سینما در سال‌های گذشته بخصوص از دوران کرونا حیات عادی نداشته و بارها تحت تأثیر شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و اخیرا هم جنگ قرار گرفته که تمام این‌ها سبب شده عده‌ای سینما را دچار مرگ مغزی بدانند. در این شرایط پرسش این است که چاره کار چیست؟  

اوضاع پیچیده سینما که در بخش‌های مختلف تولید، اکران، سرمایه‌گذاری، مجوز، سینماداری و حوزه بین‌الملل نمود پیدا کرده، نگرانی و دغذغه‌هایی را بابت ادامه شرایط به وجود آورده است. این دغدغه‌ها پیش‌تر در ایسنا و در گفت‌وگوهای متعددی با اهالی سینما مطرح شده و این بار، بنا بر این شد که با برگزاری میزگردهایی برخی مسائل سینما با حضور سینماگران به شکل جمعی به بحث گذاشته شود تا فارغ از تمام گله‌ها و ایرادها، ایده‌ها و پیشنهادهایی برای برون رفت از اوضاع کنونی مطرح شود.

براین اساس مدتی قبل، ایسنا میزبان سه فیلمساز باسابقه علیرضا رئیسیان، ابوالحسن داودی و فرزاد مؤتمن بود و درباره «سینمای ایران،واقعیت تا آینده» و صحبت شد.

این میزگرد با بیان یک مثال از خبری که اخیرا در حوزه علمی و فناوری منتشر شده، آغاز شد؛ خبری با این مضمون که جدیدترین چراغ‌های جلوی هوشمند یک برند معروف، نورپردازی خودرو را به یک سیستم پروژکتور تمام رنگی برای پخش فیلم ارتقاء می‌دهد تا خودروها به «سینما ماشین» تبدیل شوند. این در شرایطی است که سینمای ایران در سال‌های گذشته درگیر مسائلی است که با آنچه در دنیا اتفاق می‌افتد بسیار فاصله دارد و به این ترتیب همین فاصله، شروع‌کننده بحث میزگرد ایسنا بود که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.

 از نظر شما سینما در ایرانِ سال ۱۴۰۵ در چه جایگاهی قرار دارد و نسبت آن با جامعه چیست؟ آن هم در شرایطی که صنعت سینما در دنیای امروز به سرعت در حال تغییر است. 

علیرضا رئیسیان: اگر از تکنولوژی بخواهیم صحبت کنیم که باید گفت در سینمای ایران هنوز در مرحلۀ پیشامدرن هستیم چون اتفاقاتی که در حوزۀ فناوری در سینمای جهان رخ می‌دهد واقعاً حیرت‌انگیز است. چند روز قبل، مطلبی می‌خواندم از تهیه‌کنندۀ یکی از سریال‌های پرخرج تاریخی (ایرانی) که از افزایش هزینه‌ها و قیمت میل‌گرد می‌گفت و به نظر می‌رسید که حتی دکورها را هم واقعی می‌سازند، در حالی که سینمای دنیا سال‌هاست این مراحل را پشت سر گذاشته. وقتی پشت صحنۀ سریالی چون «بازی تاج و تخت» را می‌بینیم متوجه می‌شویم چه تکنولوژی فوقِ مدرنی - حتی در ایجاد لوکیشن و دکور داخلی و بیرونی - استفاده شده است و حالا ما با این امکانات و محدودیت‌های داخل کشور باید ببینیم که سینما چه نسبتی با مخاطب دارد؟ اینجاست که باید دید آیا سینمای ما با همین فرم و شکل فعلی می‌تواند مخاطبِ کمی متفاوت امروز، مثل جوان‌ها و تحصیل‌کرده‌های به‌روز را اقناع و با آن‌ها رابطه برقرار کند؟ به نظر، پاسخ منفی است چون سینما بسیار عقب‌تر از این حرف‌هاست. یک دلیل مهم آن از دید من و برخی دوستان همفکرم، وجود سیاست‌های اشتباهِ راهبردی در زمینۀ سینما و کلاً هنر است و تا این وضعیت حل نشود آن امکانات دیگر به کمک نمی‌آید. همین الان بیشترین مخارج تولید یک فیلم سینمایی برای بازیگر است و این در فرایند تولید یک اثر، نسبت درستی نیست. بنابراین اگر بخواهیم در حوزه‌های دیگرِ اندیشه‌ای و تکنولوژی پیشرفت کنیم باید از این محدوده‌های فعلی خارج شویم و تا وقتی در این سیستم عمل می‌کنیم نتیجه همین است و هیچ انتظار دیگری نمی‌شود داشت.  

الان تقریباً رو به مرگ هستیم و تنها چیزی که می‌تواند نجاتمان دهد ساخته شدن فیلم‌هایی است که بتواند اعتماد مردم را دوباره به دست آورد و این کسب اعتماد از طریق فیلم‌های سفارشی به دست نمی‌آید. باید اجازه دهند فیلمسازها فیلم‌های خودشان را بسازند

آقای مؤتمن، سینما برای شما الان کجاست و چه جایگاهی دارد؟ 

فرزاد مؤتمن: به نظرم استقبالی که از فیلم‌ها در گیشه می‌شود نشان می‌دهد که سینما کجاست. ما به شدت با افتِ تعداد تماشاچی روبرو هستیم که فکر می‌کنم بخشی از ریشۀ آن به مشکلاتی برمی‌گردد که مال الان هم نیست و مربوط به ۵۰ سال پیش تاکنون است. این مشکلات اساساً از این ناشی می‌شود که همیشه به نحوی می‌خواسته‌اند سینما را کنترل کنند، در نتیجه تعدادِ معدودی فیلمساز، همیشه مورد حمایت بودند و اکثریت فیلمسازان تقریباً باید با بدختی فیلم می‌ساختند و این مهم‌ترین اتفاق بوده است. ضمن اینکه بروکراسی عجیب و رانت‌خواری در زمینۀ تولید و اکران، بخصوص در اکران همواره وجود داشته است. این پروسه از سال ۱۳۸۶ به بعد شدیدتر شده و سیاستی برای حذف فیلمسازها و خانه‌نشین کردن آن‌ها به وجود آمد و شرایط را بحرانی‌تر کرد. بعد از آن، مسئلۀ وی‌اودی‌ها پیش آمد که - برخلاف آنچه خیلی‌ها فکر می‌کردند - از همان ابتدا واضح بود به سینما کمکی نخواهد کرد و اتفاقا به دشمن سینما تبدیل می‌شود چون اینطور می‌خواستند. از آنجایی که وی‌اودی‌ها ترافیک دارند، ضرری نمی‌بینند یعنی مهم نیست که چقدر مخاطب دارند. آن دکمه‌ای که مردم در خانه‌هایشان می‌زنند برای آن‌ها پول می‌آورد، در نتیجه سرمایه‌ها به سمت تولید سریال رفت که اغلب آن سریال‌ها شبیه هم هستند و در پی آن، ۱۰ سالی است که یک بحران عجیبِ تولید در سینما داریم. این در شرایطی است که بخصوص در پنج سال گذشته با بحران‌های اجتماعی و سیاسی درگیر بودیم و با اتفاق‌های اخیر مثل حملۀ نظامی به کشور از طرف امریکا و اسرائیل، با بحران‌های سیاسی و اجتماعی دیگری هم روبرو شده‌ایم که مسائل سینما را دشوارتر می‌کنند. از آنجایی که چه بخواهیم و چه نخواهیم بخش مهمی از تصمیم‌گیری‌ها توسط مسئولین گرفته می‌شود به نظرم الان این مسئولان سازمان سینمایی هستند که باید در سیاست‌هایی که تا به حال داشتند، تجدیدنظر اساسی کنند و اجازه دهند سینمای ما دوباره روی پای خود بایستد چون الان تقریباً رو به مرگ هستیم و تنها چیزی که می‌تواند نجاتمان دهد، ساخته شدن فیلم‌هایی است که بتواند اعتماد مردم را دوباره به دست آورد و این کسب اعتماد از طریق فیلم‌های سفارشی به دست نمی‌آید. باید اجازه دهند فیلمسازها فیلم‌های خودشان را بسازند مثل اتفاقی که تا حدی - نه خیلی کامل - در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ و حتی اوایل ۸۰ داشت می‌افتاد.

