهای گذشتهات را میبینی، چه افکاری از ذهنت میگذرد؟
-تام کروز: به لذتِ خلق کردن فکر میکنم، به کسانی که با آنها همکاری داشتهام، به لحظات فوقالعادهای که تجربه کردهام و چالشهای بزرگی که از سر گذراندهایم؛ و اینکه اصلاً فرصت فیلمسازی پیدا کردم و از همان دوران کودکی رویای انجام این کار را در سر داشتم. چهره تمام کسانی را که در ساخت آن آثار نقش داشتند، میبینم و بابت آن احساس قدردانی میکنم. تکتک لحظاتِ ساخت آن آثار و روند شکلگیری و تکامل پروژهها را به یاد میآورم. اینها چیزهایی است که به آنها فکر میکنم. وقتی به فیلم «دیگر» نگاه میکنم —و اینکه بالاخره پس از ۲۵ سال فرصت همکاری با ایناریتو را پیدا کردم— میبینم که همه چیز به همین نقطه ختم شده است.
*شما بخشی از فیلمبرداری را در استودیوهای «پاینوود» (Pinewood) در نزدیکی لندن انجام دادید، درست است؟ تام، تو فیلم «افسانه» (Legend) را آنجا ساختی. فیلم «چشمان کاملاً بسته» (Eyes Wide Shut) را هم آنجا کار کردی.
-تام کروز: «مأموریت غیرممکن»—اولین فیلمی که خودم تهیهکنندگیاش را بر عهده داشتم. و همچنین «مصاحبه با خونآشام».
*خب، بازگشت به جایی که آن فیلمها را در آن ساختی، چه حسی برایت دارد...
-تام کروز: حس زیبایی بود. عاشق آنجا هستم. آنجا خانه من است. برای من، خانه یعنی سر صحنه فیلمبرداری. مردم میپرسند: «کجا زندگی میکنی؟» و من میگویم: «سر صحنههای فیلمبرداری. و در سراسر دنیا. من شهروند جهانم، شهروند بشریت.»
*منظورم این است که آیا خودِ جوانترت را آنجا میبینی؟ آیا حس میکنی وقتی از گوشهای میپیچی، ممکن است با روحِ آن نسخه جوانترِ خودت روبرو شوی؟
-ایناریتو: وقتی در لندن با تام جلسه داشتم و داشتیم قرارداد را با پاینوود نهایی میکردیم، گفتم: «قرار است در پاینوود فیلمبرداری کنیم.» او گفت: «اوه، من قبلاً آنجا فیلمبرداری داشتهام.» گفتم: «واقعاً؟» گفت: «بله، ۴۰ سال پیش ما آن استیج (صحنه) را به آتش کشیدیم.»
*در زمان صرف ناهار، حین فیلمبرداری فیلم «افسانه» اثر ریدلی اسکات.
-ایناریتو: «ما آن را سوزاندیم.» اصلاً چطور ممکن است کسی به من بگوید: «چهل سال پیش، ما یک صحنه را سوزاندیم»؟ من هم گفتم: «خب، امیدوارم این بار شانس بهتری داشته باشیم.»
ادامه دارد…
