یاد جواد مجابی از جنس ماندن است؛ یاد مردی که زندگی‌اش را با کلمه بنا کرد و تا واپسین سال‌ها از کلمه، از اندیشه و از امید دست نکشید و اکنون، در غیاب او کتاب‌هایش مانده‌اند.

سال ۱۳۵۱ در کتاب‌فروشی «شرق» کار می‌کردم؛ کتاب‌فروشی کوچکی روبه‌روی انتشارات «دنیای کتاب»، جایی که اصغر عبداللهی، ناشر آن، در آن روزگار کتاب‌های هفت‌ریالی منتشر می‌کرد. «دنیای کتاب» اندک‌اندک از آن کتاب‌های ارزان فاصله گرفت و به انتشار آثاری جدی‌تر روی‌آورد؛ «اسب سفید وحشی» منوچهر آتشی، گزیده‌ اشعار نصرت رحمانی و «آقای ذوزنقه» جواد مجابی از جمله کتاب‌هایی بود که در آن دوره منتشر شد.

جواد مجابی را نمی‌توان تنها در شمار داستان‌نویس و شاعر نشاند. او از معدود اهل‌قلم‌هایی بود که مرزهای میان ادبیات و هنر را به رسمیت نمی‌شناخت

مجابی را نخستین‌بار همان‌جا دیدم؛ روزی که همراه اردشیر محصص به کتاب‌فروشی آمد. دیدار کوتاه بود، اما بعضی آشنایی‌ها از همان نخستین لحظه نشان از دوام دارد. آن دیدار آغاز آشنایی من با مجابی شد؛ آشنایی‌ای که در گذر سال‌ها آرام‌آرام به دوستی با نویسنده‌ای بدل شد که بخش بزرگی از زندگی‌اش را با کلمه، اندیشه و هنر ساخته بود.

از همان سال‌ها نوشته‌هایش را در مطبوعات و مجلات پی می‌گرفتم، داستان‌هایش را می‌خواندم، شعرهایش را دنبال می‌کردم و نقدهایش را از نظر می‌گذراندم. مجابی برای من تنها نویسنده‌ای در میان دیگر نویسندگان نبود؛ حضوری بود پیوسته و پرتکاپو در فضای فرهنگی زمانه... و رفته‌رفته دوستی‌مان درختی شد که ریشه دواند.

سال‌ها بعد، مجموعه‌ای از آثار او را در انتشارات نگاه منتشر کردم. همکاری ما از آن پس شکل دیگری یافت و کتاب‌های متعددی از مجابی در نگاه منتشر شد، از جمله «عبید بازمی‌گردد» که بارها تجدیدچاپ شد، «از دل به کاغذ»، «قصۀ روشن»، «مومیایی» و سرانجام «سلاطین زیرزمین»، آخرین رمان او که دو سال پیش منتشر شد.

جواد مجابی را نمی‌توان تنها در شمار داستان‌نویس و شاعر نشاند. او از معدود اهل‌قلم‌هایی بود که مرزهای میان ادبیات و هنر را به رسمیت نمی‌شناخت. شاعر بود، داستان‌نویس، منتقد، نقاش، روزنامه‌نگار و پژوهشگر فرهنگ و هنر؛ و در همۀ این عرصه‌ها آنچه بیش از هر چیز به چشم می‌آمد، استقلال‌رأی و کنجکاوی پایان‌ناپذیرش بود. جامع‌الاطراف‌بودن مجابی نه یک عنوان تشریفاتی، بلکه حاصل سال‌ها زیستن در متن فرهنگ و ادبیات ایران بود؛ مردی که می‌توانست هم‌زمان با شعر و داستان خلوت کند، نقاشی و طنز را جدی بگیرد، دربارۀ هنر و ادبیات بیندیشد و همچنان روزنامه‌نگارانه نبض زمانه را در دست داشته باشد.

اهل ملاحظه‌های بی‌حاصل نبود و ادبیات را میدان تعارف نمی‌دانست. برای او گفت‌وگو با اثر، حتی وقتی به نقد می‌رسید، بخشی از حیات ادبی بود

جواد مجابی با آزاداندیشان و مستقلان فرهنگ و ادبیات ایران معاشرت داشت؛ با احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، منوچهر آتشی، سیمین بهبهانی، محمدعلی سپانلو و بسیاری دیگر. این معاشرت‌ها برای او صرفاً رفت‌وآمدهای دوستانه نبود؛ بخشی از زیست فرهنگی نسلی بود که ادبیات را امری جدی می‌دانست و نویسنده را موظف می‌کرد نسبت خود را با جامعه، آزادی و حقیقت روشن کند. او از نقد آثار دیگران نیز پرهیز نداشت. اهل ملاحظه‌های بی‌حاصل نبود و ادبیات را میدان تعارف نمی‌دانست. برای او گفت‌وگو با اثر، حتی وقتی به نقد می‌رسید، بخشی از حیات ادبی بود.

بااین‌همه، پشت آن‌همه کلمه و نقد و اندیشه مردی ایستاده بود که امیدش به زندگی نیرومند بود و درعین‌حال از آن‌هایی نبود که در تاریکی زمانه چراغ را انکار کنند. سال‌ها پیش، در گفت‌وگویی، آرزویی را با صراحت بیان کرده بود: «آرزو دارم شاهد روزگاری باشم که چیزهایی که برای مردم آرزو کرده‌ایم تحقق یافته باشد و مردم در رفاه و آزادی و دموکراسی و امنیت فردی باشند.»

شاید این جمله‌ها بیش از هر تعریف دیگری مجابی را معرفی کند: نویسنده‌ای که دهه‌ها با کلمه زیست، اما کلمه برایش پناهگاهی جدا از زندگی نبود. ادبیات را از جهان جدا نمی‌کرد، ادبیات برایش راهی بود برای دیدن جهان، سنجیدن آن و رویای جهانی بهتر.

ادبیات را از جهان جدا نمی‌کرد، ادبیات برایش راهی بود برای دیدن جهان، سنجیدن آن و رویای جهانی بهتر

اکنون که او رفته است، آنچه از مجابی می‌ماند فقط انبوه کتاب‌ها و نوشته‌هایش نیست، بخشی از حافظۀ فرهنگی ما با او به جا مانده است؛ حافظۀ نسلی که در آن ادبیات، روزنامه، شعر، نقاشی، نقد و اندیشه هنوز می‌توانستند در یک تن جمع شوند.

من او را نخستین‌بار در کتاب‌فروشی شرق دیدم؛ جوانی کنار اردشیر محصص، در آن سوی سال‌های دور. آن دیدار درظاهر حادثه‌ای کوچک میان رفت‌وآمدهای روزمره یک کتاب‌فروشی بود، اما بعضی‌ها وقتی وارد زندگی آدم می‌شوند، دیگر از آن بیرون نمی‌روند؛ حتی وقتی خودشان رفته‌اند.

یاد جواد مجابی برای من از جنس همین ماندن است؛ یاد مردی که زندگی‌اش را با کلمه بنا کرد و تا واپسین سال‌ها از کلمه، از اندیشه و از امید دست نکشید. و اکنون، در غیاب او کتاب‌هایش مانده‌اند؛ صفحاتی که ورق می‌خورند و صدای مردی را به یاد می‌آورند که روزگاری روبه‌روی یک کتاب‌فروشی ایستاد و دوستی‌ای را آغاز کرد که برای من بیش از نیم قرن دوام آورد.

*مدیر انتشارات نگاه

منبع: ایرنا