همچنین با توجه به اینکه الان سینما با مشکل سرمایه روبروست اتفاقاً این نهادهای حکومتی هستند که باید بتوانند مسئلۀ سرمایه‌گذاری در سینما را حل کنند و شرایطی مناسب را در اکران به وجود بیاورند. این شرایطِ بسته‌ای که الان وجود دارد و اکران عملا در اختیار یکی دو نهاد دولتی و یکی دو دفتر پخش فیلم قرار دارد باید شکسته شود تا فیلم‌ها در شرایط مساوی‌تری اکران شوند. باید بتوانیم تماشاگر را به سینما برگردانیم، بخصوص تماشاگران جوان و دانشجویی که معمولا آن‌ها بیشترین استقبال را از سینما می‌کنند ولی بعد از برخی حوادث چند سال اخیر آن‌ها تقریباً با سینما قهر کرده‌اند و کافه‌نشین شده‌اند. این همه کافه نتیجۀ این پروسه و روند است، پس باید دوباره اعتماد آن‌ها را جلب کرد و اگر این اتفاق بیفتد و ما دوباره چند فیلم پرفروش داشته باشیم که مردم به آن علاقمند شوند، به نظرم سرمایه‌گذارها هم دوباره رغبت می‌کنند تا در سینما سرمایه‌گذاری کنند.

این میزان محافظه‌کاری و ملاحظه‌کاری که الان وجود دارد و با طبع سینما هم نمی‌خواند، باید از بین برود چون سینما به هر حال قمار است و به یک ریسک پذیری احتیاج دارد. اما به هر حال نباید فراموش کرد که این‌ها یک پروسۀ ناگهانی و سریع نیستند چون خود جامعه در حال پوست‌اندازی است. ما الان در حال ترنزیشن (انتقال) هستیم و دقیقاً هم نمی‌دانیم چه چیزی روبروی ماست چون خیلی از مسائل، منوط به اتفاق‌هایی است که بر سر جنگ در خاورمیانه می‌آید و حتی فقط به ما هم مربوط نیست، به لبنان و سوریه و غزه و همینطور به مسائلی که در خلیج فارس و تنگه هرمز می‌گذرد هم مربوط می‌شود. در واقع پروسه کندتری است تا کمی اوضاع شکل بگیرد و بعد بتوان چشم‌انداز شفاف‌تری داشت چون اوضاع در چند ماه اخیر به کلی به هم ریخته است. با این حال به نظرم از همین حالا مسئولان باید فکر کنند که تنها راه همین است که اعتماد کنند و بگذارند فیلمسازها فیلم‌های خود را بسازند و به آن‌ها کمک کنند تا پول برای ساخت آثار فراهم شود. همچنین بهبود اوضاع، مستلزم این است که ممیزی‌ها کمی خفیف شود، با ممیزیِ سفت و سخت نمی‌شود اعتماد مردم را جلب کرد. مردم دوست دارند فیلم ببینند نه تبلیغات.

 آقای داودی شما شرایط را چطور می‌بینید؟ آیا با فیلم خوب می‌توان اعتماد مخاطب را برگرداند؟ 

ابوالحسن داودی: در ادامۀ صحبت‌های آقای مؤتمن می‌خواهم از زاویۀ دیگری به قضیه بپردازم. ما یک تجربه از گذشتۀ سینمای ایران داریم و همچنین یکسری بحران‌های پشت سر هم در جامعۀ ایران داشتیم که این‌ها عملا به هم وصل شده‌اند و خیلی نمی‌شود شرایط بد سینمای ایران را به دو تا جنگ یا شرایط اقتصادی فعلی منوط کرد.  این شرایط همواره ادامه داشته - بخصوص از انتهای دهۀ ۷۰ - و ما دائماً بحران‌هایی را در سینما داشتیم که مشکلات سینما را به شکل زنجیروار اضافه کردند. این وضعیت از آن تصویر اولیه‌ای که شما ارائه دادید - که حاصل یک سینمای کاملاً سرپا و مستقل و با ثبات است و ما برعکس همیشه یا بحران اقتصادی داشتیم، یا بحران اجتماعی یا سیاسی- فاصله زیادی دارد. این بحران‌هایی که ما داریم در کنار سینمای گنجشک‌روزی که اکثر تولیدکننده‌هایش تک‌محصولی هستند - به این معنا که باید یک فیلم بسازند و با هر شرایطی آن را از گردنه‌های ممیزی و سانسور و مشکلات اقتصادی رد کنند و به اکران برسانند تا بعد اگر خیلی حرفه‌ای باشند آن سرمایه را دوباره به سینما برگرداند - باعث می‌شود یک محافظه‌کاری به شدت فزاینده‌ در سینما به وجود آید و تأثیرش را در طول این سال‌ها بر تولیدات دیده‌ایم. این‌ها تجربۀ ما از آن چیزی است که در بدنۀ سینما رخ داده و از آن طرف در بخش حاکمیت، مدیریت دولتی تجربه‌های متعددی را در این چند دهه در سینما انجام داده که تقریباً در اکثریت قریب به اتفاقِ موارد، حتی از تجربه‌های خودش هم درسی نگرفته‌ است. مثلا آن‌ها تجربه کردند که سینما می‌تواند به عنوان یک ابزار در دست حاکمیت باشد تا تصویر مدنظر خود را از جامعه نمایان کند اما این طبعا نمی‌تواند به یک تریبون تبدیل شود تا مثل تریبونِ سخنرانی هرچه دولت یا حاکمیت بخواهد را در فیلم و سینما بیاورند، ولی آوردند و این خواستِ خود را جاری کردند. نتیجه این شده که اگرچه سینما توانسته در دوره‌هایی وجه مستقل‌تری را از خود نشان دهد ولی دوره‌هایی هم بوده‌اند که شرایط به جوک تبدیل شد به طوری که دفترچه‌ای تدوین کردند برای اینکه به ما بگویند کلوزاپ و لانگ‌شات چطور باشد، یا یک شورا برای فیلمنامه درست کردند، یک شورا برای پروانه ساخت و یک شورای دیگر هم برای تطبیق فیلمنامه با فیلم که به نظرم از ابلهانه‌ترین کارهایی بوده که فقط در سینمای ایران نمونه آن را می‌توانیم ببینیم. انگار دوستان تصور و تعریفی از فیلم و فیلمنامه نداشتند.

بنابراین یکی از مهم‌ترین بحث‌ها الان به مدیریت دولتی برمی‌گردد که به شدت وجه تعیین‌کننده‌ای دارد، آنقدر که می‌توان گفت در طول این چند دهه، تأثیر حاکمیت و مدیریت دولتی در مسیر سینما اگر بیشتر از خود فیلمسازان نبوده باشد، کمتر هم نبوده است. ما باید ببینیم برمبنای شرایط، تجربه‌ها و آزمون و خطاهایی که تاکنون وجود داشته، چه چشم‌اندازی از آیندۀ سینما داریم چون آنچه تا به حال اتفاق افتاده روشن است و از مشکلات هم خیلی صحبت کرده‌ایم؛ مشکلاتی همچون جنس حاکمیت سرمایه که در سینما بسیار تاثیرگذار بوده است.  در سینمای صنعتی معمولاً سه قدرت تعیین‌کننده هستند، قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی. وقتی قدرت‌های سیاسی و اقتصادی با هم عجین می‌شوند و قدرت فرهنگی را تحت سلطه خود قرار می‌دهند آن زمان است که بدبختی سینما شروع می‌شود چرا که در این شرایط سینما به ابزاری در دست آن‌ها تبدیل می‌شود. الان بیش از دو دهه است که این اتفاق در سینمای ایران افتاده و تصمیم‌گیری‌هایی که در مدیریت، بخصوص در بخش دولتی شکل گرفته -حالا خواسته یا ناخواسته- بیشتر بر مبنای دامن زدن به این قضیه بوده است.

