یادداشت سعید مطلبی برای درگذشت کارگردان باشو…
دنيا بدون بهرام بيضايى واقعا چيزى كم دارد
بانیفیلم: سعید مطلبی نویسنده و کارگردان قدیمی، با نوشتن یادداشتی از خاطرات سالهای دور با بهرام بیضایی یاد کرد. او به درستی در پایان نوشتهاش به صراحت اعلام کرد که؛ دنيا بدون بهرام بيضايى واقعا چيزى كم دارد… این یادداشت را بخوانید:
4 دقیقه مطالعه
سینمای ایران

اسمعيل نورى علاء تلفن کرد كه قرار است همراه بهرام (بيضايى) به تاتر حافظ برويم، ميايى؟ گفتم ميايم، قرار گذاشتيم خيابان سى مترى كنار كاباره شكوفه نو.
تاتر حافظ در محله شهرنو بود، در همان خيابان اول وقتى از درش وارد ميشدى، بيشتر شبيه يك مغازه بزرگ و دراز بود و درش هم همچون مغازهها از بيرون ميتوانستى داخل آن و تماشاچىها و حتى قسمتى از سن و صحنه را ببينى، بليط خريديم و در همان رديف اول نمايش نشستيم، نميدانم ايده بهرام بود يا پيام (اسمعيل نورى علاء را دوستانش پيام خطاب ميكردند) اما ايده هر كدام که بود براىم عجيب و باور نكردنى بود، فكر اينكه اگر كسى ما را در اين محله ببيند چه فکری خواهد كرد در تمام مدت آزارم ميداد اما آن دو كاملا بيخيال بودند انگار كه قرار است به معتبرترين و اشرافىترين سالن اپرا بروند، نمايش شروع شد و به جايى رسيد كه ارباب ازدست نوكر( سياه نمايش) عصبانى ميشد وباعصا دنبالش ميكرد، سياه براى فرار ازدست ارباب ازصحنه پايين پريد ازميان تماشاگران دويد وخود را به خيابان رساند، حالا تاتر دوصحنه داشت و روبروى هم ، يكى همان صحنه مقابل بود كه ارباب برآن ايستاده بود وباعصايش نوكر راتهديد ميكرد وديگرى درست پشت سرما و در خيابانى كه محل عبور و مرور ساكنين قلعه و مشتريانش بود كه سياه در آنجا ايستاده بود و به تهديدهاى ارباب عكسالعمل نشان ميداد. ارباب از رو صحنه عصا را حواله سياه ميكرد و سياه در خيابان دست بر اسافل خود ميگذاشت. تماشاگران بايد در روبروى خود و بر صحنه حركت تهديدآميز ارباب را ميديدند آنگاه همگى باهم رو برميگرداندند تا ناظر عكس العمل نوكر شوند، طرفه اينكه دو بازيگر در عمل و عكسالعمل خود، آن چند صدم ثانيه را كه تماشاگر بايد روبرگرداند را در نظر گرفته بودند و در اين نمايش عجيب، تماشاگر هيچ لحظهاى را از دست نميداد، آنگاه ارباب فرياد كشيد:
- يكى اين پدرسوخته رو بگيره بيارتش اينجا.
اول بين تماشاگران ترديد بود و وقتى ارباب نعره كشيد:
- پس چرا نشستين بىعرضهها؟
دونفر از تماشاچىها برخاستند از داخل تاتر به خيابان رفتند و سياه را كه به ظاهر مقاومت ميكرد گرفتند و به داخل تاتر آوردند
در طول مسير و تا زمانى كه سياه توسط تماشاگران بالاى سن برده شود، ارباب بقيه تماشاگران را به بازى گرفت، دائم اعتراض ميكرد كه اين دونفر بىعرضهاند، يا آن دو نفر بعدى غذا نخورده و شل و ولند، يا… خلاصه تا سياه روى صحنه برسد ارباب تعداد زيادى از تماشاگران را وارد نمايش كرد. راستش وقتى بيرون آمديم اين نمايش براى من مسخره بود، سر زبانم بود كه بگويم: اينها تاتر را مسخره كردهاند كه بهرام گفت:
- اين يك شاهكاره، مدرنترين تاترهاى اروپا به گرد اين تاترى كه ما امروز ديديم نميرسه. حرفى را كه بر سر زبان داشتم فرو خوردم و در تمام طول راه به توضيح بهرام گوش كردم كه داشت از وارد كردن تماشاگر به متن نمايش، يا بسط صحنه به هر كجا كه نياز باشد، يا… صادقانه بگويم آن روز قانع نشدم، و سالها گذشت تا بفهمم و باور كنم كه بهرام بيضايى، سالها و سالها از همه ما، از همنسلانش و همه نسل قبل جلوتر و آگاهتر بوده است.
خبر درگذشتاش را كه شنيدم براى لحظاتى طولانى مات و متحير به نقطهاى خيره شدم، به خود كه آمدم. نه گونههايم، حتى گردنم از اشك خيس بود، باور نميكردم فاجعهاى را كه رخ داده است، دنيا بدون بهرام بيضايى واقعا چيزى كم دارد، چيز مهمى كم دارد، و او حتى در رفتنش هم شوخى دردناكى باهمه ما كرد، در همان روز تولدش مرد. گويى هيچوقت نبوده است، گويى هيچوقت قدرتطلبانى را که نگران زبان گوياى جامعه هستند نگران نكرده است، گويى هيچوقت وجدان بيدارى همچون بهرام بيضايي از مادر زاده نشده است ، قدرتطلبان، زورگويان، دزدان، راهزنان، آدمكشان آسوده بخوابيد، بهرام بيضايي رفت…