استاد بیضایی رفت، صحنه تاریک شد، دوربین خاموش

بانی‌فیلم/ مسعود داودی

5 دقیقه مطالعه
سینمای ایران / بادداشت‌ها
استاد بیضایی رفت، صحنه تاریک شد، دوربین خاموش
خبر تاثرآور درگذشت استاد بهرام بیضایی در غربت و دور از وطن و سرزمین‌اش، شوکی بزرگ برای فرهنگ و هنر ایران بود. استاد بیضایی در عمر پربرکت و پرارزش خود، باری بزرگ از فرهنگ ایران عزیزمان را به دوش کشید… او حتی در غربت ناخواسته‌اش هم در فکر و عمل، پایبند شناساندن فرهنگ وطن‌اش به خارجی‌ها بود. آشنایی من با استاد بیضایی به اواسط دهه شصت و سال‌های پایانی تحصیل در دانشکده صداوسیما برمی‌گردد؛ وقتی استاد تئاتر دانشکده‌مان، دکتر سهیلا نجم از استاد بیضایی دعوت کرده بود که مهمان دانشجویان شود و در نشست پرسش و پاسخ شرکت کند…، هرچند تماشای فیلم‌های بیضایی، نشان می‌داد که او فیلمسازی‌ست سوای دیگران، اما وجوهی که شیفتگی‌ام به بیضایی را بیشتر می‌کرد، شخصیت والا، دانایی توام با فروتنی و… احاطه کامل و اعجاب‌آورش به فرهنگ ملی ایران بود. صراحتی که استاد بیضایی در بیان بسیاری از رویدادهای «مگوی» آن سال‌ها دهه شصت داشت و صلابت کلام او که از پشتوانه سواد و دانش مثال‌زدنی‌اش می‌آمد، بیضایی را نه در میان دوستدارانش، که در جمع مخالفانش هم شخصیتی قابل احترام و تکریم می‌کرد… در سال‌های بعد، ارتباط جسته‌ و گریخته‌ام با استاد بیضایی به نمایش‌های گاه و بی‌گاه او و شرکت در برخی مراسم سینمایی محدود شد تا اینکه خبرهایی از ساخت مجموعه‌ای سینمایی به نام «قصه‌های کیش» منتشر شد. قرار بود «قصه‌های کیش» دو فیلم سینمایی شامل اپیزودهایی باشد که ناصر تقوایی، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، ابوالفضل جلیلی، رخشان بنی‌اعتماد و محسن مخملباف با حمایت سازمان منطقه آزاد کیش و تهیه‌کنندگی شخصی به نام محسن قریب ساخته شود. اینها البته رو و ظاهر پروژه بود؛ همه‌کاره این پروژه شخص محسن مخملباف بود که از این فرصت استفاده کرد و در خیال خود با گردهم آوردن جمعی از فیلمسازان مشهور، تلاش کرد «قصه‌های کیش» و خودش را در جشنواره کن به موفقیت‌هایی برساند که با افشاگری‌ها، پروژه‌اش کلاً به فنا رفت! اعتراض ناصر تقوایی به این پروژه، با مصاحبه‌ای که به اتفاق امیر صدری در روزنامه «آریا» با تقوایی انجام دادیم، نمودی عینی یافت و در نهایت در روزهای بعد، با بیرون کشیده شدن «قصه‌های کیش» از فستیوال کن، پروژه‌سازی محسن مخملباف هم برای کسب اعتبار سینمایی از کن، در نطفه خفه شد. همان موقع بود که ناصر تقوایی به من گفت که بهرام بیضایی هم از «قصه‌های کیش» گله‌مند است و اگر با او هم گفت‌وگویی شود مطالب بیشتری از این پروژه خواهد گفت. با منزل استاد تماس گرفتم و ماوقع را به ایشان گفتم و درخواست کردم چنانچه فرصتی باشد پای حرفهایش بنشینم… استاد بیضایی در کمال تواضع و در نهایت ادب و بزرگواری گفت که نمی‌خواهد در باره این ماجرا صحبتی کند و اعلام کرد که بهتر است مواردی که در باره «قصه‌های کیش» و اپیزود «گفت‌وگو با باد» (که قرار بود ایشان بسازند)، سخنی نقل نشود. این تواضع و فروتنی بیضایی مرا ترغیب کرد علیرغم درخواست