 از نظر شما اگر همین روند ادامه داشته باشد، پنج سال دیگر سینمای ایران چه وضعیتی دارد؟ 

داودی: شرایط از این بدتر خواهد بود ‌چون مهم‌ترین چیزی که الان در جامعۀ ما به وجود آمده و و تأثیر آن را به اجبار در تصمیم‌گیری‌های سیاسی هم می‌بینیم، نیاز به تغییری است که جامعه خواستار آن است ولی بحث تغییر از نظر حکومت به یک شعار ضد دولتی و ضد حکومتی تبدیل شده بود در حالی که معنای تغییر این نیست. تغییر یعنی اینکه جامعه را بر اساس مواردی که ممکن است ژئوپلیتیک منطقه یا جهان باشد یا تغییراتی که عیان شده بپذیریم. قبلاً می‌گفتیم امکان ندارد که برای خاورمیانه چنین تصوری داشته باشیم ولی الان چیزهایی اتفاق می‌افتد که ۱۰ سال قبل حتی در مخیله‌مان هم نمی‌گنجید که نه فقط در چشم‌انداز، بلکه در تجربۀ مستقیم ما قرار گیرد. این تغییرِ رفتار باید در همۀ مراحل اتفاق بیفتد. سینما هم به عنوان یکی از ابزارهای فرهنگی است که می‌تواند بعد از بحران‌ِ پس از دو جنگ، به این جذب اعتماد عمومی که آقای مؤتمن اشاره کرد کمک کند.

اگر ثبات شرایط ادامه پیدا کند وظیفۀ دولت و حکومت فقط بازسازی ساختمان‌های خراب و زیرساخت‌های از بین رفته نیست، مهم‌تر از آن ساخت اعتماد عمومی است که در مواردی از دست رفته است. چه چیزی می‌تواند در این مسیر بیشتر کمک کند؟ سینما، آن هم نه به عنوان یک تریبونِ پروپاگاندا بلکه به عنوان ابزاری که بتواند تصویرگر همۀ اضطراب‌ها، تجربه‌ها و شرایطی  باشد که مردم از سر گذراندند و این را به مجموعه آثار تاثیرگذاری تبدیل کند که تماشاگر جلب آن شود. فراموش نکنیم که جنگ فقط سرمایه را راکد نمی‌کند بلکه تخیل آدم‌ها را هم راکد می‌کند. این تخیل چه آن بخشی که مربوط به فیلمساز باشد چه آن بخشی که مربوط به تماشاگر و مخاطب است همه تحت‌تأثیر قرار می‌گیرند و این می‌شود ذات آن تغییر که باید به عنوان یک اصل پذیرفته شود؛ پس بر مبنای این، اگر سعی کنیم درباره آن چشم‌انداز و سناریوهای خوب و بدی که جلوی راه سینمای ایران است، صحبت کنیم به نظرم می‌تواند هم برای اهل سینما چراغی روشن کند و هم برای مدیریت دولتی مفید باشد که چگونه به این مرحله کمک کند.

رئیسیان: فیلم‌های ما دیگر شبیه زندگی مردم به معنای قشر وسیع جامعه نیست. در دورانی فکر می‌کردیم اگر مثلاً پوشش در یک فیلم اینگونه باشد به جای آن، حرف مهم‌تری می‌زنیم و می‌شود این دروغی را که می‌گوییم نادیده گرفت اما الان دیگر آن هم وجود ندارد

رئیسیان: فیلم نساختن برای من یک تصمیم شخصی است چون فیلم‌های ما دیگر شبیه زندگی مردم به معنای قشر وسیع جامعه نیست. در دورانی فکر می‌کردیم اگر مثلاً پوشش در یک فیلم اینگونه باشد به جای آن، حرف مهم‌تری می‌زنیم و می‌شود این دروغی را که می‌گوییم نادیده گرفت اما الان دیگر آن هم وجود ندارد. وقتی فیلم شما هیچ نسبتی با امکانات و شرایط و مقتضیات زندگی طبقۀ متوسطی که عموماً همان‌ها تماشاگران سینما هستند نداشته باشد همین وضعیت پیش می‌آید. البته من اگر این تصمیم خودخواسته را هم نداشتم باز هم نمی‌شد فیلم ساخت. یک دلیل عمدۀ آن به نگاه کلانی برمی‌گردد که حتی بزرگتر از تصمیم‌گیرندگان داخل مجموعۀ وزارت ارشاد و سازمان سینمایی است چون دولت‌ها مرتب تغییر می‌کنند و این‌ها می‌توانند در برخی شرایط طبق میل خود یا بنا بر اهداف خود دخل و تصرف کنند، کمااینکه دولت قبل در این بخش فاجعه بود و همۀ هدفش این بود که بگوید ما می‌خواهیم رونق را به سینما برگردانیم ولی نتیجۀ کار رونق نبود.

آمار رسمی منتشر شده توسط وزارت ارشاد نشان می‌دهد که در همان سال ۱۴۰۳ دولت قبل سعی می‌کرد با فیلم‌های کمدی و عامه‌پسند بقیه مسائل را زیر پوشش قرار دهد، پنج فیلم بیش از ۱۰۰ میلیارد تومان فروش داشتند و چهار فیلم بین ۵۰ تا ۱۰۰ میلیارد تومان؛ یعنی آن پنج فیلم سود کردند، چهار فیلم بعدی به سرمایۀ اولیۀ خود رسیدند و بقیه ضرر کردند. این سینما عملاً از نظر اقتصادی ورشکسته است. البته این برای یکی - دو سال و پنج سال نیست و طولانی‌تر بوده اما فاجعۀ بزرگتری که در طی دو دهۀ گذشته رخ داد، تصمیمات کلانی بود تا وجه اندیشه و اجتماعی بودن سینما از آن گرفته شود و در واقع چیزی شبیه همان که در سینمای قبل از انقلاب بود اتفاق بیفتد. سینمای قبل از انقلاب سال ۱۳۵۶ رسماً تمام شد، یعنی با پیروزی انقلاب (۱۳۵۷) سالن‌های سینما تعطیل شدند ولی خود سینما سال ۵۶ تمام شده بود. چرا این اتفاق می‌افتد؟ چون عده‌ای احساس می‌کنند در موضوع هنر، هرچه جوهرۀ فکری آن گرفته شود موفقیت است و سینمایی صرفاً سرگرمی‌ساز و پروپاگاندا باقی می‌ماند و با این دو قطب می‌توانیم کارمان را پیش ببریم؛ سینمایی که صرفاً می‌خواهد ارضای کمترین تمایلات را در بیننده انجام دهد، به سمت تعمیم تجاری‌سازی می‌رود و رقابت هم به آن بخش منتقل می‌شود، نتیجۀ این کار آسیب به تمام سینما است. مگر سینمای قبل از انقلاب چطور از میان رفت؟ همۀ محصولات و بازیگرها شبیه یکدیگر بودند و فکر می‌کردند تمام امیال بینندگان هم به یک شکل است، در حالی که اینطور نبود. آن اشتباه الان در قالبی دیگر و در یک الگوی فکری و نظری دیگر دوباره در حال تکرار است. کسانی که می‌خواهند این تئوری‌ها را به عمل درآورند هیچ شناختی از این مقوله ندارند. 

