نقدی بر یک نمایش در حال اجرا؛

«روزهای بی‌باران»؛ زندگی و ارزش زیستن

4 دقیقه مطالعه
«روزهای بی‌باران»؛ زندگی و ارزش زیستن
در نمایش «روزهای بی‌باران» به نویسندگی و کارگردانی امین بهروزی که از ۲۵ تیر روی صحنه رفته است، مرد پزشک، شخصیتی معلق است؛ انسانی سرگردان میان گذشته و حال، که واگویه‌های ذهنی‌اش در مرور خاطرات، او را به آگاهی می‌رساند و از همین مسیر، به هستی او معنا می‌بخشد. به گزارش ایرنا، مرد پزشک در چالش درک عشق، با دو بحران روبه‌رو است: «باران»، که به دلیل نامشخصی ناپدید شده و تلفن‌هایش را پاسخ نمی‌دهد، و دوست نزدیکی که درگیر مساله نیستی است؛ نه فقط به معنای مرگ فیزیکی، بلکه با تهدید فراموشی نیز دست‌وپنجه نرم می‌کند. پزشک نمی‌داند چگونه باید به مردی که زندگی را دوست دارد و به دنبال بهانه‌ای برای خندیدن است، بگوید که در آستانه یک تصمیم دشوار قرار گرفته؛ تصمیمی که حالا، با باور به کامل‌بودن زندگی‌اش در کنار همسرش، سخت‌تر نیز شده است. مهرداد اما در این نمایش، شخصیتی سوبژکتیو (ذهنی و درونی) است. او خود را نه در جسم، بلکه در باورها، دیدگاه‌ها و تجربیاتش تعریف می‌کند. وقتی میان دوگانه‌ مرگ و فراموشی قرار می‌گیرد، مرگ را برمی‌گزیند؛ چراکه می‌داند هستی او وابسته به تن نیست، بلکه در چیزهایی است که به او معنا می‌بخشند. برای او، عشق صرفاً یک احساس زودگذر نیست، بلکه پیوندی است روحی که بر پایه شناخت و درک از معشوق شکل می‌گیرد. قمار فراموشی، برای او باختی تمام‌عیار است: اگر مادرش را به یاد نیاورد، اگر خاطرات کودکی و دوستان و خانه‌اش را فراموش کند، اگر همسرش برایش غریبه شود، دیگر چیزی از او باقی نخواهد ماند. از همین‌رو، مرگ را انتخاب می‌کند تا مهرداد، آن‌گونه که هست، خود تصمیم‌گیرنده‌ مواجهه با نیستی باشد. «روزهای بی‌باران»؛ زندگی و ارزش زیستن در سوی دیگر، زن داستان با نگاهی آبژکتیو (عینی و بیرونی) به زندگی می‌نگرد. او معتقد است که فراموشی راه‌حل بهتری است. از دید او، مهرداد می‌تواند دوباره عاشق شود. نگاه زن به هستی، مستقل از فرد است؛ همه‌چیز برایش عینی و بیرونی است. او با کنش ذهنی در ارتباط است. اما در نهایت، این کنش است که بر حقیقت پیروز می‌شود. مطابق دیدگاه دکارت، بنیان تزلزل‌ناپذیر هستی، «منِ» انسانی است؛ چرا که این «من» می‌اندیشد و از طریق اندیشه، از وجود خود آگاه است. (کوگیتو: «می‌اندیشم، پس هستم»). بر همین اساس، انسان یگانه سوژه حقیقی هستی است، زیرا می‌تواند به درک و شناختی ژرف از خویشتن و جهان دست یابد. مهرداد نیز، با تکیه بر همین اندیشه، عشق را امری آگاهانه و عمیق می‌فهمد و تا واپسین لحظات، بر دوست‌داشتن پای می‌فشرد. در نگاه اگزیستانسیالیستی (هستی‌گرایانه)، مرگ می‌تواند به زندگی معنا ببخشد. انسان، با آگاهی از محدودیت‌های وجودی‌اش، می‌تواند انتخاب‌هایی اصیل انجام دهد و به‌جای پیروی کورکورانه از الگوهای بیرونی، به ارزش‌ها و باورهای درونی خویش تکیه کند. این دقیقاً همان چیزی است که در وجود مهرداد رخ می‌دهد: مرگ‌آگاهی‌اش، زندگی را برایش پرمعناتر می‌سازد. او از بارش باران لذت می‌برد، عاشقانه زندگی می‌کند و هر لحظه را با تمام وجود تجربه می‌کند. اما پزشک چنین نیست؛ او همچنان انسانی معلق باقی می‌ماند. توان رویارویی با علت غیبت باران را ندارد. زمان می‌گذرد تا دریابد که عامل غیبت، خود مرگ است. اضطراب مرگ، او را به انکار و دوری از حقیقت وامی‌دارد. نمی‌تواند به‌دنبال باران برود، و هر بار که می‌خواهد حقیقت را با مهرداد در میان بگذارد، با خود درگیر می‌شود. زن، به‌مثابه یک ابژه (عینیت‌یافته)، با مرگ مهرداد، زندگی را به پایان رسیده می‌بیند. گویی زمان برایش متوقف شده است. این را دوست پزشک، زمانی درمی‌یابد که پس از سال‌ها به‌طور اتفاقی او را می‌بیند. زن حالا کمی پیرتر شده، اما عکس روی گوشی‌اش هنوز تصویری از مهرداد است. او همچنان در همان لحظه‌ ازدست‌دادن متوقف مانده است. پاسخ نمایش به یک پرسش بنیادین نمایش می‌کوشد به یک پرسش بنیادین پاسخ دهد: «آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟» در نهایت، پاسخ «بله» را برمی‌گزیند؛ بله برای زیستن، بله برای عشق‌ورزیدن، و بله برای تجربه‌ لحظاتِ با هم بودن. این نگاه اگزیستانسیال (هستی‌گرایانه)، انسان را با محدودیت‌های وجودی‌اش مواجه و او را به پذیرش مسئولیت و انتخاب‌های اصیل دعوت می‌کند. از همین‌رو است که پزشک در پایان، «بله» را به زندگی می‌گوید. طراحی صحنه؛ تأکید بر بازی، نه حواشی نمایش «روزهای بی‌باران» از دکوری مینیمال (حداقلی) بهره می‌برد؛ بی‌هیاهو، بدون اتکا به نور، لباس یا موسیقی خاص. این سادگی، مخاطب را به تماشای بازی بازیگران دعوت می‌کند. در غیاب گریم و طراحی اغراق‌شده، مخاطب با جهانی شبیه به دنیای خودش روبه‌رو می‌شود؛ جهانی که در آن، مسائل بنیادینی چون زندگی، عشق و مرگ، بی‌واسطه و بدون حشو و زوائد، به تماشا گذاشته می‌شوند. وحید آقاپور، محمد صدیقی‌مهر، پردیس شیروانی و مریم داننده‌فرد بازیگرانی هستند که در این نمایش به ایفای نقش می‌پردازند. «روزهای بی باران» عاشقانه‌ای است درباره انتخاب و درباره جای خالی آدم‌ها، درباره دو کلمه‌ای که سرنوشت ما را رقم می‎‌زند.