مسکوت نگهداشتن موضوع از سوی او، یادداشتی در حمایت از بیضایی و تقبیح رفتارهای غیرحرفه‌ای محسن مخملباف و سازمان کیش بنویسم و نوشتم! «استاد خسته است، آسوده‌اش بگذارید»، عنوان آن یادداشت بود که در روز انتشار، همچون ریختن آب در لانه‌ها مورچه‌ها شد و اوضاع و برنامه‌ریزی‌های سازمان کیش و شخص مخملباف را بهم ریخت! سازمان کیش با ارسال نامه‌ای به مدیران فستیوال کن، خواستار بیرون آوردن «قصه‌های کیش» از این جشنواره شد. راه‌اندازان پروژه «قصه‌های کیش» هم به واسطه نامهربانی‌ها و نامردمی‌هایی که در حق تقوایی و بیضایی کرده بودند به بایگانی سپرده شد. در همه این رویدادها و حواشی پیرامون قصه‌های کیش، بهرام بیضایی بزرگ‌منشانه از هرگونه اظهارنظری درباره رفتارهای غیرحرفه‌ای مسببان و مصائبی که پروژه قصه‌های کیش بر او وارد کرده بود، پرهیز کرد… ارادت من به استاد بیضایی با راه‌اندازی و انتشار روزنامه بانی‌فیلم، بیشتر هم شد. افتخار انجام گفت‌وگوی بانی‌فیلم با بهرام بیضایی در روزهای نخست انتشار و ادامه ارتباط با این سینماگر و هنرمند بزرگ تا پیش از کوچ او و جلای وطن کردنش همچنان برقرار بود… و چه حیف که استاد را ناگزیر به کوچ کردند… نکته‌ای که باید بگویم این است که در طول این سالیان، استاد بیضایی هرگز و هیچ‌گاه کوچک‌ترین درخواست، توصیه و یا تقاضایی برای انتشار خبر، مطلب یا… پوشش دادن به پروژه‌های نمایشی و سینمایی‌اش نداشت. روح بلند آن هنرمند چنان ارزشمند و مرتبه فرهنگی‌اش چنان والا بود که هر خبر و مطلبی در مورد او را رسانه‌ها با اشتیاق منتشر می‌کردند. استاد بیضایی یگانه‌ هنرمندی‌ست که کارهای سترگ‌اش برای فرهنگ ایران فراموش ناشدنی‌ست؛ او به تنهایی بیشتر از هر وزارتخانه مرتبطی و هر مسئول و مدیر فرهنگی برای هنر این مملکت کار کرد و نگذاشت در اوضاع نابسامان ناداوری‌ها و نامهربانی‌ها، فرهنگ وجه‌المصالحه قرار گیرد. بیضایی نه تنها به سهم خود که شاید به تعداد مسئولیت اجتماعی بی‌شمار افراد جامعه، زحمت کشید و در دیار غربت‌ هم از تلاش و کوشش برای شناساندن فرهنگ ملی ایران دست برنداشت. با رفتن بهرام بیضایی، خلائی بزرگ در فرهنگ ایران به وجود آمد و زخمی‌کاری بر پیکره خسته فرهنگ مملکت وارد شد. با رفتن بیضایی، صحنه، تاریک شد و دوربین‌ها خاموش… در چنین دوران بلبشویی و زمانه نااهلی‌ست که ضرورت توجه بیشتر به متفکران فروتنی مانند بهرام بیضایی بیشتر احساس می‌شود؛ تکریم و بهاء دادن به این ادیبان که گنجینه‌های واقعی فرهنگ ملی مملکت‌ هستند، نه وظیفه سازمانی مدیران پشت میزنشین که برعهده مردم و دلسوزان است. نگذاریم با رفتن بیضایی و بیضایی‌ها، صحنه‌ها تاریک شود و دوربین‌ها خاموش از خلق پررنگ‌ کردن هنر ملی ایران… هیچگاه فراموش نمی‌کنیم که تلاش‌ و کوشش همتایان بهرام بیضایی بوده که حالا شاهنامه فردوسی و اشعار نظامی و سعدی و حافظ و صدها ادیب و شاعر، افتخار ایران و ایرانی‌ها شده است؛ اجازه ندهیم این افتخار در سایه حضور «ابن‌الوقت»ها و فرصت‌طلبانی که لباس فرهنگ را به عاریت پوشیده‌اند، کمرنگ شود و شاهد خاموشی روشنایی باشیم… بین خودمان بماند؛ این نیز بگذرد… باور کنیم…