سینما بعد از انقلابِ صنعتی به لحاظ صنعت به وجود آمد و به لحاظ محتوا کاملاً مولود مدرنیته است. نمی‌شود که شما این دو را با هم داشته باشید و بعد تفکرتان برای پیش از این دوران باشد. این‌ها تناقض دارند و این تناقض مثل خیلی از موارد دیگر در مملکت، باعث می‌شود کارکردهایی را که توقع دارید برآورده نشود. همین می‌شود که الان سینمای ایران دچار مرگ مغزی است در حالی که اندامش کار می‌کند. سوال این است که پس چگونه فیلم می‌سازید؟ می‌گویم به همین دلیل که اگر مرگ مغزی داشته باشید قلب و ریه و کلیه‌ها کار می‌کنند اما دلیل نمی‌شود که موجودی زنده و صاحب تفکر و اندیشه باشید. این اتفاق، نتیجۀ تصمیم‌گیری‌هایی در سطح کلان بوده است. بعضی وقت‌ها دولت‌ها در مقابل جزئیات برنامه‌ها مقاومت می‌کنند، گاهی همراه هستند و گاهی هم مثل دولت قبل آن را تشدید می‌کنند. چیزی که در آن دوران به عنوان صنعت سینما در شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب شد به معنای واقعی کلمه فاجعه بود و اتفاق بدتر این بود که آن را ابلاغ هم کردند، یعنی فقط کافی بود آقای پزشکیان (رئیس‌جمهور) آن را امضا کند و همه چیز تمام شود. به نظر می‌رسید در نگرش کسانی که آن سند را نوشته هیچ تصوری از جهان امروز وجود نداشت، هرچند خودشان می‌گویند ساعت‌ها کارشناسی شده است.

حالا کارشناسان چه کسانی هستند؟ مدیران قبلی همین دستگاه. در طول زمان، مدیران سینمایی و اصولا مدیران هنری، فاقد تحصیلات و تجربیات و تخصص رشته‌های خاص بودند؛ مدیر فرهنگی بودند اما به هیچ وجه مدیر متخصص در هنر نبودند. از تجربیات دوستان هم که استفاده نمی‌کنند و تقریباً بی‌نیاز هستند، بنابراین یک مسیر باریک و کوچک پیدا می‌شود که کارشان را پیش می‌برند. در این بین اگر دولتی ضعف‌هایی در جهت مقابله با فشارهای بیرونی داشته باشد وضعش خراب‌تر است. در این شرایط این پرسش پیش می‌آید که وقتی یک دولت می‌تواند به راحتی با تصویب یک آیین‌نامه، مرحلۀ اول یک خطِ باطل یعنی پروانه ساخت را بردارد، چرا برنمی‌دارد و اقدامی نمی‌کند؟ واقعاً دلیل عقلی و منطقی آن چیست؟ فشارهای بیرونی! فشارهای بیرونی چه کارکردی دارد؟ می‌تواند شما را مجبور کند در موضع تدافعی قرار بگیرید. حالا این سینمای ما چیزی است که مطمئنم نه آن‌هایی که دارای قدرت سیاسی هستند از آن راضی‌اند - چون خواستۀ آن‌ها چیزی در حد تلویزیون است و می‌بینیم که تلویزیون به چه روزی افتاده- و نه مردم راضی هستند که این را در ریزش مخاطب می‌بینیم. خرداد ۱۴۰۴ که جنگ هم بود بیشتر از امسال تماشاگر داشتیم و عدد فروش که با گران‌تر شدن بلیت افزایش یافته، یک حُقه است. پس مخاطب و سیاستگذار فرهنگی در سطح کلان ناراضی هستند، دولتِ اجراکننده هم ناراضی است چون می‌گوید من کارهایی را می‌خواهم انجام دهم که یا ابزارش را در اختیار ندارم یا بودجه کم است یا کمیسیون فرهنگی مقابله می‌کند. از همه بیشتر فیلمسازانی که صاحب اندیشه و نگرش و جایگاهی برای خود هستند تحت فشار قرار دارند. در حوزۀ بین‌الملل هم که می‌بینیم سینمای رسمی ایران چند سال است اصلاً موقعیت بین‌المللی ندارد و به صفر رسیده است. واقعا پرسش اصلی این است که چه افتخاری دارد سینمایی را که در دنیا مقام و مرتبه و اعتبار داشت و سال ۱۳۶۹ هر ایرانی در کشور دو و نیم بار به سینما رفته بود و ۸۱ میلیون نفر بیننده داشت، به اعداد و ارقام فاجعه‌بار الان برسانیم!؟ از نظر اقتصادی سینما کاملا ورشکسته شده و از نظر فشارهای هم‌سطح غیرسیاسی هم واقعیت را می‌بینیم. از آن طرف پلتفرم‌ها آمدند که سینما را نابود کنند و سیاست‌گذاری پشت آن‌ها براین اساس است که این سینما حرف گوش‌کن نیست و بنابراین تا جایی که می‌توان باید به آن فشار وارد کرد. حال با این ترکیب آیا باید توقع داشت که سینما رو به جلو حرکت کند؟ بنابراین همۀ ما منتقد این وضع هستیم و برای آن راه حل داریم چون سی و چند سال است که زندگی خود را در این عرصه گذرانده‌ایم. اگر بخواهید با همین دست فرمان پیش بروید همان اتفاقی که در محدودۀ بزرگ فرهنگی رخ داده، تکرار می‌شود و بیشتر هم خواهد شد. به نظرم این وضعیت اصلاً به صلاح آیندۀ این مملکت و کسانی که در آن زندگی می‌کنند، نیست و راه غلطی است. راه غلط را باید هم تصحیح کرد و هم کاملاً تغییر داد و این شدنی است.

 به این راه‌حل‌های پیشنهادی برمی‌گردیم، اما شما هم بگویید آقای مؤتمن که دلیل فیلم نساختن شما چه بوده؟ 

مؤتمن: برای من یک مسئلۀ مهم پول است چون الان سه، چهار سال است پروانۀ ساخت دارم ولی سرمایه‌گذارهایی که می‌آیند یا چک بی‌محل می‌دهند یا گرفتاری‌های عجیب برایم درست کردند. در این مورد مسئلۀ بزرگ این است که بخش خصوصی سینمای ما غیرفعال شده. تهیه‌کننده و دفاتر سینمایی داریم ولی این‌ها سرمایه‌گذاری نمی‌کنند. باید  سرمایه‌گذارهایی خارج از سینما بیایند ولی این خودش ماجراهای را به وجود آورده است. ما با آدم‌هایی روبرو هستیم که شناختی از سینما ندارند، به دلایل مختلفی می‌آیند و با سرمایه‌گذاری، برای گرفتن تخفیف‌های مالیاتی سندسازی‌ می‌کنند که این سالم‌ترین اتفاق است. من در این چند سالی که برای فیلم «شیوا یک سفر معکوس» دنبال سرمایه بودم چیزهای حیرت‌انگیزی دیدم و تقریباً از اینکه هر اتفاق خوبی بیفتد ناامید هستم به همین دلیل فقط توانسته‌ام چند فیلمنامۀ دیگر آماده کنم که باز هم هیچ کدام سرمایه‌ای نخواهند داشت. واقعیت این است که بخش خصوصی ما مُرده. یک بخش دولتی داریم مثل سازمان تبلیغات و سازمان اوج که پول وارد سینما می‌کند در حالی که به طور طبیعی این خود سینماست که باید پول داشته باشد و برای سینما هزینه کند. به نظرم این مشکل ناشی از تصمیم گیری‌های حکومتی است. ما در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ این نوع مسائل را نداشتیم چون ترافیک مالی در سینما کم بود ولی بعد از آن، انگار سینما شبیه باقی جامعه شد، یک جور فساد اقتصادی و یک طمع‌ورزی عجیب و غریب بر جامعه حاکم شد که این‌ها وارد سینما هم شده است. به نظرم این مسئولین دولتی هستند که باید راه را باز کنند.

