جاسپر کریون - روزنامه‌نگار پژوهش‍گر - که عمده آثار او با مضمون انسان و جنگ در نشریاتی چون «نیویورک تایمز»، «پولیتیکو» و «هارپر» منتشر شده است، در مقاله‌ای در سایت ادبی «لیترری‌هاب»، به نقش جنگ در شکل‌دهی مفهوم قهرمان‌پروری کاذب و درهم شکستن این تابو در ادبیات آمریکا، به‌ویژه در رمان «ناتور دشت» پرداخته است.

به گزارش ایسنا، او در این مطلب می‌نویسند: از جمله اقلامی که سربازان در میدان‌های نبرد جنگ جهانی دوم با خود همراه داشتند، «انجیل محافظ قلب» بود؛ کتابی مذهبی و جیبی که توسط ارتش توزیع می‌شد و گاه جلدی فلزی داشت و به‌خوبی در جیب پیراهن فرم سربازان جای می‌گرفت. دست‌کم در یک مورد شگفت‌انگیز، همین کتاب همچون زرهی جان‌بخش عمل کرده و جلوی گلوله‌ای پیش از ورود به بدن سربازی را گرفت. با این حال، این کتاب به‌طور کلی همان کارکرد سنتی خود را داشت: آرام‌بخش وجدان و القای حسی روحانی...

زمانی که «جروم دیوید سالینجر» در ۲۳ سالگی به‌عنوان سرباز وظیفه به خط مقدم جبهه اعزام شد، تمثیل‌های مسیحی را کنار گذاشت و حماسه خود را نوشت؛ او در کنار تجهیزات نظامی‌اش، کاغذ سفید و یک ماشین‌تحریر نیز با خود داشت. یک‌بار، هنگامی که یگان او زیر آتش سنگین دشمن قرار گرفته بود، سربازی که برای پناه گرفتن می‌دوید، سالینجر را دید که زیر میزی خم شده و با شتابی دیوانه‌وار - همچون خبرنگاری که برای رساندن خبر تلاش می‌کند - مشغول تایپ کردن بود.

این سرباز جوان نویسنده که امروزه در سطح جهانی با نام مستعار ادبی‌اش، «جی. دی. سالینجر»، شناخته می‌شود، بسیاری از هولناک‌ترین وقایع جنگ را از سر گذراند. او در عملیات پیاده‌شدن نیروها در سواحل نرماندی شرکت کرد، در «نبرد بولج» جنگید و در آزادسازی «کائوفرینگ» که یکی از اردوگاه‌های فرعی بازداشتگاه «داخائو» بود، نقش داشت. او پیش‌نویس‌های اولیه‌ آثارش را همراه خود می‌برد؛ نوشته‌هایی که آغشته به عرق تنش و بازتاب‌دهنده‌ واکنش‌های غریزی و بی‌پرده‌اش نسبت به وقایع جنگ بود. این تأملات و نوشته‌ها بعدها صیقل یافتند و به نخستین متون آمریکایی بدل شدند که بی‌پروا تصویر مقدس‌مابانه‌ی سرباز آمریکایی و افسانه‌های زیبا و فریبنده درباره‌ جنگ را به چالش می‌کشیدند. کلمات سلینجر همچنین با قدرتی تمام، آن الگوی اغواگر و مسحورکننده‌ مردانگی آمریکایی را که در گذشته، حال و آینده موتور محرک اصلی جذب نیرو برای ارتش ایالات متحده بوده و هست، در هم می‌شکست.

داستان‌های تاثیرگذار سالینجر به‌سرعت او را به یکی از رساترین و موفق‌ترین صداهای «نسل خاموش» (Silent Generation) بدل کرد. سالینجر نیز همچون بسیاری دیگر، با آسیب‌های روانی عمیقی از جنگ بازگشت. او تجربیات دوران جنگ خود را تمام‌وکمال در قالب داستان‌نویسی واکاوی می‌کرد. او به‌ندرت درباره‌ سوابق خدمت نظامی‌اش سخن می‌گفت یا می‌نوشت، هرچند تصاویر همان لحظات نادر که با صراحت و صداقت بیان می‌شد، تکان‌دهنده و دلهره‌آور بود. او یک بار خطاب به دخترش گفته بود: «بوی گوشت در حال سوختن، هرگز به‌طور کامل از مشامت پاک نمی‌شود؛ مهم نیست چقدر عمر کنی.»

