یک تاجر هوش مصنوعی میخواست به هر قیمتی شده، به سکههای جامانده مولانا در بلخ دسترسی پیدا کند.
او برای رسیدن به هدفش، در اکسپلور، برنامه نوشت و شمس و مولانا را به تهران دعوت کرد.
او غافل از این بود که شمس و مولانا خود در پی جبران رنج، فلاکت، تهدید و ارعابی که از خوارزمشاهیان و سلجوقیان متحمل شده بودند، باید خود را به فرهنگستان زبان و ادب فارسی میرساندند که رساندند و این گفتوگو حاصل رسیدنشان است!
شمس: کار ما خلاف قانون که نیست؟
مولانا: اینجا از خلافکاران حمایت نمیشود و اصولاً دنبال کسانی هستند که خلاف نمیکنند!
شمس: پس دست خالی نرویم، چند جلد از آثار نفیس خود را به همراه میبریم.
مولانا: قرار نیست که ما به فرهنگستان برویم، یکی دیگر از ادارههای فرهنگستان، بنیاد سعدی است که در این بنیاد، فقط یک جلد کتاب از اشعار حافظ موجود است! رئیس فرهنگستان، سالها پیش آمده بود در یک برنامه زنده تلویزیونی و یکی از اشعار زیبای حافظ را خواند؛
«حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد»
آقای رئیس فرهنگستان، شروع به خواندن کرد و گفت؛ حافظا دیدی که حافظا! بعداز چند ثانیه فاصله، فرمودند؛ خیلی یادم نیست، اما حافظا!!
شمس: پس با این اوصاف، کسی دیگر شمس و مولانا را نمیشناسد؟ مولانا: بستگی دارد. از یک جوان نسل z اهل مطالعه بپرسی که مولانا و شمس را میشناسی؟ خواهد گفت که دوتا بازیگر ترک هستند که شهاب حسینی و پارسا پیروزفر نقش آنها را بازی کردند! تعداد معدودی از سرسپردگان کهن فرهنگ و هنر ایران و حتی در مواردی جوانانی هستند که شمس و مولانا را خوب و عاشقانه میشناسند و راه و نگاهشان از تمام این نابخردی های فرهنگی جداست.
شمس: پس با این توضیحات اگر برگردیم و دوباره بمیریم، به گمانم آبرومندانهتر است!
مولانا: با یک صفحه اکسپلور، به سرعت نور، به پول و فساد و ابتذال خواهیم رسید! با چنین اوضاعی، باید صبح فردا برای انجام عمل بینی در یک بیمارستان خصوصی بستری شوی.
شمس؛ چرا؟!
مولانا؛ چون پس از آن است که ظرف چند روز سلبریتیهای کاغذی با گل و شیرینی به ملاقاتت می آیند، عکسها و ویدیوهایت وایرال میشود و در کنار بلاگرها و سلبریتیها، شمس و مولانا را هم خواهند شناخت!! ما هم بلافاصله به فرهنگستان دعوت میشویم و با گفتن هجویاتی برای جایگزینی واژهها، مثل درازآویز و کش لقمه!! مبلغی را هم دریافت خواهیم کرد و سپس میتوانیم یکجا بلخ و مزارشریف را خریداری کنیم. شمس: آمدیم و اکسپلور و سلبریتی جواب نداد؟!
مولانا: برای وارد شدن به فساد و ابتذال، صدها راه نرفته هست. یک نمونهاش، آقایی به ظاهر ادیب، حکیم، عارف و یکی از برنامه سازان ادبی فرهنگی، مهمانی را که احتمالا و شاید فرهیخته است، دعوت میکند و مهمان هر چه بگوید؛ برنامه ساز و بیننده، باید قبول کنند! مگر بینندهای کاردان و اهل فن باشد. این آقای ادیب عارف، روزگاری با ظرفهای «روی»ای زندگی میکرد و امروز در ظرفهای قیمتی کریستال غذا نوش جان می کند و قطع به یقین موجودی بانکی اش برای خرید چند چاه نفت کافی است.
شمس: نکند منظورت این باشد که از راه مبتذل شدن، مرید گردهم بیاوریم؟!
مولانا: این که بد نیست، لااقل خودمان که خودمان را میشناسیم؟
شمس: اشتباه می کنی دوست عزیز. تاریخ در جغرافیای باورهای تو، تاثیر شگرفی گذاشته و به همین دلیل، ما، خود را هم نمیشناسیم و نمیدانم این چه سودایی است که در سر میپرورانی؟ مگر از یاد برده باشی که ما مصنوعی هستیم؟! فرض که به ثروت رسیدیم؟ کرامت خود را هم نادیده بگیریم! آیا میتوانیم تنی به آب بزنیم، هیزمی روشن کنیم و چایی و دمپختک بخوریم، از انارستان، انار بچینیم و از تاکستان انگور؟
مولانا: تعداد کثیری از آدمهای در حال حرکت جامعه امروز مصنوعی هستند و تنها امیدشان دریافت کالابرگ است. از هر صد نفر، یک نفر میداند که تاکستان چیست و کجاست.
شمس: خالق این سروده زیبا «مولانا» رفیق من بود. اما تو را دیگر نمیشناسم!
«ساده منم، باده منم، از همه جا رانده منم
از نفس افتاده منم، خندهی افسرده منم
نور منم، شور منم، بندهی مجبور منم
نفخهی آن صور منم، زندهی درگور منم…»