من احساس می‌کنم به دوران اول انقلاب برگشته‌ایم یعنی زمانی که کاملا بحرانی بود و یک بنیاد سینمایی (فارابی) ساخته شد که این بنیاد فارابی کمک‌های مالی به پروژه‌هایی که پروانه ساخت می‌گرفتند ارائه می‌کرد. به تدریج فیلمسازها متوجه شدند که باید انجمن‌های صنفی داشته باشند و خانه سینما به دنبال آن تشکیل شد. الان هم ما باید به آن دوره برگردیم. باید جایی به وجود آید که دوباره به فیلمسازها کمک مالی کند، دفاتر تولید را تقویت کند تا این‌ها برای سرمایه‌گذاری دوباره اعتماد به نفس پیدا کنند. فارابی در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ کمک می‌کرد اما بعد به دنبال ساخت فیلم فاخر رفت که دیدیم نتیجه‌اش چه شد. در کنار این‌ها باید انجمن‌های صنفی در خانه سینما تقویت شوند و به آن دوره‌ای برگردیم که مجوز فیلم اولی‌ها را کانون کارگردانان می‌داد. حق صدور این مجوز را از کانون کارگردانان گرفتند که دچار هرج و مرج کنند. من خودم در دوره (ریاست) آقای رئیسیان در کانون کارگردانان مجوزم را گرفتم. آن زمان بر پایۀ نمراتی که به افراد داده می‌شد سالانه ۶ تا ۸ مجوز فیلم اول داده می‌شد چون به اکران آن‌ها هم فکر می‌کردند. بنابراین باید تصمیم گیری‌های حکومتی کم شود اصلا یعنی چه که پارلمان کشور درباره سینما تصمیم می‌گیرد یا اعمال نظر می‌کند؟ کجای دنیا این اتفاق می‌افتد؟ ما یک سازمان سینمایی داریم که با فیلمسازان طرف است، باقی هرچه هست ری‌اکشن است.

 آقای داودی شما قبلاً هم گفته بودید که فیلمنامۀ آماده تولید دارید اما مسئلۀ اصلی شما این بود که سرعت تغییر شرایط در جامعه آنقدر زیاد بوده که برایتان مهم بود فیلمنامه از جامعه عقب نباشد. بجز این، دلیل دیگری برای فیلم نساختن داشتید؟ و اینکه در این شرایط خود سینماگران برای کمک به رونق سینما باید چه کنند؟ مخصوصا که الان شاهد کوچ عظیم فیلمسازان مطرح سینما به شبکه نمایش خانگی هستیم. 

داودی: در جواب به اینکه چرا فیلم نساخته‌ام باید بگویم آخرین فیلمی که تقریبا ۹ سال قبل ساختم (هزار پا) - و بعد از آن دیگر کار نکردم- پرفروش‌ترین فیلم تا آن زمان در سینمای ایران بود. در این سینما که به شدت متکی به مخاطب و سرمایه است یک تضمین مشخص باید باشد که راحت‌تر بتوانید کار خود را ادامه دهید اما من ۹ سال فیلم نساختم و دلیلم نه سرمایه بود و نه امکان ساخت، بلکه همان سیاست‌هایی بود که به آن اشاره شد؛ یعنی وقتی سینما به مرحلۀ صنعت نمی‌رسد، استقلالی از خود ندارد و متکی بر شرایط تولیدِ تک محصولی است. آن وقت شما شاهد یک محافظه‌کاری هستید که کپی‌کاری را به شما پیشنهاد می‌دهد به طوری که من بعد از آن فیلم، بدون اغراق بیشتر از ۳۰ فیلمنامه دریافت کردم و می‌خواستند همان فیلمی را که ساخته‌ام تکرار کنم و درواقع نسخه دو و سه آن را هم بسازم. این کاری است که اصطلاحا نون‌دونی خیلی از دوستان شده در حالی که من در مسیر فیلم‌سازی‌ام تصمیم گرفته بودم اگر فیلمی موفق شد و به بخش عمده‌ای از هدف خود رسید، آن را کنار بگذارم و سراغ کاری بروم که هنوز به هدفش نرسیده به همین دلیل هیچ وقت فیلم موفق را تکرار نکردم اما سعی کردم فیلم‌هایی که شکست خوردند یا توقیف شدند را به هر شکل ممکن در فضایی دیگر بازسازی کنم.

اما اینکه حالا ما باید چه کنیم؟ اگر عملاً بپذیریم آن شرایطی که خواه‌ ناخواه در طول این چند دهه برای ما تعریف شده، سرنوشت محتوم ما نیست، صرفاً با مبارزه منطقی -نه براندازانه- می‌توانیم این تصویر را به مدیران دولتی بدهیم که مسیر کار سینمای ایران برای رسیدن به آن چشم اندازی که گفتم جز با مشارکت دولت و حاکمیت با بدنۀ سینمای ایران امکان‌پذیر نیست. به نظرم سه سناریوی کاملا روشن وجود دارد که بسته به نوع رفتار سینماگرها و بخصوص مدیریت دولتی می‌تواند اتفاق بیفتد. اول اینکه همین مسیر مدیریت قبلی ادامه پیدا کند به طوری که سینما را به عنوان یک ابزار و تریبون درنظر بگیرند و تلاش کنند فیلم‌های ایدئولوژیک زیاد شود و ممیزی و سانسور هم افزایش پیدا کند. طبعا در آن نگاه، سینما به گونه‌ای خواهد شد که عملاً  ۱۰-۱۵ فیلم ساخته می‌شود که نه به درد دنیا می‌خورد و نه آخرت، و دولت هم فکر می‌کند وظیفۀ خود را انجام داده است و سرنوشت سینما همان چیزی می‌شود که آقای رئیسیان به عنوان سینمای قبل از انقلاب گفت. سناریوی دوم این است که پذیرفته شود یک تغییر در جامعه رخ داده مثل همان چیزی که در سیاست هم کم‌وبیش می‌بینیم و امیدوارم این اجبار به شکلی به سینما هم حاکم شود تا مدیران بتوانند ریسک‌پذیر باشند و سینما را آزادتر بگذارند که مستقل عمل کند.

وقتی در این سینمای تک‌محصولی حرف از سینماگرانی می‌شود که به شبکه نمایش خانگی رفتند، باید ببینیم چرا این اتفاق افتاده؟ چون آن‌ها یکسری نیازها دارند. سینما، نویسندگی و نقاشی نیست که هر کسی راحت بتواند در خانه‌اش کار خود را انجام دهد. سینما به ثبات، امنیت و سرمایه نیاز دارد، وقتی این شرایط وجود داشته باشد سرمایه جذب می‌شود و سرمایه که جذب شد، سینما می‌تواند مستقل باشد. الان مشکل بزرگ ما در سینما سرمایه‌هایی است که آن‌ها را سرمایه‌های تاریک می‌نامند؛ سرمایه‌هایی که نمی‌دانیم پشت آن‌ها چیست. در طول ۹ سال گذشته افراد متعددی سراغم آمدند و پیشنهادهای بسیار خوبی برای کار دادند. اولین سوالم از آن‌ها این بود که این پول را از کجا آورده‌اید و آنجا بود که کار به مشکل برخورد می‌کرد.