افکار و نظریات او درباره جنگ جهانی دوم اغلب در لایه‌های داستانی مربوط به زندگی داخلی پنهان می‌شد یا در مکان‌های نظامی دور از خط مقدم جریان داشت. سالینجر تنها یک بار درباره درگیری مستقیم و فعال نوشت؛ در داستان کوتاهی منتشرنشده به نام «سنگر جادویی» (The Magic Foxhole) که شرحی درباره از دست رفتن اعضای بدن و سلامت روان برخی از «سربازان جوان» آمریکایی در جریان بمباران نرماندی است. این داستانی هولناک، به‌ویژه برای آن دوران است و همچون احساسات عذاب‌آلود خود سالینجر درباره «عذاب وجدان بازماندگان» جلوه می‌کند. شاید سالینجر با نوشتن این داستان می‌کوشید، دریابد که آیا جان سالم به در بردن حیرت‌انگیزش از مهلک‌ترین صحنه‌های نبرد، صرفا ناشی از شانس محض بوده یا مداخله‌ای الهی در کار بوده است.

داستان «سنگر جادویی» با نمادی تاثیرگذار از ماهیت دردآور جنگ آغاز می‌شود: کشیشی نظامی که در میان غرش انفجار گلوله‌ها، سراسیمه و چهار دست‌ و پا به دنبال عینکش می‌گردد. سپس با سرباز جوانی به نام «گاردنر» آشنا می‌شویم که به‌ طرز معجزه‌آسایی خود را به سنگرهایی می‌رساند که از بمباران در امان مانده‌اند. گاردنر از نظر جسمی آسیبی نمی‌بیند، اما روانش در حال فروپاشی است. در مقطعی، او دچار توهم می‌شود و مرد دیگری را با کلاه‌خودی عجیب درحال پیشگویی در سنگر خود می‌بیند؛ کسی که گمان می‌کند، پسر هنوز متولد نشده‌اش، «ارل» است.

اگرچه گاردنر «ظاهری دیوانه‌وار» داشت اما سالینجر تصریح می‌کند که او «مجنون» نبود. بلکه به تعبیر نویسنده، گاردنر دچار نوعی «فرسودگی ناشی از نبرد» شده بود؛ حالتی که «در آن آدم شبیه مرده‌ها به نظر می‌رسد، یا شروع می‌کند به فریاد زدن و گفتن این حرف به همه که ای کاش غیرنظامی بود و نه عضوی از این ارتش لعنتی.» در اواخر داستان، گاردنر تصمیم می‌گیرد پسر خیالی‌اش را بکشد تا او را از رنج‌های جنگ مصون نگه دارد، اما وقتی می‌بیند پسرش مشتاق است که به سربازی شریف بدل شود، از تصمیم خود منصرف می‌شود. گاردنر با لحنی سرد توضیح می‌دهد: «می‌خواستم به او شلیک کنم، اما گفت که می‌خواهد اینجا باشد.»

بخش عمده‌ای از نوشته‌های دیگر سالینجر در طول جنگ، از طریق الگوی کم‌مایه و تخیلی از روی خودش به نام هولدن کالفیلد، هدایت می‌شد. هولدن شوخ‌طبع، بدبین و بسیار ترش‌رو است؛ یک ملحد که خود را بی‌رحم توصیف می‌کند و بی‌رحمانه به جنگ و نهادهای وابسته به آن حمله می‌کند.

