سال ۱۴۰۰ «بلوچستان، نوبندیان، دشتیاری»؛ یکساعت فاصله با چابهار و شاید بعضی از خوانندگان به یاد داشته باشند، کلیپی وایرال شده از فرماندار نوبندیان، آقای عفتی که به دلیل کم کاری شهرداری، خود جوی آب کثیف نو بندیان را تمیز می کرد. آدرسی از بهزیستی چابهار دریافت کردم که خواسته بودند وضعیت دردناک و غم انگیز یک خانواده پنج نفره را به تصویر بکشیم.
به آدرس که رسیدیم حدود هشتاد خانواده کپرنشین حضور داشتند، دیگر لازم نبود از خانواده «ب» فیلم بگیریم، چون عین جمعیت در یک وضعیت مشابه بودند.
حاضر نشدم حتی یک پلان و یا عکس از خوشبختی(؟!) آنها بگیرم.
خانم دهیار، دلیل این کارم را پرسید.
به او گفتم: این مردمان زخمی و گرسنه، هموطنان من هستند!
بنده به اتفاق دو همکار دیگر، مدت پنج روز با این ابرانسانها زندگی کردیم. همان روز اول دخترک پنج سالهای را دیدم که خواهر کوچک دو سالهاش را بدون حتی داشتن دمپایی بغل کرده بود، روی لبهای کوچک و زیبای دخترک و خواهرش چندین مگس نشسته بود.
مگسها از هر میکروبی خطرناکتر و به تعداد روی دست و صورت و اکثرا کودکان مینشستند و بعد از ایجاد عفونت، از خون کودکان تغذیه می کردند!
براساس دستوری که در کتاب بوعلی سینا خوانده بودم، مقداری پیاز خریداری کردم و روی عفونت را آغشته به آب پیاز و با چندین بار تکرار عفونت و زخم کاملا بهبود پیدا کرد. یکی از این روزها، مادری با دو فرزندش را دیدم که از مانده پیازها، ناهار نان پیاز پخته و می خوردند…
کاش میدانستم که امروز و در سال ۱۴۰۵ با این بی عدالتی های موجود و ارزانی کمرشکن!! ناهارشان چیست؟!
قصه کمک و یاری به مردم سیستان بلوچستان مصداق یادداشتی است که سال ۱۴۰۰ در بانی فیلم منتشر گردید؛ با عنوان «مشابهات بندر جیونی پاکستان و بندر چابهار.»
بندر جیونی پاکستان فاصله کوتاهی با بلوچستان ایران دارد و شاید به همین دلیل مدیریت بندر جیونی شباهت همسان از گروه «دیزایگوتیک» مدیریت منطقه آزاد «سال مربوطه» چابهار داشت.
در بندر جیونی تحصیلداری خدمت میکرد؛ تحصیلدار یعنی نماینده دولت و یا مقامی شبیه فرماندار که بودجه هنگفتی را هم برای ساخت سد در بندر جیونی از مرکز دریافت میکند. مدتی بعد تحصیلدار جدیدی به بندر جیونی می آید و تصمیم می گیرد از سدی که همکارش ساخته بازدید کند. هم کیشان و هم پیمانان تحصیلدار اسبق به عرض ملوکانه میرسانند که در واقع، سدی در کار نیست! و جای نگرانی هم وجود ندارد، چون سهم شما محفوظ است، فقط کافیست جهت لایروبی سد درخواست بودجهای از دولت مرکزی بفرمائید!
پس از مدتی، تحصیلدار سوم برای خدمت وارد بندر جیونی میشود. از مرکز خبر میرسد که این تحصیلدار مو را از ماست بیرون میکشد! چرا که مسئولی معتمد، متعهد و کاردان است.
