کریم امامی، مترجمی که شرلوک هلمز را به ما معرفی کرد
کریم امامی را با عنوان مترجمی زبردست میشناسیم؛ کسی که رمان «گتسبی بزرگ» فیتز جرالد را ترجمه کرده است و همچنین مخاطبان ایرانی با داستانهای جذاب شرلوک هلمز از طریق ترجمههای امامی آشنا شدند.
10 دقیقه مطالعه
فرهنگی

به گزارش ایسنا، کریم امامی پنجم خردادماه در کلکته به دنیا آمد و تا دو سالگی در آنجا بود؛ درباره تولدش گفته بود: «پدرم در کار تجارت چای بود و در تجارتخانه چای در کلکته کار میکرد؛ در نتیجه مادر من را هم بعد ازدواج به هند برده بود و در آنجا بود که من متولد شدم.».
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شیراز گذراند. او گفته بود: «دوران کودکی و نوجوانی من در شیراز گذشت. فارسی اصیلِ شیرازی تا مغز استخوانم رسوخ کرده؛ در دورانی که به مدرسه ابتدایی میرفتم، یعنی سالهای آخر سلطنت رضاشاه، زبان فارسی مکتوب با وجودی که رو به سادگی میرفت، هنوز یک فارسی مقید بود که ریشه در سنتهای ادبی چند صد ساله کشور داشت. در دبستان، گلستان سعدی میخواندیم و زمانی که انشا مینوشتیم یک سلسله عبارتهای قالبی از همان جنس «البته واضح و مبرهن است...» را به هم میچسباندیم و تحویل آموزگار میدادیم و نمره خوب هم میگرفتیم.»
تحصیلات دانشگاهی را در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاههای تهران و مینه سوتا (آمریکا) گذراند؛ البته پیش از آنکه بخواهد زبان انگلیسی را در دانشگاه بخواند با این زبان آشنا بود: «شالوده انگلیسیدانی من در شیراز ریخته شد. پدرم خودش انگلیسیدان نسبتا قابلی بود که چند سفر به هندوستان کرده بود و بهخاطر او کتابها و نشریات خارجی در خانه پیدا میشد. من هم علاقهمند بودم که زبان انگلیسی را هرچه زودتر یاد بگیرم؛ چون احساس میکردم، آموختن زبان انگلیسی باعث خواهد شد که دریچهای به جهان بزرگ و پیشرفته قرن بیستم به روی انسان گشوده شود ولی آموزش این زبان را به صورت مرتب زودتر از کلاس هفتم، که سال اول دبیرستان در دوره ما بود، آغاز نکردم و از همان ابتدا با معلم خصوصی هم تقویت میشدم.
در کلاس هشتم بودم که شعبه شورای فرهنگی بریتانیا در شیراز افتتاح شد و درهای خود را به روی داوطلبان آموزش زبان انگلیسی گشود. من بلافاصله در پایینترین کلاس ثبتنام کردم و چندسال به طور منظم، هفتهای سه روز و هر روز یک ساعت سرکلاس انگلیسی این انجمن مینشستم و همراه دبیران بریتانیایی دوره کتابهای Essential English را قدم به قدم میخواندم و تمام تمرینها را حل میکردم و به این ترتیب گرامر و قرائت صحیح واژههای انگلیسی را به شکلی اساسی و بدون شتاب یاد گرفتم و زمانی که به سال آخر دبیرستان رسیدم در بالاترین کلاس انجمن، کلاس Proficiency بودم و در دبیرستان در درس انگلیسی مسافت زیادی را از همشاگردیهای خود جلو افتاده بودم.
در شورای فرهنگی بریتانیا کتابخانه کوچکی بود پُر از کتابهای جذابی که نعمت بزرگی برای یک دانشآموز علاقهمند به زبان انگلیسی محسوب میشد؛ هم کتابهای داستانی و هم غیر داستانی، هم ساده شده و هم به شکل اصلی. ما این کتابها را میتوانستیم چندتا چندتا قرض بگیریم و به خانه ببریم و من لذت خواندن را از این کتابها چشیدم. تابستانها که مدرسه تعطیل بود گاهی دو کتاب کوچک را در یک روز میخواندم و اغلب چنان سریع میخواندم که معطل مراجعه به کتاب لغت برای پیدا کردن معنی لغتهایی که نمیدانستم، نمیشدم.
جاذبه داستان مرا با خودش میبرد و لغتی که چندبار تکرار میشد، سرانجام معنی خودش را آشکار میکرد؛ آن هم بهصورتی کاربردی، در جای درست خودش در جمله و به صورتی که در حافظه انسان حک میشد.
