*المیرا ندائی

در روزگاری که جهان، هر روز با زخمی تازه از خواب برمی‌خیزد، ظاهراً عده‌ای از هنرمندان ما در جغرافیایی دیگر زندگی می‌کنند؛ سرزمینی امن و بی‌دغدغه که در آن نه فقر معنا دارد، نه تبعیض، نه اضطراب فردا، نه فرسودگی انسان و نه هیچ‌یک از آن رنج‌هایی که زندگی روزمره مردم را به میدان دشوار بقا تبدیل کرده است.

در آن سرزمین خیالی، همه‌چیز به‌طرز شگفت‌انگیزی مرتب است: چهره‌ها آراسته‌اند، لباس‌ها گران‌قیمت‌اند، خانه‌ها از تصاویر مجلات معماری بیرون آمده‌اند و لبخندها چنان حساب‌شده‌اند که گویی حتی اندوه نیز پیش از ورود به قاب، باید از فیلتر زیبایی‌شناسی عبور کند.

آنچه در این میان غایب است، نه الزاماً فقر مادی، بلکه فقر توجه است؛ بی‌اعتنایی به جهانی که بیرون از قاب دوربین جریان دارد.

گویی برخی از بازیگران ما به‌تدریج فراموش کرده‌اند که هنر، پیش از آنکه وسیله‌ای برای دیده‌شدن باشد، امکانی برای دیدن است؛ دیدن دیگری، دیدن رنجی که به ما تعلق ندارد، دیدن حقیقتی که ممکن است آسایش ما را برهم بزند. آنان چنان سرگرم بازتاب تصویر خویش در آینه‌های متعددند که فرصت نمی‌کنند سر برگردانند و ببینند بیرون از اتاق آینه‌ها چه می‌گذرد.

البته باید انصاف داد؛ بی‌تفاوتی هم در روزگار ما به مهارت ویژه‌ای نیاز دارد. نمی‌توان هر روز در برابر انبوهی از خبرهای تلخ، تصاویر رنج و نشانه‌های آشکار فرسودگی اجتماعی زندگی کرد و همچنان چنان آسوده از کنار جهان گذشت که گویی تنها مسئله مهم بشر، انتخاب میان دو برند لباس یا پیدا کردن لوکیشنی مناسب برای ثبت یک لبخند حرفه‌ای است. این میزان از آسودگی، اگر حاصل تمرین نباشد، دست‌کم نوعی استعداد نادر در نادیده‌گرفتن است.

مسئله البته مذمت و نکوهش داشتن خانه زیبا، پوشیدن لباس گران‌قیمت یا لذت‌بردن از مواهب زندگی نیست. هیچ‌کس از هنرمند انتظار ندارد فقر را به‌عنوان یونیفرمی اخلاقی بر تن کند یا برای اثبات همدلی، از حق شادی و آسایش خود چشم بپوشد.

مسئله از جایی آغاز می‌شود که تجمل، از یک انتخاب شخصی به هویتی حرفه‌ای بدل می‌شود؛ جایی که شهرت نه مسئولیتی برای فهمیدن جهان، بلکه امتیازی برای فاصله‌ گرفتن از آن تلقی می‌شود. جایی که هنرمند، به‌جای آنکه آینه‌ای برای جامعه باشد، به ویترینی برای نمایش موفقیت شخصی خود تبدیل می‌شود.

در چنین وضعیتی، هنر نیز آرام‌آرام از معنای خود تهی می‌شود و به کالایی بدل می‌گردد که ارزشش را نه عمق تجربه، نه جسارت اندیشه و نه کیفیت اثر، بلکه میزان دیده‌ شدن، تعداد دنبال‌کنندگان و ظرفیت تبلیغاتی چهره صاحب آن تعیین می‌کند.

در چنین شرایطی، دیگر چندان مهم نیست هنرمند چه می‌گوید؛ مهم این است که چند نفر آن را می‌بینند. مهم نیست حرفی برای گفتن دارد یا نه؛ مهم این است که همچنان موضوع گفت‌وگو باقی بماند.

در این اقتصاد عجیبِ توجه، حتی سکوت نیز می‌تواند محصولی قابل فروش باشد و هر حضور عمومی، فرصتی برای بازاریابی. گاه آدم به این نتیجه می‌رسد که بعضی چهره‌ها نه در خدمت هنر، بلکه هنر را در خدمت استمرار حضور خود استخدام کرده‌اند. هنر، در این مناسبات، کارمند کم‌حقوق شهرت است؛ هر روز باید برای اربابش تصویر تازه‌ای تولید کند.