سومین تحصیلدار تصمیم میگیرد که از سد ساخته و لایروبی شده بازدید کند. اما باز همان داستان تکرار میشود؛ دوباره همان خدمتگزاران کوچک و پائین دست که در شمار پاچه خواران و بادمجان دور قاب چینهای همیشگی و ماندگار قرار دارند، برای خط و ربط دادن و هموار کردن راه جهت پر کردن جیب مسئولان تازه وارد و برای حفظ موقعیت و ادامه لفت و لیس شان، خدمت تحصیلدار جدید عرض میکنند که شما زحمت و رنج بازدید را متحمل نشوید. درخواستی از قبل آماده و فقط کافیست به مرکز ابلاغ نمایید که آب سد دچار آلودگی مرگبار شده و جان مردم در خطر است و باید این سد به سرعت خراب و نابود شود!
نه فقط در میان تحصیلداران، بلکه این حکایت توسط بسیاری از هنرمندان و ورزشکاران در سیستان و بلوچستان تکرار شده!! به همین دلیل است که سدها، مدارس و بیمارستانهای بسیاری در سیستان و بلوچستان ساخته شدهاند!! و بنا به همین دلیل هم هست که انسانهای شریف این دو استان، با صادرات بیمارستان، مدرسه و سد، سفرهای شاهانهای داشته و دارند!!
در این روزهای پایانی زندگی تنها آرزوی اینجانب این است که بشنوم، ورود خیرین به ویژه هنرمندان و ورزشکاران به سیستان و بلوچستان ممنوع شده است.
بد نیست مصداقی از کتابی کاملا مرتبط به یادداشت بیاورم؛ نویسنده کتاب «فقر احمق میکند» البته منظورش اصلاً توهین نیست بلکه به شکل کلی میگوید: «وقتی آدم مدام توی کمبود زندگی میکند، ذهنش دیگر فضای خالی برای پردازش ندارد و این درست است! فقر فقط این نیست که پول نباشد. فقر یعنی هر روز با اضطراب بیدار شوی، مدام حساب کنی چی را نداشته باشی، کدام نیاز را عقب بیندازی، کجا کوتاه بیایی و این وضعیت کمکم ذهن را فرسوده میکند. آدم هنوز باهوش است، اما توان فکر کردن درست و بلندمدت را از دست میدهد. تصمیمها، کوتاهمدت میشوند، واکنشها هیجانی میشوند، اشتباهها بیشتر میشوند، نه از سر نادانی، بلکه از سر خستگی ذهن.
حالا همین را تصور کنید، نه برای یک نفر، بلکه برای یک جامعه. وقتی یک جامعه فقیر است، یعنی اکثریت مردمش دائم در وضعیت بقا هستند. همه ذهنها پر است، همه عصبی هستند، همه عجله دارند. دیگر حوصله شنیدن حرف پیچیده، بحث طولانی، فکر جمعی باقی نمیماند. جامعه شروع میکند به تصمیمهای عجولانه، قضاوتهای سریع، انتخابهای سادهپسند. اینطوری میشود که شعار جواب میدهد، اما توضیح نه. وعده فوری جذاب است، اما برنامه بلندمدت خستهکننده. اینجاست که جامعه کمکم شبیه یک آدم خسته رفتار میکند. آینده را نمیبیند، فقط میخواهد از امروز رد بشود. این احمق شدن نیست، فرسوده شدن است. فقر، قبل از اینکه جامعه را بیاخلاق یا بیفرهنگ کند، عقل جمعی را کوتاه برد میکند. نتیجهاش جامعهایست که واکنش هیجانی نشان میدهد، بهجای فکر کردن، دعوا میکند گفت وگو و بقا را با عقلانیت اشتباه میگیرد.»
کتاب دقیقاً همین را میگوید: فقر ذهن را اشغال میکند و وقتی ذهن یک جامعه اشغال شد، لازم نیست نادان باشد، همین که نتواند درست فکر کند، کافی است!!
هنرمندان، ورزشکاران و دوباره هنرمندان! بعضی از بدهیها با مرگ تمام نمیشوند.
حال دل مردم خوب نیست و کمتر ماشینها، خانهها و ویلاهای شمال و جنوب را برای مردمی به نمایش نگذارید که به قول فردین عزیز، برای شما دست زدند و بزرگتان کردند و امروز، دستگیری ندارند!
باور بفرمایید که درز انقطاع ، درست همینجاست…!