پس از آتش‌بس، سالینجر به خانه‌اش در کنتیکت بازگشت؛ جایی که قطعات خود را به رمانی کاملا منسجم با عنوان «ناتور دشت» تبدیل کرد که امسال ۷۵ ساله می‌شود. این رمان، هولدن را در یک مدرسه خصوصی در خارج از فیلادلفیا به نام «پنسی پرپ» قرار داد که جایگزینی برای مدرسه واقعی سالینجر بود: آکادمی نظامی ولی فورج. سالینجر اولین بار در سال ۱۹۳۴ پس از اخراج از مدرسه مقدماتی منهتن مک‌برنی، در سنترال پارک وست به «فورج»، آن‌طور که افراد داخلی آن را می‌نامند، وارد شد. او ۱۵ ساله بود.

فورج به اشخاصی که «سیب‌های گندیده» می‌نامیدند، خدمات ارائه می‌داد و می‌توانست بسیار تنبیه‌کننده باشد. کمی قبل از اینکه سالینجر نام‌نویسی کند، یک دانشجوی دانشکده افسری در شرایط مشکوکی از پنجره دانشکده سقوط کرد و جان باخت. سالینجر مانند بسیاری از دانشجویان دانشکده افسری، در مورد آن مکان دچار تناقض بود. او شعری احساسی در سالنامه کلاس خود نوشت که هنوز در گردهمایی‌های مدرسه خوانده و در مکاتبات شخصی علاقه عمیق او نسبت به دانشجویانی که تجربه او را به اشتراک گذاشته بودند، نشان داده می‌شود. با این وجود، نویسنده «ناتور دشت» همچنین ناامیدی‌های شدید خود را در مورد مدرسه در رمان خود بیان کرده است. در حالی که گروه «زندگی پسر»، ارگان داخلی پیشاهنگان پسر، دکان آهنگری را به‌عنوان دژ رهبری نظامی تبلیغ می‌کرد، سالینجر آن را پناهگاهی برای پسران گمشده می‌دانست. هولدن در صفحه اول می‌گوید: «آنها در پنسی هیچ کاری بیشتر از هر مدرسه دیگری انجام نمی‌دهند؛ من هیچ کس را در آنجا نمی‌شناختم که فکری باز داشته باشد. شاید یک یا دو پسر. اگر همین هم بوده تعداد زیادی بوده است و احتمالا آنها از این طریق به پنسی آمده بودند.»

در روایت سالینجر، پنسی گرفتار جمعیتی از جوانان مشکل‌دار، معلمان فاسد و بچه‌های پولدار لوس است، ترکیبی که اغلب باعث سوءاستفاده می‌شد. خود آهنگری دقیقا در حال تبدیل شدن به همین بود، نوعی جهش‌یافته از نخبه‌پرورترین آکادمی نظامی آمریکا - وست پوینت - که بر روی یک بدنه‌ آموزشی بسیار جوان‌تر کار می‌کرد. مدرسه در آن زمان برنامه‌ درسی منسجم و فوق‌برنامه‌های قوی داشت؛ از جمله یک گروه موسیقی در سطح جهانی که برای مقامات به اجرای کنسرت می‌پرداختند که شامل رئیس جمهور وقت - ریچارد نیکسون - نیز می‌شد. اما به لطف گروه بزرگی از دانشجویان سرکش از هر سن و پیشینه‌ای، محیطی پویا و خونسرد نیز وجود داشت. این گروه برای مدتی شامل شاه سیمئون، پادشاه تبعیدی بلغارستان نیز می‌شد. سیمئون در حالی که یک روز در پاییز ۱۹۵۸ چکمه‌هایش را واکس می‌زد، به یک خبرنگار محلی عطش خود را برای بازپس‌گیری قدرت در خارج از کشور اعلام کرد. او با غرولند گفت: «من برای تاج و تخت به دنیا آمده‌ام و هرگز از سلطنت کناره‌گیری نکرده‌ام و هیچ برگه‌ای را برای واگذاری سلطنت امضا نکرده‌ام.»