اما برای فهم تفاوت میان شهرت و اعتبار، کافی است نگاهی به آن دسته از بازیگران بزرگ جهان بیندازیم که بیرون از پرده سینما نیز کوشیده‌اند نسبت خود را با واقعیت انسانی حفظ کنند.

وقتی از چهره‌هایی چون مارک روفالو سخن می‌گوییم که درباره تغییرات اقلیمی و مسائل اجتماعی موضع می‌گیرد، یا سوزان ساراندون که سال‌ها در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی حضور داشته است، یا خاویر باردم که درباره مسائل انسانی و بحران‌های جهانی سخن گفته، مقصود این نیست که آنان بی‌خطا، مقدس یا از هر انگیزه شخصی مبرا هستند. شهرت جهانی نیز کسی را از تناقض، خطا یا خودنمایی مصون نمی‌کند. تفاوت را باید در اصل دیگری جست‌وجو کرد: در این باور که بازیگر بودن، لزوماً به معنای پایان مسئولیت انسان بودن نیست.

در میان بازیگران و هنرمندان جهان، کسانی بوده‌اند که از اعتبار حرفه‌ای خود برای جلب توجه به مسئله‌ای فراتر از خویش استفاده کرده‌اند؛ کسانی که می‌دانسته‌اند شهرت، اگر فقط به تکثیر تصویر صاحبش منجر شود، چیزی جز پژواک صدایی در اتاقی بسته نیست. آنان دست‌کم در بهترین لحظات خود، کوشیده‌اند از شهرت به‌عنوان بلندگو استفاده کنند، نه آینه.

البته نباید از این مقایسه تصویری آرمانی و ساده‌لوحانه ساخت. در سینمای جهان نیز کم نیستند ستارگانی که در مدار تبلیغات، تجمل و مصرف‌گرایی می‌چرخند؛ همان‌طور که در میان هنرمندان ایرانی نیز کسانی حضور دارند که با آثار ارزشمند، رفتار مسئولانه یا مواضع انسانی خود، فاصله‌ای جدی از این ابتذال نمایشی گرفته‌اند. نقد منصفانه، مرزها را بر اساس ملیت ترسیم نمی‌کند؛ معیارش کیفیت اندیشه، صداقت رفتار و نسبت آدم‌ها با حقیقتی است که ادعای بازنمایی آن را دارند.

با این ‌حال، از بخشی از فضای سلبریتی‌محور ما می‌توان پرسش‌هایی جدی‌تر پرسید؛

چرا گاهی چنین به نظر می‌رسد که فاصله میان هنرمند و جامعه، نه یک فاصله ناگزیر حرفه‌ای، بلکه نوعی جدایی عاطفی است؟

چرا گاهی در میان انبوه تصاویر رنگارنگ، نشانی از پیچیدگی جامعه‌ای که این چهره‌ها در آن به شهرت رسیده‌اند دیده نمی‌شود؟

چرا زندگی عمومی برخی از آنان بیش از آنکه حامل نشانه‌ای از تجربه زیسته مردم باشد، به کاتالوگی از مصرف، سفر، برند و خودنمایی شباهت پیدا می‌کند؟

شاید پاسخ این پرسش‌ها را باید در سوءتفاهمی قدیمی جست‌وجو کرد؛ اینکه دیده‌شدن را با ارزشمند بودن اشتباه گرفته‌ایم و محبوبیت را به‌جای عمق نشانده‌ایم. در این معادله، کسی که بیشتر دیده می‌شود، الزاماً بیشتر می‌فهمد؛ کسی که بیشتر درباره‌اش حرف می‌زنند، لابد حرف مهم‌تری دارد؛ و کسی که تصویرش در همه‌جا حاضر است، گویا حق دارد خود را به‌جای صدای جامعه بنشاند.

اما جامعه، آینه آرزوهای سلبریتی‌ها نیست. مردم نیز سیاهی‌لشکر زندگی پرزرق‌وبرق آنان نیستند. هنرمند، هرقدر هم مشهور باشد، از دل جامعه برمی‌خیزد و اعتبارش را، مستقیم یا غیرمستقیم، از همان جامعه می‌گیرد. اگر روزی این پیوند گسسته شود، آنچه باقی می‌ماند ممکن است هنوز شهرت باشد، اما دیگر لزوماً اعتبار نیست؛ ممکن است تصویر باشد، اما نه معنا؛ ممکن است صدایی بلند باشد، اما نه سخنی شنیدنی.