یک حسن بزرگ اینجور مطالعه وسیع، آشنا ساختن خواننده با لغات و اصطلاحات رایج و روزمره زبان انگلیسی بود. گاهی فکر میکردیم که برای تقویت واژگان انگلیسیمان بنشینیم و یک دیکشنری را از اول تا آخر حفظ کنیم و البته بعد از یکی دو روز از این کار منصرف میشدیم ولی این راه مطلقا اشتباه است. چون به فرض که انسان از عهده هم برآید، آخر سر بسیاری از واژههای مهجور را که کاربرد یومیه ندارند به زور وارد حافظه خود کرده! روشن است که به خاطر سپردن چنین واژههای مهجوری هیچگونه فایده عملی ندارد و تنها حافظه را خسته میکند و جای لغات و اصطلاحات را پُرکاربرد و سودمند را میگیرد.
به تهران که آمدم و وارد دانشگاه شدم، باز با همان وضع دبیرستان روبهرو گشتم؛ یعنی حضور چند دانشجو در هر کلاس که دارای معلومات خوبی از زبان انگلیسی بودند و تعداد بیشتری که معلوماتشان از حد متوسط هم پایینتر بود و همینها سرعت آموزش را کند میکردند و استادان به جای اینکه بیشتر به مباحث ادبیات بپردازند، ناچار بودند لغات و عبارات دشوار را معنی کنند و به توضیح واضحات بپردازند. من سه سال بدون زحمتی را در دانشگاه گذراندم و با نمرههای خوب لیسانس گرفتم.
ولی چند سال بعد که در آمریکا سرکلاس درس نشستم دیدم عجب! چقدر از بعضی چیزها کم میدانم و چه چالههایی در معلومات من وجود دارد. با خود زبان انگلیسی مشکلی نداشتم و با بسیاری از متون هم آشنا بودم ولی درباره مباحثی چون نقد ادبی یا تاریخ تمدن یا فلسفه که زمینههای فرهنگ غرب را تشکیل میدهند، در دوره لیسانس چیزی نخوانده بودم.»
امامی پیش از آنکه کار حرفهای خود را در روزنامه فارسی و انگلیسی زبان کیهان آغاز کند، به فعالیتهایی که با عکاسی و فیلمبرداری ارتباط داشت، از جمله کار در استودیوی ابراهیم گلستان و همکاری با فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، فریدون رهنما و شماری از هنرمندان دیگر پرداخت. او درباره آشناییاش با آنها گفته بود: «اولین آشنایی من با خیلی از آدمهای صاحبنام در زمینه هنر، مخصوصا شعر در همان «سازمان فیلم گلستان» انجام گرفت. موقعی هم که در کیهان انگلیسی کار میکردم و نقد هنر، نقد نقاشی و غیره و ذالک مینوشتم، طبعا با همه نقاشهای معاصر آشنا بودم و با خیلیهایشان دوست شدم. باید مثلا اسم ببرم از مرحوم سهراب سپهری که تأثیر زیادی روی من گذاشت؛ مخصوصا فروتنی و صمیمیتاش و اهمیتی که به زندگی هنری میداد و اینکه آدم به خاطر هنرش بایستی از خیلی چیزها دست بکشد و خودش را منزه و پاک نگه دارد و برای هنرش خلاصه زندگی بکند نه اینکه کارمند اداره هم باشد و چندتا شغل دیگر هم داشته باشد و در عین حال نقاشی هم بکند.
خب از فروغ هم باید بگویم که چهره درجه اولی بود و خیلی خوب شعر میگفت و شعرش یقینا از شعرهای ماندنی زبان فارسی است. چند سال هم با او همکار بودم و بعد دوستی را با او ادامه دادم و چه حیف که زود مرد. او هم شخصیتی است که فراموش نخواهم کرد.»
امامی دورانی را که در کیهان انگلیسی کار میکرد، اینگونه روایت کرده بود: «من تا روزی که در کیهان انگلیسی کار میکردم، کارم رفتن و دیدن رویدادهای هنری و نوشتن گزارشها درباره آنها بود. در جمعی که با زبان انگلیسی آشنا بودند، خیلی معروف شده بودم و نوشتههای من مورد توجه قرار میگرفت. اصولا چون در فرنگ زندگی کرده بودم و شیوه نقد و معرفی آنها را دیده بودم، احساس میکردم که اگر آدم چیزی مینویسد باید برای این باشد که توجه را به طور مثبتی جلب بکند به طرف این رویدادها و باعث بشود که هنرمند تشویق بشود و باعث بشود که که اگر نقاشی هست، کارش به فروش برود و خلاصه به رونق این کار آدم باید کمک بکند؛ نه اینکه خودش را در یک موضع بالاتر از هنرمند قرار بدهد و شروع کند به ایراد گرفتن که چرا اینجوری نیست، این جوری هست.»
در کنار اینها به ترجمههای کوتاه از انگلیسی به فارسی نیز مشغول بود. ترجمه «با خشم به یادآر» نوشته جان آزبرن نخستین کتاب او بود که به فارسی انتشار یافت. در مدت نزدیک به ۷ سالی که در مؤسسه کیهان کار میکرد، شعرها و داستانهای کوتاه بسیاری را از شاعران و نویسندگان نوپرداز و معاصر ایرانی به انگلیسی ترجمه و در روزنامه و ضمیمه آن انتشار داد.
