پایان بی خانمانی و بازگشت به آغوش امن «خانه»: لوکیشن اصلی/ایران ما

وقتی هیچ‌‌کجا خانه‌ی آدم نمی‌شود!

نویسنده: المیرا ندائی

4 دقیقه مطالعه
یادداشت‌ها
وقتی هیچ‌‌کجا خانه‌ی آدم نمی‌شود!
عبارت «هیچ‌جا خانه‌ی آدم نمی‌شود» دیگر یک دیالوگِ ساده نیست، بلکه آغاز مونولوگی‌ست به ظاهر بی انتها از زبان یکی از شخصیت‌های درامی که تمام مهره‌های داستانی آن «اصلی» هستند؛ ایستاده در آستانه‌ی دری نیمه‌باز: مردد، بی‌آنکه بداند پشت آن در، قرار است با جهانِ آشنای کودکی‌‌اش مواجه شود یا با یک سکانس بی‌رحم دیگر. «خانه»، در زبان سینمای ما، چیزی شبیه همان حیاط‌های ساده‌ی فیلم‌های قدیمی‌ست؛ جایی که در آن دوربین بی‌شتاب می‌چرخد، نور از لابه‌لای شاخه‌‌های درخت توت روی صورت‌ها منعکس می‌شود، و سکوت، نه تنها تهدید نیست، بلکه استعاره‌ای‌ست مبسوط از حس آرامش و امنیت. خانه یعنی بک قابِ ثابت، یعنی جایی که میزانسن علیه هیچ شخصیتی طراحی نشده است، یعنی جایی که کاراکترها می‌توانند در نمای نزدیک، بی‌آنکه مردمک‌های چشم‌هایشان از روی ترس بلرزند،
به دوربین خیره نگاه کنند. «وطن» هم قرار بود چنین باشد: بزرگ‌ترین صحنه‌ی امنِ زندگی.
لوکیشنی که احتیاج به کاتِ اضطراری ندارد. جایی که قهرمان فرصت دارد زره از تن درآورد و فقط «انسان» باقی بماند؛ نه متهم، و نه مدافع. ایرانِ ما، روزی لانگ‌تیکِ آرامِ کودکی‌مان بود. کوچه‌هایش حتی در تاریکی آشنا بودند، و نور زرد غروب، مثل فیلتر گرم یک فیلم شاعرانه، روی دیوارها می‌نشست. ما فکر می‌کردیم این پلان ادامه دارد. فکر می‌کردیم هیچ‌کس دستور «کات» نمی‌دهد. اما روایت تغییر کرد؛ بی‌خبر و بی‌مقدمه. موسیقی متن تیره شد. نت‌ها همگی بم شدند و ریتم‌ها جملگی سنگین‌.
دوربین از روی سه پایه، روی دست رفت. تصویر به لرزش افتاد. شخصیت‌ها یکی‌یکی از قاب حذف شدند. برخی با خروجی ناگهانی، برخی در سکوت، و برخی بی‌آنکه حتی نمای خداحافظی داشته باشند. و ما مردمی که قرار بود در «خانه» باشیم، در میزانسنِ ترس بی پناه رها شدیم. جاییکه هر صدایی می‌توانست تهدید باشد و هر سکوتی، پیش‌درآمد فاجعه‌ای دیگر. حتی پنجره‌ها دیگر رو به آسمان باز نمی‌شدند. «خانه» جایی‌ست که بتوان چشم‌ها را آرام بست و خوابید. اما وقتی «وطن» به صحنه‌ی آماده‌باش تبدیل شود، خواب از فیلمنامه حذف می‌شود. سکانس‌های شب کوتاه می‌شوند و پلک‌ها نیمه‌باز می‌مانند. شخصیت‌ها در تعلیقی بی انتها نفس می‌کشند؛ تعلیقی بدون نقطه‌ی اوج و عاری از گره‌گشایی. اکنون لوکیشن اصلی روایتگر یک بی‌خانمانیِ دراماتیک است؛ بی‌خانمانی نسلی که نه در وطن آرام است و نه در مهاجرت ریشه می‌گیرد: نسلی معلق میان «اکشن» و «کات». این بی‌خانمانیِ جمعی، تراژدیِ یک ملت است؛ ملتی که هنوز در ذهنش خانه را قاب می‌کند. ملتی که هنوز رویای «خانه» را در استوری‌بورد قلب‌‌اش طراحی می‌کند. شاید اکنون در میانه‌ی پرده‌ی دومِ یک درامِ فرساینده ایستاده‌ایم؛
جایی که قهرمان زانو زده، نفسش بریده، و جهان چنان تیره شده است که حتی نورِ حداقلیِ بک‌گراند هم به چشم نمی‌آید. جایی که تماشاگر با خودش می‌گوید: «آیا هنوز امیدی مانده است؟» ما با همه‌ی زخم‌هایی که از این روایت بر تن داریم، می‌دانیم هیچ فیلم بزرگی در تاریکی مطلق تمام نمی‌شود. حتی اگر پایانش تلخ باشد، حتی اگر قهرمانش از پا افتاده باشد، دست‌کم یک شعاع نور باید بر صورتش بیفتد؛ نوری که بگوید این همه رنج، بی‌معنا نبوده.
اگر «خانه» در نسخه‌ی اکران‌شده‌ی زندگی‌مان حذف شده است، در نسخه‌ی کارگردانِ روح ما هنوز نفس می‌کشد. هنوز در سکانسی که فقط ما می‌بینیم، کوچه‌ای هست که نام‌مان را صدا می‌زند. هنوز پنجره‌ای هست که با نسیم، آرام تکان می‌خورد. هنوز مادری در قاب ایستاده است و نگرانِ دیر برگشتنِ فرزندش است. ما هنوز آن تصویر را پاک نکرده‌ایم. نتوانسته‌ایم و نخواسته‌ایم. و شاید همین، تراژدی را انسانی می‌کند؛ اینکه با وجود همه‌ی «کات»های ناگهانی، هنوز دلمان می‌خواهد یک بار دیگر بشنویم: /«سکانس پایانی. خارجی. ایران. سپیده‌دم.»/ نور، آهسته بالا می‌آید.
نه خیره‌کننده و نه شعاری،
فقط آرام. دوربین دوباره روی سه پایه ثابت می‌شود.
لرزش تصویر می‌ایستد.
موسیقی دیگر تلخ نیست.
کودکی در دوردست می‌دود.
صدای خنده‌اش می‌پیچد. و ما، بعد از سال‌ها زندگی در آماده‌باش، برای نخستین بار، بی‌آنکه گوش‌به‌زنگ باشیم، چشم‌هایمان را می‌بندیم. نه از سر خستگی و نه از سر تسلیم. تنها از روی آرامش. پایان بی خانمانی و بازگشت به آغوش امن «خانه»: لوکیشن اصلی/ایران ما ۱۴۰۴/۱۲/۰۱