در این میان، شاید تأسف‌بارترین اتفاق، کمبود استعداد نباشد، بلکه فقدان کنجکاوی فکری باشد. استعداد، بدون مطالعه و تأمل، می‌تواند به تکرار یک نقش محدود بماند؛ شهرت، بدون خودآگاهی، می‌تواند به توهم اهمیت بینجامد؛ و موفقیت، بدون ظرفیت درک دیگری، ممکن است آدمی را به موجودی تبدیل کند که جهان را فقط تا جایی جدی می‌گیرد که در قاب شخصی او جا شود.

البته از چهره‌ای که حرفه‌اش بازیگری است، نمی‌توان انتظار داشت فیلسوف، جامعه‌شناس یا مصلح اجتماعی باشد. قرار هم نیست هر هنرمندی درباره همه‌ چیز نظریه داشته باشد یا هر سکوتی را نشانه بی‌وجدانی هنرمند بدانیم. اما وقتی کسی از اعتبار عمومی خود بهره می‌برد، طبیعی است که رفتار و مواضعش نیز در معرض نقد عمومی قرار گیرد. به‌ویژه هنگامی که تصویرسازی از خویش، جای اندیشیدن درباره جهان را بگیرد و نمایش موفقیت شخصی، تنها محتوای قابل عرضه او شود.

هنر، اگر قرار باشد فقط به زیباترکردن چهره صاحبانش کمک کند، شاید همچنان سرگرم‌کننده باشد، اما دیگر نمی‌توان به‌ آسانی آن را وجدان بیدار جامعه نامید. هنرمند قرار نیست همیشه معترض باشد؛ اما اگر هرگز چیزی جز منافع، علایق و تصویر شخصی خود را نبیند، باید پرسید چه چیزی در تجربه هنری او از جهان بیرون رسوب کرده است؟

در نهایت، تفاوت میان یک بازیگر مشهور و یک هنرمند صاحب اعتبار، شاید در همین نکته ظریف باشد: اولی می‌کوشد جهان او را ببیند؛ دومی می‌کوشد جهان را ببیند.

اولی از جامعه مخاطب می‌سازد؛ دومی در جامعه انسان می‌بیند.

اولی نگران فراموش‌شدن نام خود است؛ دومی گاهی نگران فراموش‌شدن حقیقتی است که نامش را بر زبان آورده است.

و چه طنز تلخی در این میان نهفته است؛ در روزگاری که تقریباً همه می‌خواهند دیده شوند، شاید نادرترین فضیلت، توانایی دیدن باشد؛ دیدن انسانی که لباس گران‌قیمت ندارد، رنجی که قابلیت تبلیغاتی ندارد، حقیقتی که با الگوریتم‌های محبوبیت سازگار نیست و مسئله‌ای که هیچ برند معتبری حاضر نیست نام خود را پای آن بگذارد.

شاید بعضی از چهره‌های پرآوازه ما بد نباشد گاهی از مقابل دوربین کنار بروند و چند دقیقه‌ای به جهان نگاه کنند؛ نه از پشت لنز، نه از دریچه شهرت و نه با این پرسش که «این تصویر چه بازخوردی خواهد داشت؟» بلکه با این پرسش ساده و دشوار که «در جهانی که من در آن زندگی می‌کنم، چه چیزی واقعاً اهمیت دارد؟»

زیرا تاریخ هنر، برخلاف شبکه‌های اجتماعی، حافظه‌ای انتخاب‌گر دارد. ممکن است تصویری برای چند روز پربازدید شود، نامی برای چند سال بر سر زبان‌ها بیفتد و چهره‌ای در هزاران قاب تکرار شود؛ اما ماندگاری، معامله دیگری است. تاریخ، معمولاً برای تعداد دفعاتی که کسی خود را به نمایش گذاشته است، جایزه‌ای در نظر نمی‌گیرد.

در پایان، شاید مسئله این نباشد که چرا برخی بازیگران ما شبیه ستاره‌های جهانی نیستند؛ مسئله این است که چرا گاهی از ستاره‌بودن، فقط نورافکن را آموخته‌اند و نه مسئولیت روشن‌کردن تاریکی را.

و چه حیف که در سرزمینی با این‌همه قصه ناتمام، رنج خاموش و زندگی‌های دشوار، بعضی‌ها چنان سرگرم زیباترکردن قاب خویش‌اند که فراموش کرده‌اند بیرون از قاب، هنوز جهانی وجود دارد که به تماشاچی نیاز ندارد؛ به انسان نیاز دارد.

۱۴۰۵/۰۷/۲۰