در حالی که خدمت سربازی بعدی در فورج، مانند اکثر مدارس نظامی دیگر از این نوع، اجباری نبود، با این وجود میزبان یک برنامه قوی و داوطلبانه برای استخدام افسران، به علاوه یک خط لوله جذب نیرو به آکادمی‌های خدمت بود. در عوض، مدارسی مانند فورج، یک الگوی نظامی جدید را به‌وجود آوردند که پیروان آن اغلب ممتاز، بی‌ادب و آسیب‌دیده بودند؛ درست مانند هولدن کالفیلد.

هولدن مشتاقانه علیه پنسی پرپ شورش می‌کند، اخراج می‌شود و به نیویورک سیتی فرار می‌کند، جایی با رذایل و خطرات خاص خود، اما بدون آن نوع تبلیغات و تظاهری که جنبه تاریک مدرسه را پنهان می‌کند. هولدن مانند اکثر پسران مدرسه نظامی خصوصی، جوان است. در ۱۶ سالگی، او با لحنی تسلیم‌شده مانند یک جانباز خسته از جنگ صحبت می‌کند. او با انرژی جنسی فروخورده، عادت بد سیگار و دیدگاهی تاریک از جهان دست‌وپنجه نرم می‌کند. دیوید شیلدز و شین سالرنو در زندگینامه‌ خود با عنوان «سالینجر» که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد، اظهار می‌کنند که «کچر» عمیقا از تجربیات سالینجر در خطوط مقدم آگاه بوده است. آن‌ها گزارش می‌دهند که او در دوران خدمتش به عنوان مامور اطلاعات ارتش، برای درمان بیماری روانی در بیمارستان بستری شده بود و در آنجا، از جمله موارد دیگر، بازجویی‌های سختی را متحمل می‌شد.

او از این تجربه با این باور بیرون آمد که «دیگر نمی‌توانست به آن آرمان‌های قهرمانانه و والایی که دوست داریم، تصور کنیم نهادهای فرهنگی‌مان (آمریکا) پاسدار آن‌ها هستند، اعتقاد داشته باشد.» در اینجا شاهد دیدگاه‌های تند و تلخ سالینجر درباره جنگ جهانی دوم در همان بخش‌های آغازین رمان «ناتور دشت» (Catcher) هستیم؛ آنجا که هولدن جزئیاتی از دوران خدمت برادرش، «دی.بی.»، را بازگو می‌کند. دی.بی. به هولدن می‌گوید که ارتش ایالات متحده «عملا به اندازه نازی‌ها پر از آدم‌های پست و عوضی است.» دی.بی. در دوران مرخصی‌اش بسیار افسرده و دلسرد بود. هولدن تعریف می‌کند: «تقریبا تمام وقتش را روی تخت دراز می‌کشید. حتی به‌ندرت به اتاق نشیمن می‌آمد.» این توصیف شباهت عجیبی به وضعیت روحی خود سالینجر در دوران خدمت نظامی دارد؛ به‌ویژه در روزی که قاعدتا باید سرشار از شور و شعف می‌بود. در ۸ مه ۱۹۴۵، زمانی که ارتش آلمان سرانجام تسلیم شد، سالینجر روز را در اروپا به تنهایی سپری کرد؛ او روی تخت‌خوابی صحرایی دراز کشیده بود و در حالی که تپانچه کالیبر ۴۵ خود را در دست داشت، به شلیک کردن به کف دستش فکر می‌کرد.

رمان «ناتور دشت» پس از انتشار در سال ۱۹۵۱، به‌سرعت به یکی از کتاب‌های پرممیزی (سانسورشده) در آمریکا بدل شد.