تنها سناریویی که می‌توانیم بر اساس آن، چشم اندازی برای سینما داشته باشیم این است که نه تنها مدیریت دولتی به نیاز به تغییر و استقلال در سینما برسد بلکه خودش هم در آن مشارکت کند. این مشارکت باید از سر فهم باشد و همه بدانیم این یک بازی بُرد - بُرد است که هم برای حاکمیتِ آینده، می‌تواند چیزی در انبان داشته باشد و هم برای سینمایی که پیش روی ماست

می‌توانید اشاره کنید که از چه جاهایی پیشنهاد سرمایه‌گذاری داشتید؟ 

داودی: از اشخاص مختلف بود، مثلا از جوان ۲۳ - ۲۴ ساله‌ای که در امارات پالایشگاه داشت تا کسانی که وقتی وارد مجموعۀ آن‌ها شدیم تعداد بادیگاردهایشان از عوامل یک گروه سینمایی بیشتر بود.

پس در ادامۀ بحث، این سناریوی دوم هم قطعاً راهش محتوم است و تنها سناریویی که می‌توانیم بر اساس آن، چشم اندازی برای سینما داشته باشیم همین است که نه تنها مدیریت دولتی به نیاز به تغییر و استقلال در سینما برسد بلکه خودش هم در آن مشارکت کند. در حال حاضر بر مبنای تمام نکاتی که آقای مؤتمن هم اشاره کرد، شرایط ژئوپلیتیکِ پیش آمده در جامعه، بسیاری از نیازهای آیندۀ حکومت را برطرف می‌کند چون این حکومت جز اینکه بتواند با مردم رفاقت کند، ارتباط برقرار کند و اعتماد آن‌ها را جلب کند امکان بقا ندارد. این را به صراحت می‌گویم چون یک امر جامعه‌شناختی است و نه یک نظریه‌ براندازانه. در شرایطی که ما الان در آن قرار داریم، حاکمیت باید این ارتباط و اعتمادسازی را با بدنه جامعه برقرار کند. در چند دهه اخیر یک اتفاق در سیاست افتاد که عارضه و بحران آن به سینما هم رسید و آن هم سیاست حذف طبقۀ متوسط بود که اتفاقا بخش عمدۀ ارتباط سینما با طبقۀ متوسط است؛ طبقه‌ای که سازندۀ استقلال سینماست. درست است که طبقۀ محروم هم طرفدار سینماست و ارزان‌ترین سرگرمی‌اش هنوز سینما است اما چیزی که آن استقلال فکریِ اشاره شده در صحبت آقای رئیسیان را فراهم می‌کند، طبقۀ متوسط است. ما در طول این دو سه سال شاهد اضمحلال عمدی طبقۀ متوسط و تلاش برای حذف آن از جامعه بودیم و عملاً تصور بود که با حذف این طبقه، یک جماعت غرزنِ ایرادگیر را از مقابل دولت‌ها و حاکمیت حذف می‌کنند در حالی که اصلاً چنین چیزی نیست و حاصل آن را در رفتار جامعه هم دیدیم. حال اگر بخواهیم به عنوان کسانی که در سینما تجربه داشته‌اند و آزمون و خطاهای بدنه سینما، صنف و دست‌اندرکاران سینما و نیز رفتار دولت و حاکمیت را دیده‌اند، این امر را در سینما پیش‌بینی کنیم باید بگویم که بهترین مسیر برای آن چشم‌انداز همین است که مشارکت اتفاق بیفتد؛ مشارکتِ از سر فهم، و اینکه همه بدانیم این یک بازی بُرد - بُرد است که هم برای حاکمیتِ آینده، می‌تواند چیزی در انبان داشته باشد و هم برای سینمایی که پیش روی ماست.

آقای رئیسیان شما که خودخواسته فیلم نساخته‌اید، وسوسه نشده‌اید که سراغ ساخت سریال در شبکۀ نمایش خانگی بروید چون به نظر می‌رسد آنجا نسبت به نامهربانی‌هایی که در سینما هست، با دست بازتر برخورد می‌شود. 

رئیسیان: من تلاشم را در آنجا به عنوان تهیه‌کننده انجام دادم ولی در آنجا یک ایراد بزرگ مبنایی و وجودی اتفاق افتاده و آن هم عدم شناخت پلتفرم‌ها از خود این مدیوم است.  وقتی شما یک سینمای ضعیف داشته باشید به‌تبع آن، تلویزیون ضعیفی هم خواهید داشت (در بخش فیلم و سریال) و هم این وضعیت را در هنرهای دیگر مثل تئاتر و موسیقی هم خواهید دید، چون مجموعۀ این‌ها پیوندی ارگانیک با هم دارند که آن را در سینما می‌بینیم، اما متاسفانه الان چه در سینما، چه در نمایش خانگی و چه در تلویزیون، علاوه بر نکتۀ درستی که آقای مؤتمن درباره سرمایه گفت، مسئلۀ بزرگتر این است که اتفاقاً اصالت به سرمایه داده می‌شود نه به آن محصول و محتوایی که شکل می‌گیرد. در این زمینه وزارت ارشاد چند ماه قبل آمار عجیبی را منتشر کرد که تا امروز نه به آن نقدی وارد شده و نه کسی آن را تکذیب کرده است. این آمار اعلام می‌کند که ۱۵۷ مجوز پلتفرم‌ وجود دارد که در بخش پلتفرم‌های خانگی در سال ۱۴۰۳، فقط سه پلتفرم فعال بود و الان باز هم همان‌ها فعال هستند با این تفاوت که یک پلتفرم جدید تا حدودی جای یکی دیگر آمده است. مجموع درآمد این‌ها از فروش پهنای باند، تبلیغات و کاربر ماهیانه در سال ۱۴۰۳، رقم ۱۳.۶ همت بوده و پیش‌بینی می‌شود که به دلیل قطعی اینترنت بین‌الملل در جنگ ۴۰ روزه و ماه‌های پس از آن و رونق این شبکه‌ها، این عدد به ۲۰ همت رسیده باشد. اگر همه خرج‌ها را هم دست‌بالا بگیریم باز هم به نصف این رقم نمی‌رسد و این یعنی ۱۰۰ درصد سود خالص که نشان می‌دهد کیفیت محصول اصلاً اهمیت ندارد.

نکتۀ قابل توجه این است که مخاطبان این شبکه‌ها بیشتر محصولات خارجی را تماشا می‌کنند چون کیفیت اکثر آثار ایرانی کمتر از حد استاندارد است و نه فقط از نظر محتوایی بلکه به لحاظ بصری و فنی هم بسیار شبیه هم هستند، بخصوص آنکه افراد تولیدکنندۀ این محصولات هم تقریبا ثابت‌اند. تحلیل این داده‌ها نشان می‌دهد که آنجا اتفاق دیگری در حال رخ دادن است و اتفاقاً مورد حمایت هم قرار دارد، چون ابتدا گفته می‌شد فلسفۀ به وجود آمدن این‌ پلتفرم‌ها و محصولاتش مقابله با ورود محصولات و سریال‌های خارجی است بنابراین شبکه نمایش خانگی همان تلویزیون است منتها کمی بازتر ولی همین بازتر کردن، وقتی که عادی می‌شود بعد از مدتی ضد خود عمل می‌کند، چیزی هم که عادی شد به ابتذال کشیده می‌شود و وقتی مبتذل شد طبیعتاً آن اهداف به دست نمی‌آید اما برای هیچ‌کس مهم نیست. جالب است که اخیرا این‌هایی که درآمد عجیب و غریب و نجومی دارند یک وام کلان را از طریق فضای مجازی از وزارت ارتباطات با چهار درصد بهره گرفته‌اند و هیچ‌کس نیست بگوید چرا سینما شامل اینطور چیزها نمی‌شود که تازه اگر وامی هم بدهند، وارد مجرایی می‌شود که مسئولان سینمایی می‌گویند اولویت‌های حمایتی ما را کمیسیون فرهنگی ابلاغ می‌کند و طبق همان‌ ردیف‌ها به ما بودجه می‌دهند، یعنی کانالیزه شده است.

