انتشار کتاب بیستم داستانهای شاهنامه؛ سوگنامه ی فُرود پسرِ سیاوش
بانیفیلم: در ادامه سسلسه کتابهای مجموعه داستانهای شاهنامه نوشتهی محسن دامادی، بیستمین جلد از این مجموعه با نام سوگنامه ی فُرود پسرِ سیاوش توسط کتاب سرای نیک منتشر شد.
6 دقیقه مطالعه
فرهنگی
محسن دامادی در بخشی از شرح این کتاب نوشته: اگر اهلِ سیاست، با ادبیاتِ گرانسنگ و شیرینِ ایران بیگانه باشند، باک نیست... اما فرزندانِ ایران باید از شاهنامه، گلستان، مثنوی و... بیاموزند، تا به چرا زنده بودن و چگونه زندگی کردن، بیشتر و بهتر بیندیشند.
در شزح این کتاب که برگرفته از داستانهای شاهنامه نوشته حکیم ابوالفاسم فردوسیست آمده:
/یکی داستان زد بِدین پُر خِرَد/ که از خوی بَد، مَرد کِیفَر بَرَد. /
از زبانِ خردمندان در خدای نامه آمده که مردم از خویِ بدِ خودشان کیفر خواهند دید.
ایران در زمانِ پادشاهی کیخسرو، پس از دورانی خشکسالی و جنگهای بیهوده، روی آرامش می بیند. شهرها آباد می شود. مردم از روزگارِ نو خشنود هستند. کاوس از خسرو میخواهد کینخواهِ خونِ پدر (سیاوش) باشد و سایهی شومِ افراسیابِ ستمگر را برای همیشه از سرِ ایرانیان بردارد.
خسرو سپاهی به فرماندهی توسِ پهلوان به سوی توران روانه میکند. توس بر سرِ دو راهی، فرمانِ شاه را زیرِ پا گذاشته و به اندرزِ گودرز بها نمیدهد، میگوید من فرمانده هستم و برخلافِ خواستهی شاه از راه کلات به سوی توران میرود!
انگار فردوسی این دو راهی را نمادی از دو صدای آشنای درونِ هر یک از ما می داند که یکی با ندایی آرام، فرمانِ عقل است و دیگری به بانگِ بلند و قدرتمند، نمادِ خواسته های هوسهای ماست!
توس گرفتارِ خودنمایی، تکبر، منم گویی و لجبازی، در کلات، جنگی بیهوده با فرود، فرمانروای کلات و برادرِ ناتنیِ خسرو -از جَریره همسرِ نخستِ سیاوش- به راه می اندازد. دلِ فرود، در تبعید، با ایرانیان است.
شاعر در بارهی توس می گوید: در وجودِ چنین آدمی، هنرمندی (دانایی) و خردمندی، مانندِ تیغی است که زنگار گرفته!
/ هُنر با خِرَد در دلِ مَردِ تُند/ چو تیغی که گردد به زَنگار کُند /
در تاریخِ ایران، خشمِ بیجای شاهان و حاکمان، بارها موجبِ جنگهای ویرانگر شده و مردمِ بیگناه تاوان داده اند. نمونهی بارزِ آن، رفتارِ نسنجیدهی سلطان محمد خوارزمشاه با فرستادگانِ چنگیز خان مغول است که موجبِ جنگی دیرسال و ویرانگر، کشتارِ مردم و چپاول خان و مان و دست درازی به دخترانِ ایران شد... نادانی شاهِ قاجار (فتحعلیشاه) و مشاوره با آدم های نادان و چاپلوس، هفده شهرِ آبادِ ایران را به روس ها داد...
در اینجا نیز تخوار وزیر و مشاوری نابخرد است. او فرود را به مقابله با توس برمی انگیزد و چون راهی برای نجات نمی ماند، هشدار می دهد که در جنگی برابر با توس نیست.
/ تو با او پَسنده نباشی به جنگ/ نِگَه کُن که الماس دارد به چنگ /
در سخنِ فردوسی از زبانِ تخوار، این پند نهفته است که برای مبارزه با آدمی زورمند و کشوری قدرتمند، باید سنجیده رفتار کرد و با ابزار و توانِ مناسب جنگید. جلوی تیغِ تیز رفتن شجاعت نیست، بلکه تَهَوری دور از تدبیر و دوراندیشی است.
از نگاه فردوسی، جنگها چه نتیجه ی گفتگو با مشاورانِ نادان، چه توهمِ نابجا یا ناشی از ادعای پوچ و ناروای فرماندهانِ نابخرد باشد، پیامدِ زیانبار آن همواره برای مردمان و میهن است.