اگرچه تا اواسط دهه ۱۹۵۰ تب‌​​وتاب پسران آمریکایی برای کسب اعتبار از طریق خدمت نظامی رو به فروکش بود، اما همه آن‌ها به سلامت از این دوران عبور نکردند. ارنست همینگوی نماد ادبی آن نسل از سربازان سنتی بود؛ کسی که همچون بسیاری از مردان هم‌نسل خود، از همان دوران کودکی سرنوشتش با خدمت نظامی گره خورده بود. همینگوی در سال‌های آغازین قرن بیستم و در دوران کودکی، با استدلالی ساده می‌پنداشت که جنگ، کاری است که «مردان همواره انجام می‌داده‌اند.» تصورات رویاپردازانه او درباره خدمت نظامی، همچون بینایی‌اش، مبهم و تار بود. پس از آنکه ارتش در هجده‌سالگی به دلیل ضعف بینایی، همینگوی را نپذیرفت، او به‌عنوان راننده آمبولانس به صلیب سرخ پیوست و در جریان جنگ جهانی اول در خطوط مقدم جبهه در ایتالیا فعالیت کرد، تا اینکه در حوادثی پیاپی بر اثر آتش خمپاره و مسلسل مجروح شد.

همینگوی بعدها مسیر دیگری برای حضور در میدان نبرد یافت: فعالیت به‌عنوان خبرنگار. در اوت ۱۹۴۴، او در حین پوشش خبری وقایع جنگ جهانی دوم، برای کمک به آزادسازی پاریس سلاح به دست گرفت. کمی بعد، با سالینجر دیدار کرد؛ مشخصا در بار هتل «ریتز»، جایی که سالینجر از روز آزادسازی، بخش عمده‌ وقت خود را در آنجا می‌گذراند، محفل‌داری می‌کرد و نوشیدنی می‌نوشید. همینگوی از داستان‌های کوتاه سالینجر که در آن زمان گروهبان‌یکم ۲۵ ساله‌ای بود، تمجید کرد و آن دو ساعت‌ها با یکدیگر به گفت‌وگو پرداختند. همینگوی بعدها در نامه‌ای به سالینجر نوشت: «گوش فوق‌العاده‌ای داری؛ با لطافت و عشق می‌نویسی، بی‌آنکه [نوشته‌ات] آبکی و لوس شود.»

سالینجر در همینگوی، خدای نویسندگی و روحیه‌ای خویشاوند می‌دید. با این حال، گاهی اوقات از مردانگی بی‌رحمانه‌ همینگوی، که به‌نظر سالینجر اغلب شامل پنهان کردن حقیقت کامل وجود یک سرباز بود، خشمگین می‌شد. در رمان «ناتور دشت» هولدن «وداع با اسلحه» همینگوی را به عنوان یک «کتاب ساختگی» مسخره می‌کند. خود سالینجر نیز یک فیلم جنگی تماشا می‌کند که احساسات‌گرایی‌اش تقریبا او را به حالت تهوع می‌اندازد. سالینجر یک بار به دوستی گفته بود که نسبت به بیش‌ارزش‌گذاری همینگوی از شجاعت فیزیکی محض که معمولا «شهامت» نامیده می‌شود، به‌عنوان یک فضیلت احساس منفی دارد، پیش از آنکه اعتراف کند «من خودم [شهامت] کمی دارم. 

در زیر پوست پرحرفی همینگوی، دردی پنهان و ضعیف نهفته بود. آثار او با تنش پیرامون رابطه‌ نیروبخش و اغلب خودویرانگر بین مرد آمریکایی و نظامی‌گری شکل گرفته است. این تعامل در هیچ کجا به اندازه‌ «خورشید همچنان طلوع می‌کند»، کتابی درباره‌ یک قهرمان جنگ که زخم‌هایش او را از نظر جنسی ناتوان کرده است، آشکار نیست. با وجود تفاوت‌های بین این دو نویسنده، سالینجر با روحیه‌ای تازه از هتل «ریتز» بیرون آمد تا بنویسد. او همچنین از رفتار نرم همینگوی در حضورش شگفت‌زده و تا حدودی آرام شد. همینگوی به وضوح حقیقت را در تز مهم سالینجر دید: اینکه در میان بسیاری از چیزهایی که جنگ نابود کرده، بخش‌های مهمی از خود، مانند معصومیت کودکی، آرامش درونی و خوش‌بینی، وجود دارد. در حالی که همینگوی هرگز علنا درباره «ناتور دشت» اظهار نظر نکرد، گفته می‌شود که یک نسخه از رمان را که توسط سالینجر شخصی‌سازی شده بود، در خانه‌ محبوبش در هاوانا نگهداری می‌کرد. سالینجر در نامه‌ای منتشر نشده در سال ۱۹۹۵ به یکی از همکلاسی‌های سابقش در دانشکده نظامی فورج، از شعر سه‌بیتی شاد و پرانرژی که درست قبل از فارغ‌التحصیلی سروده بود و پس از شهرت نویسنده در کلیسای مدرسه به نمایش گذاشته شد، ابراز پشیمانی کرد. بخشی از آن چنین است:

در این آخرین روز اشک‌هایت را پنهان مکن

غم تو شرم‌آور نیست؛

دیگر در میان خطوط خاکستری قدم نزن؛

دیگر بازی نکن.

چهار سال به شادی گذشت -

آیا آن دوران گذشته عزیز می‌ماند؟

پس اکنون،

این روزهای زودگذر را گرامی بدار،

تا زمانی که اینجا هستی، اندک روزهایی که می‌گذرند.

سالینجر که در آن زمان ۷۶ سال داشت، گویی احساس می‌کرد ارزیابی‌اش از مدرسه سابق خود بیش از حد اغراق‌آمیز و شیرین‌کارانه بوده است. او خطاب به دوستش نوشت: «سال‌هاست که قصد دارم سری به آنجا بزنم و یا آن نمایشگاه را برچینم و یا دست‌کم، پایین‌تر از آن دیوارنوشته‌ای‌ رکیک اضافه کنم.» سالینجر همچنین به یاد «مجموعه جالبی از آدم‌های ناسازگار» می‌افتاد که در «فورج» (مدرسه نظامی) با آن‌ها دوست شده بود و خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتند.

با این حال، ترک مدرسه نظامی بود که بیشترین لذت را نصیب سالینجر کرد؛ او نوشت: «اگرچه [فورج] در مجموع برای من شوخی بسیار بدی بود و تظاهرها و ژست‌هایش به‌شکلی جبران‌ناپذیر پوچ و حقیرانه به نظر می‌رسید، اما با خود می‌اندیشم که آیا هرگز دوباره آن‌قدر احساس آزادی و رهایی لذت‌بخش داشتم که در آن پیاده‌روی دلپذیر به سمت شهر «وین» و آن غذاخوری، در یک روز یکشنبه و پس از دریافت مجوز خروج، تجربه کردم؟»

در نوشته‌ای دیگر که هنوز منتشر نشده و پسرش «مت» آن را به اشتراک گذاشته است، سالینجر از «نقص عمیقی» سخن می‌گوید که از همان سنین پایین در آمریکایی‌ها شکل می‌گیرد. او این پدیده را «احترام ناسالم به اقتدار صرفا اسمی» می‌نامید. سالینجر درباره تجربه شخصی خود نوشت: «این شرطی‌سازی در دوران کودکی و جوانی‌ام، متغیر اما بی‌وقفه ادامه داشت: اقتدار مطلق والدینم (که آدم‌های ناآگاهی بودند)، اقتدار مطلق تقریبا تمام معلمان مدارس ابتدایی در دهه‌های بیست و سی (که بیشترشان — یا بسیاری‌شان — عاشق قدرت و پیردخترهایی عبوس و تلخ‌خو بودند، البته با استثناهایی نادر) و سپس در مراحل بعد، مدرسه نظامی و اقتدار بی‌رحمانه و قدرت مطلق کادر آموزشی، افسران دانشجو و درجه‌داران (که در مجموع، گروهی به همان وحشتناکی بودند که ذهن آدمی می‌تواند تصور کند).»

روی دیگر این تصویر تیره‌وتار سالینجر، کودکی‌ای سرشار از آزادی بیان و رشد طبیعی است؛ دورانی که زیر بار سنگین قدرت، قوانین و انضباط تحمیل ‌شده از سوی بزرگسالان دل‌زده از دنیا و شیفتگان قدرت، قرار نداشت.