عوامل تولیدکننده در نمایش خانگی اکثراً جدید هستند، چه تهیه‌کننده و چه کارگردان و بیشتر تمرکز روی بازیگران چهره با پرداخت رقم‌های نجومی است که این اتفاق، بزرگترین آسیب را به سینما می‌زند چون از بازیگران سینما استفاده می‌کند، در حالی که هیچ بازیگر جدیدی که گُل کرده باشد و واقعاً بازیگر باشد از آثار نمایش‌ خانگی نیامده است. همچنین در خود محصولات هم ایرادهای اساسی در کارگردانی می‌بینیم و سریال‌های بدون مخاطب ساخته می‌شود که تهیه‌کننده و کارگردانش یک نفر است و وقتی علت آن را بپرسی می‌گویند ما اعتماد کردیم. پس نظارت شما کجاست؟ اگر به لحاظ سرمایه هم نظارت داشتید نباید چنین اتفاقی می‌افتاد؛ بنابراین در نمایش خانگی نه بازگشت سرمایه مهم است، نه میزان مخاطب و نه فرایند - که مثل سینما دچار سانسور باشد. اینجا به دلیل آنکه شکستی وجود ندارد، رقابتی نیست و هرچه این سه پلتفرم بسازند و بارگذاری کنند به سود خوب می‌رسد. اگر یک دستگاهِ هاضمۀ فرهنگی قوی داشتیم نباید چنین فرایندی اتفاق می‌افتاد. در بهترین حالت آن‌ها باید رقیب سینما باشند نه اینکه دشمن باشند در حالی که الان از همۀ امکانات تو استفاده می‌کنند ولی هیچ داده‌ای برایت ندارند. به محض اینکه محصولات را بارگذاری می‌کنند هم قاچاق می‌شود و به نظر می‌رسد به خاطر اینکه اصلاً اهمیتی ندارد جلوی قاچاق گرفته نمی‌شود. مهم همان چرخه است که برقرار باشد. در خارج از کشور هم شبکه‌های خارجی تمام این آثار را نشان می‌دهند و از آن درآمد کسب می‌کنند، چون تبلیغات می‌گیرند. همین الان فقط در آمریکای شمالی و کانادا پنج پلتفرم همۀ محصولات را نشان می‌دهند چه آثار سینمایی و چه محصولات شبکه نمایش خانگی.  

ما سرمایه‌گذارانی داشتیم که با سرمایۀ خوب وارد سینما شدند و فیلم‌هایی که تولید کردند هم بسیار خوب بود اما درگیرِ امری در تهیه‌کنندگی و اشخاص شدند که الان فقط در پروسۀ دادگاه گیر افتاده‌اند. این اتفاق به این دلیل می‌افتد که ماهیت سرمایه در هیچ جایی تعریف نشده و دفاع از حقوق سرمایۀ اصیل وجود ندارد، پس سرمایۀ تاریک وسط می‌آید که کنترل شده است، یعنی می‌آید که کاری انجام دهد و آن کار اصلا فرهنگی نیست. آیا جایی هست که این داده‌ها را تحلیل کند و بگوید چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ آیا ساترا به عنوان یک تنظیم‌گر کارش فقط سانسور است؟ کجا از حقوق مخاطب دفاع می‌کند؟ کجا در جهت ارتقای درک بصری مخاطب نقش دارد؟ مطلقا هیچ کجا. این دستگاه عریض و طویل فقط یک سانسورچی است برای قدرتی که باید در دست تلویزیون باشد. چرا از ارشاد گرفته شد؟ چرا ارشاد هیچ اقدامی نمی‌کند؟ یک سوال دیگر این است که تمام محصولات خارجی که این‌ها نشان می‌دهند -تقریباً ۹۹ درصدشان- حق رایت پرداخت نکرده‌اند و این موضوع را پیگیری کردم از کمپانی‌های تولیدکننده که می‌گفتند به خاطر تحریم‌ها امکان فروش ندارند و این‌ها به صورت غیرقانونی وارد ایران می‌شوند و جداگانه دوبله می‌شوند. بیشترین محصول خارجی در این پلتفرم‌ها کارتون‌ها هستند. آیا واقعاً پلتفرم‌ها می‌توانند حق رایت واقعی این کارتون‌ها را پرداخت کنند؟ مگر این‌ها محصول خارجی نیست؟ عوارض آن کجا پرداخت می‌شود؟ چرا این‌ها مثل همه کشورهای اروپایی و توسعه یافته در یک صندوق به نفع صنعت سینمای ملی آن کشور تجمیع نمی‌شوند؟ چرا تلویزیون فیلم‌های ایرانی جدید را نمی‌خرد؟ چون انحصاری است و به این ترتیب تمام منابع درآمدی از سینما حذف می‌شود بجز اکران که آن هم شرایط و وضعیتش مشخص است و مثل تولید در انحصار قرار دارد.

در چنین شرایطی این سینما چطور باید روی پای خود بایستد و به حیات خود ادامه دهد؟ این حیات به دلیل آنکه غیرطبیعی است و دچار مرگ مغزی شده دیگر نمی‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار کند و اهداف سیاستگذاران را هم نمی‌تواند تامین کند. اصلا کار سینما این چیزها نیست. سینمای شوروی کارش این بود. به کجا رسید؟ سینمای چین در دوره مائو به کجا رسید؟ الان هم در آنجاها کنترل وجود دارد ولی کنترل این شکلی نیست. واقعا باید پرسید اگر پنتاگون بخواهد محصولی را بسازد برای آن یک تشکیلات راه می‌اندازد پول را همانجا می‌برد و می‌گوید من می‌خواهم درباره فرار یک خلبان از کشوری فیلم بسازم؟ آیا این عقلانی است؟ یا مگر شهرداری باید فیلم بسازد؟ شهرداری باید خدمات ارائه دهد. خیلی از این‌ها اصلا برایشان مهم نیست فیلمی نمایش داده شود یا نشود، بیرون از ایران برود یا نرود. مجموعه این‌ها یک پلن به هم پیوسته است که در جهت هر چه بیشتر تضعیف کردن قدرت سینما که قدرت اصلی جریان فکری، فرهنگی و هنری بعد از انقلاب بود به کار گرفته شود، اگر افتخار است که بسیار خوب، تاریخ قضاوت خواهد کرد. قبلاً در دهه ۶۰ و ۷۰ تئوری وجود داشت و می‌گفتند هدایت، حمایت و نظارت. غلط بود یا درست بالاخره یک تئوری وجود داشت که می‌شد آن را نقد کرد ولی الان کلاً در این دو دهۀ گذشته چه ایده‌ای وجود داشته؟ کجا می‌توان آن ایده را نقد کرد و کجا شنیده می‌شود؟ و چرا چیزی که بوده و در بهترین شکل پیش می‌رفت را به این شکل درآوردیم؟ طبیعی است که مخاطب منتظر نمی‌نشیند ببیند آیا به ما اجازه می‌دهند که مثلاً پوشش یک فیلم چطور باشد یا مفاهیم چطور روایت شوند. الان حتی ملودرام خانوادگی هم روایت نمی‌شود. واقعا ضرر این سینما برای چه کسی بود؟ فیلم پلیسی و اجتماعی درام خوب هم نیست. فقط کمدی عامه پسند و فیلم‌های سفارشی باقی مانده و این دو قطبی قطعاً نتیجه‌اش صفر خواهد بود و نشانه‌های آن هم الان کاملاً محرز است.