در ۱۳۴۷ش سرویراستار مؤسسه انتشارت فرانکلین شد و در ۱۳۵۳ش و در آستانه انحلال مؤسسه انتشارات فرانکلین به سازمان رادیو ـ تلویزیون رفت، انتشارات سروش را پایهگذاری کرد و مدیریت آن را به عهده گرفت و تا ۱۳۵۷ش که از کار برکنار شد، با برگذاری دورههای آموزش و تربیت ویراستار و دیگر عوامل مولد کتاب، برای اعتلای دانش فنی نشر و ویرایش در آن مؤسسه کوشش بسیار کرد.
در ۱۳۵۸ش «انتشارات زمینه» را با همکاری چند تن از کارشناسان نشر و ویرایش تأسیس کرد اما به سبب اوضاع نامساعد اقتصادی و وسواس بسیاری که در کار نشان میداد، مؤسسه انتشارات از ادامه کار باز ماند و جای خود را به کتابفروشی زمینه داد. امامی در کتابفروشی زمینه با همکاری همسرش گلی امامی، صورتی توصیفی از کتابهای تازه را انتشار میداد که راهنمای خوانندگان و خریداران و با اشارههای طنزآمیز نیز همراه بود و به ویژه در دهه ۱۳۶۰ش منبع کتابشناختی ارزشمندی به شمار میرفت.
امامی مترجمی دو سویه بود و ترجمههای او را از فارسی به انگلیسی عالمانه دانستهاند. آثاری که از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده، بسیار است اما از شاخصترین آنها میتوان به ترجمه شعرهای فروغ فرخزاد و سهراب سپهری و داستانهایی از صادق هدایت و جلال آلاحمد اشاره کرد.
از ترجمههای مهمتر او از انگلیسی به فارسی از «گتسبی بزرگ» نوشته فیتزجرالد، «ایرانیان در میان انگلیسیها نوشته دنیس رایت، «ماجراهای شرلوک هُلمز» نوشته کانن دویل و چند اثر دیگر میتوان یاد کرد. ترجمههای او از انگلیسی از بارزترین مظاهر ترجمه کلمه به کلمه و دقت مفرط در جزئیات است.
او درباره ترجمه خود از «گتسبی بزرگ» گفته بود: «از مقدار زحمتی که برای آن کشیدهام احساس رضایت میکنم. البته ممکن است از زحمات خود بهترین نتیجه را نگرفته باشم ولی اشکالات کار، اگر اشکالی هست، از سهلانگاری و سمبلکاری نیست. در اصل رمانی است با یک نثر دقیق و ظریف که من سعی کردهام آن را به فارسی عینا در بیاورم و در فرایند ترجمه چیزی از دست نرود. در نتیجه نثر فارسی کتاب مثل راحتالحلقوم نیست؛ گیر و گره دارد و جمع وسیع خوانندگان را راضی نمیکند. دقت بیش از حد ترجمه نثر کتاب را سنگین کرده ولی این سنگینی در اصل کتاب هم هست. در آغاز دهه ۱۳۴۰ که «گتسبی بزرگ» را ترجمه کردم شاید اعتماد به نفس کافی نداشتم که از متن اصلی فاصله بگیرم. حالا بعد ۳۰ سال که اعتقادم به فارسی خوب و روان در ترجمه زیادتر شده است باز میبینم که اگر به منظور فارسیتر کردن ترجمه از اصل دور بشوم از حفظ سبک نویسنده که آن هم یکی از اصول ترجمه است، غفلت ورزیدهام. مثل اینکه در برابر متنهای دشوار چارهای جز دقت ترجمه نیست، هرچند که خواننده فارسی زبان را رم بدهد. البته متنهایی هستند که انسان میتواند آنها را طوری ترجمه کند که انگار در اصل به زبان فارسی نوشته شدهاند ولی همه متنها این امکان را به مترجم نمیدهند. میبینم در فرنگستان این روزها در ترجمه شعر گرایش به حفظ دقت و برگردان لفط به لفظ کلام است.
امامی ترجمه را شبیه بندبازی میدانست: «آدم باید هم کج بشود و هم از روی بند نیفتد هم باید به متن اصلی وفادار بماند و هم ترکیبی که به وجود میآورد در زبان مقصد قابل قبول باشد.»
امامی گذشته از ویرایش فرهنگ فارسی ـ انگلیسی سلیمان حییم، مؤلف فرهنگی در همین زمینه است که از دستاوردهای بزرگ زندگی و نشانه تسلط او به زبان انگلیسی و فرهنگنویسی است. امامی عکاسی چیرهدست و شطرنج بازی ماهر بود. از او با عنوان «رئیس جامعه ویراستاران ایران» یاد شده است.
کریم امامی ۱۸ تیر ۱۳۸۴ از دنیا رفت.
*برای تهیه این گزارش از مدخل کریمی امامی نوشته عبدالحسین آذرنگ در مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، مصاحبه شاهرخ گلستان با کریم امامی منتشر شده در مجله مترجم و گفتوگوی علی خزاعیفر با امامی منتشر شده در مجله مترجم استفاده شده است.