داستانِ فرود یکی از شاهکارهای ناشناختهی شاهنامه برای کارهای سینمایی است: شاه به فرماندهی (توس) جایگاهی برای انجام کاری (ماموریتی) می دهد. فرمانده ی مغرور، فرمانبری دانا نیست، جنگی بی دلیل به راه می اندازد، در حالی که حریفِ او آماده است با دشمنِ مشترک بجنگند.
فردوسی با شخصیتپردازی بیمانند از توس و درون یا ضمیرِ ناهشیارِ او میگوید که چون از نوادگانِ نوذر، شاه پیشین ایران است، خود را شایسته ی تاجِ پادشاهی می داند.
/ همی گوید از تُخمه ی نوذَرم/ جهان را به شاهی خود اَندَر خورَم /
توس در مخالفت با شاه، خود را بیش از آن میبیند که هست. فردوسی، طنازانه، این پهلوانِ درشت اندام را غلتزنان از شیبِ کوه پایین می اندازد تا موجبِ خندهی دختران بر بامِ دژ شود، تا بدانیم غرور، به هنگامِ سقوط، با ما چه می کند!؟
/پَرستندگان خنده برداشتند/ همی نَعره از چَرخ بُگذاشتند /
که پیشِ جوانی، یکی مردِ پیر/ از اَفراز غَلطان شد از بیمِ تیر /
نمونه ی دیگر از رفتارهای نا به خودآگاه، از گیوِ پهلوان است. پهلوانی که در کتابِ هجدهم خواندیم با چند لشکرِ تورانی جنگید تا شاه ایران را به سلامت به میهن بازگرداند، در این داستان، خشمی پنهان از غروری دروغین (کاذب) دارد؛ برای نبرد با یک تن، سواره میرود و پیاده و به خواری بازمی گردد.
/ کمان را به زِه کرد جنگی فرود/ سرِ خانه ی چَرخ، بر کَف بِسود /
بِزَد تیر بر سینه ی اسب گیو/ فرود آمد از اسب و برگشت نیو /
یکی دیگر فصلهای درخشانِ سینماییِ داستان، پایانِ آن و زمانی است که دژِ فرود فرو می ریزد. سپاهیانِ ایران بنای چپاول می گذارند و...
/ دَرِ دژ بِکَندَند ایرانیان/ به غارت بِبَستند یک یک میان /
آنگاه بهرام به تنهایی در قابِ دوربینِ شاعر می ماند. بهرام به شاه نشین دژ میرود و بندِ دلش پاره می شود!
/ چو بهرام نزدیکِ آن باره شد/ از اندوه یِکسَر دلش پاره شد /
فرود کشته شده، مادرش با خنجری در سینه، بر پیکرِ فرزند افتاده... پیرامونِ بهرام جز سوختن و چپاولِ کاخ نیست.
/ بیامَد به بالینِ فَرُخ فُرود/ رُخَش پُر زِ آب و دلش پُر زِ دود /
... به گِردَش همه کاخ افروخته/ همه خان و مان کَنده و سوخته /
از نگاه فردوسی، منم گویی (تَکَبُر)، غرور ناشی از نادانی، تنها من درست می گویم و... مانعِ بزرگِ پیشرفتِ فرهنگ و تمدنِ بشری و تکرارِ جنگ های بیهوده است. جدالِ توس با فرود با کرکری خوانی آغاز میشود و تا مرزِ فاجعه پیش میرود.
شاعر میگوید: سنگ و سندانِ آهنین هم از مرگ میترسد، مگر جانِ آدمی از سنگ و سندان سختتر است؟ هیچ کس از مردن رهایی ندارد، هر کس باید بداند چگونه توشهای دارد؟
/ دل سنگ و سِندان بترسد زِ مرگ/ رهایی نباید اَزو بار و برگ /
داستانهای شاهنامه، مثنوی، گلستان و... برای آموختن است تا آزمودهژهای تلخ دوباره آزموده نشوند. به گفتهی مولوی: در افسانهها، ولو سخن از ویرانهها باشد، گنجهای پنهان را جستجو کنید!
/ کودکان افسانهها می آورند/ درج در افسانه شان بس راز و پند /
هَزل ها گویند در افسانه ها/ گنج میجو در همه ویرانه ها /
اگر اهلِ سیاست، با ادبیاتِ گرانسنگ و شیرینِ ایران بیگانه باشند، باک نیست... اما فرزندانِ ایران باید از شاهنامه، گلستان، مثنوی و... بیاموزند، تا به چرا زنده بودن و چگونه زندگی کردن، بیشتر و بهتر بیندیشند.
سوگنامه ی فرود پسرِ سیاوش، در این هفته، از سوی انتشاراتِ کتاب سرای نیک روانه ی بازارِ کتاب شده است.