الان مهم‌ترین کاری که فکر می‌کنید سیستم مدیریتی باید انجام دهد تا از این دوران بگذریم و دست کم خاطرات خوش روزهای گذشته سینما را بتوان زنده کرد چیست؟ 

داودی: به نظرم همان سناریوی سوم که مطرح کردم یعنی اینکه تغییر شرایط و تغییر تخیل جامعه پذیرفته شود. من معتقدم تخیل جامعه نسبت به سینما تغییر کرده، همانطور که تصویرش نسبت به آنچه در اجتماع حق اوست تغییر کرده است. ما در یک دوران ۳۰ - ۴۰ ساله‌ای یک سری فرض‌های اجباری را مثل اینکه یک زن می‌تواند با چارقد به رختخواب برود پذیرفته بودیم و تماشاگر هم این را کم و بیش پذیرفته بود، حتی تماشاگر خارجی هم به عنوان جنسی از سینما این را پذیرفته بود. اما الان اتفاقی که در سطح جامعه رخ داده که شاید سطوح بالاتر را هم مجبور کرده امری را بپذیرد - و امیدوارم موقت نباشد و ادامه‌دار باشد - و اینکه این، نیاز و خواست بخش عمده‌ای از جامعه است، به همان میزان این تماشاگر از دل همان جامعه می‌آید و این خواسته را وقتی در فضای جامعه دارد طبعاً از تصویر سینما هم دارد. ما نباید به این بسنده کنیم که این فرض اجباری را که گذاشته‌اند می‌توانیم باز هم ادامه دهیم. الان اتفاقاً به نظر می‌آید این یک مانع است در مسیر سینمایی که قرار است با مشارکت، رفاقت و تصویر درست از جامعه ساخته شود. تصویر درست را دیگر  نمی‌توان به تخیل جامعه واگذار کرد. جامعه قبلا مجبور بود این را بپذیرد چون خودش هم مجبور بود اما الان به دلیل شرایط دیگر مجبور نیست. بعد از جنگ، شرایط اقتصادی‌ای که برای جامعه به وجود آمده تصویرها و تخیل مردم را دگرگون می‌کند. ما به عنوان سینماگر و دولت و حاکمیت به عنوان بخشی عمده از برنامه‌ریزِ آیندۀ سینما باید این واقعیت‌ها را بپذیرند تا در مشارکت با هم این مسیر را پیش ببرند، هر فرض دیگری غیر از این به نظرم محکوم به شکست و به اضمحلال بردن سینماست. سینما حذف نمی‌شود باقی می‌ماند اما یک لاشه از آن باقی می‌ماند و این لاشه نه به درد دولت و حاکمیت می‌خورد و نه به درد اهل سینما. این همان چیزی است که به نظرم به جد باید تلاش کنیم این ارتباط را برقرار کنیم چون هیچ راه دیگری نیست و تنها راهی است که می‌شود یک جراحی درست روی سرطانی که سینمای ایران را گرفته انجام داد تا حیات دوباره‌ای به آن بدهیم.

مؤتمن: من فکر می‌کنم سازمان سینمایی به یک تجدید نظر کلی در مورد سیاست‌هایی که در ۲۰ سال اخیر داشته نیاز دارد. فضای سینما را باید بازتر کنند، خانۀ سینما در دهۀ ۷۰ قدرتی داشت که باید به آن برگردانده شود تا فقط جایی نباشد که حق عضویت داده شود و گاهی هم خدمات بیمه‌ای می‌دهند. به نظرم مسئلۀ سرمایه‌گذاری در سینمای ایران و در بخش خصوصی دوباره باید فعال شود. هر چقدر نظارت‌ها و دخالت‌های دولتی کمتر شود سینما پیشرفته‌تر می‌شود؛ یعنی باید خلاف جهتی که در ۲۰ سال گذشته شاهد آن بودیم حرکت کنیم چون به نظرم مشکل اصلی همین جاست.

رئیسیان: واقعیت این است که من خیلی چشم‌انداز امیدوارکننده‌ای ندارم و دلیل آن هم داده‌هایی است که ‌وقتی تحلیلشان می‌کنیم، می‌بینیم اگر اتفاق درستی بخواهد رخ دهد نباید خارج از سیستم خود فیلمسازها و در بعضی موارد (در هماهنگی) با مدیران سینمایی باشد یعنی هیچ جای دیگری نباید درگیر امر تعیین استراتژی برای سینما باشد. هیچ‌کس مثل ما دلسوز اندیشه، آینده و شغلمان نیست. وقتی مسیر به سمت دیگر می‌رود تمایلات سیاسی و جناحی غالب می‌شود نه نگرش در حوزه فرهنگی. بنابراین آن‌ها باید تصمیم‌گیری و اعمال تصمیمات را تعطیل کنند. شورای انقلاب فرهنگی، کمیسیون فرهنگی و مجلس باید از این امور خارج شوند. مجلس در قانون اساسی دو وظیفه بیشتر ندارد؛ تصویب قوانین و نظارت بر اجرای آن‌ها. چرا باید برای بودجه و اولویت ساخت فیلم‌ها تصمیم‌گیری کنند؟ چرا برای تلویزیون چنین کاری نمی‌کنند؟

 
من معتقدم اگر بخواهد اتفاقی در سطح کلان بیفتد این مراکز باید از حیطه خوددرآورده خارج شوند و خود اهالی سینما و صنوف اصلی سینمایی و در مواردی با وزارت ارشاد به عنوان متولی قانونی، کار را پیش ببرند. البته معتقدم باید در این بخش وزارت ارشاد شجاعت داشته باشد. چطور تمام شوراهای داخل خود سازمان سینمایی به اتفاق آراء به این نتیجه رسیدند که پروانه ساخت دیگر ضرورتی ندارد و باید برداشته شود. ما هم که به عنوان صنف ماه‌ها پیش به طور رسمی اعلام کردیم اما هنوز اتفاقی نیفتاده. اگر این قدم کوچک برداشته نشود چطور ممکن است قدم‌های بزرگ‌تری بردارند؟ در حالی که این اتفاق قرار بوده در ۲۰ سال گذشته از دوره مرحوم سیف‌الله داد انجام شود. باید حدود و ثغور بخش سانسور مشخص شود. طراحی استراتژی‌های سینما به سینماگران واگذار شود. بخش حمایت از این صنعت هم باید به شکل کاملاً قانونمند و درست مثل دیگر نقاط دنیا پیش برود. متاسفانه مصداق ما در خیلی از این بحث‌ها آمریکاست در صورتی که آنجا اصلاً شبیه هیچ کجا نیست و نمی‌توان نسبت‌های آنجا را در جای دیگر پیاده کرد اما اروپا بابت حمایت فرهنگی به ما نزدیک‌تر است. مثلاً در آنجا از محصولات خارجی عوارض می‌گیرند اما چرا اینجا این اتفاق نمی‌افتد؟ در فرانسه سه بار عوارض می‌گیرند؛ یک بار برای نمایش محصول خارجی در سینما، یک بار در نمایش خانگی و یک بار هم در تلویزیون و همه این‌ها تجمیع می‌شود و با کمک‌های دولت برای حمایت مصرف می‌شود اما در آنجا دیگر نمی‌گویند فرزاد مؤتمن فیلمسازی است که افکار و اندیشه‌هایش به حاکمیت نزدیک است و باید بیشتر به او کمک کرد یا نمی‌گویند یک نفر می‌خواهد فیلم خودش را بسازد ما چرا باید به او کمک کنیم؟ این "خودش" یعنی چه؟ پس همه چیز باید تغییر کند و همان‌طور که آقای داودی گفتند این تغییر باید مبنای عقلی درستی داشته باشد و منطبق بر تجربیات و خواسته‌ها و دیدگاه‌های کسانی باشد که در این امر مشارکت دارند.