داماهی از ژرفای آب‌های جنوب سر بر می آورد

یادداشت: جمشید پوراحمد

2 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
داماهی از ژرفای آب‌های جنوب سر بر می آورد
بعد از انتشار یادداشت «ما فرزندان ایرانیم» دوست فاصله داری پیام فرستاد که برای کمک به مردم جنوب، چی ببریم و کجا بمانیم؟!! دوست فاصله‌دار؛ اینجانب رسماً از شما به دلیل ناتوانی درنوشتن یادداشت، پوزش می‌خواهم و نمی‌دانستم که تشخیص افتراق و ناهمسویی بین همدلی و همدردی و کمک...؟! ای کاش به جای دیدن موضوعات پربار دنیای مجازی!! وقت می‌گذاشتید و از سلسله‌های تاریخ ایران، از ایلامیان، هخامنشیان، سلوکیان، تا آخرین آن، پهلوی. مطالعه‌ای داشتید و از پایداری، قدمت، قدرت، ایستادگی و فرهنگ وهنر جنوب نشینان باخبر بودید. روایت است که در آب‌های جنوب ماهی‌ای می‌زیست به نام داماهی. نه هر دیده‌ای او را می‌دید و نه هر گوشی آوازش را می‌شنید. می‌گفتند پیکرش از کشتی‌ها بزرگ‌تر و چشمانش چون دو ماهِ کامل تاریکی دریا را روشن می‌کرد. اما شگفت‌ترین راز داماهی نه بزرگی او، بلکه نوایی بود که از درونش برمی‌خاست. پیران ساحل می‌گفتند؛ در سینه‌ی داماهی، دریایی دیگر نهفته است. دریایی که موج‌هایش به جای خروش، موسیقی می‌نوازند و هر کس آن نغمه را بشنود، اندوه سالیان از دلش رخت بر می‌بندد و امید، آرام آرام چون سپیده درجانش می‌دمد. روایت است که هرگاه قبیله‌ای از رنجِ جنگ و قحطی به ستوه می‌آمد و کودکان با ترس و آشوب به خواب می‌رفتند، داماهی از ژرفای آب سر برمی آورد. بی‌هیاهو به ساحل نزدیک می‌شد و مردم را فرا می‌خواند؛ نه با صدا که با همان موسیقی خاموش. آنان که دل به دریا می‌سپردند بر پشت او می‌نشستند و راهیِ سفری می‌شدند که هیچ نقشه‌ای نشانش نمی‌داد. روزها و شب‌ها بر آب می‌گذشتند تا سرانجام به سرزمینی می‌رسیدند که می‌گفتند خاکش بوی باران می‌دهد. نخل‌ هایش هرگز بی‌ثمر نمی‌شوند و هیچ خانه‌ای از خنده خالی نیست. اما راز بزرگ آن بود که آن سرزمین، جایی بیرون ازجهان نبود؛ در دلِ خودِ مسافران بود. چون باز می‌گشتند هنوز همان ساحل و همان دریا پیش رویشان بود، اما نگاهشان دگرگون شده بود. با دست‌هایی خسته خانه می‌ساختند؛ در زمین خشک نخل می‌کاشتند؛ و با دل‌های شکسته دوباره آواز  می‌خواندند. از همین‌ رو دریانوردان کهن می‌گفتند؛ داماهی مردم را به سرزمین شادی نمی‌برد؛ او شادی را در دل کسانی بیدار می‌کند که گمان می‌کردند دیگر هیچ امیدی نمانده است. و شاید به همین دلیل است که هنوز در شب‌های پرتلاطم خلیج فارس اگر گوش جان بسپاری، از زیر موج‌ها نوایی دور به گوش می‌رسد. نوایی که انگار می‌گوید؛ تا امید زنده است راه نیز گم نخواهد شد.