IMG 9016

وقتی سینما نتواند از متخصصان واقعی خود استفاده کند، چه چیزی را از دست می‌دهد؟
‎پاسخ، بسیار فراتر از از دست رفتن یک فرصت شغلی است. جامعه ممکن است بخشی از سرمایه انسانی خود را از دست بدهد.
‎تصور کنیم فردی سال‌ها از عمر خود را صرف آموختن سینما کرده است؛ سینما خوانده، تجربه اندوخته، در پروژه‌های مختلف کار کرده، با زبان این هنر آشنا شده، شکست خورده و دوباره آموخته وتلاش کرده است. در طول این سال‌ها، آنچه به دست آورده صرفاً یک مدرک یا عنوان شغلی نیست؛ مجموعه‌ای از دانش، تجربه، مهارت و قضاوت حرفه‌ای است که می‌توان آن را بخشی از سرمایه انسانی سینمای کشور دانست.
‎اما اگر چنین فردی صرفاً به دلیل نداشتن دسترسی به سرمایه، شبکه‌های ارتباطی یا فرصت‌های تولید نتواند وارد چرخه حرفه‌ای شود، مسئله دیگر فقط مشکل شخصی او نیست.
‎ باید در نظر داشت جامعه برای ایجاد این سرمایه انسانی هزینه کرده است و اکنون قادر به استفاده از آن نیست.
‎این یکی از پنهان‌ ترین شکل‌های اتلاف سرمایه در سینماست: سرمایه‌ای که دیده نمی‌شود، در حساب‌های مالی ثبت نمی‌شود و در بودجه‌های سالانه نیز ردی از آن وجود ندارد؛ اما سال‌ها زمان، آموزش و تجربه پشت آن قرار گرفته است.
‎از این منظر، مسئله سینمای ایران فقط کمبود سرمایه مالی نیست؛ مسئله می‌تواند چگونگی تخصیص فرصت به سرمایه انسانی موجود نیز باشد.
‎اگر فرصت تولید همواره به کسانی برسد که دسترسی بیشتری به منابع دارند، اما تخصص، تجربه و توانایی حرفه‌ای لازم را نداشته باشند، یک چرخه معیوب شکل می‌گیرد: کسی که فرصت تولید پیدا می‌کند، تجربه و اعتبار بیشتری به دست می‌آورد؛ تجربه و اعتبار بیشتر، فرصت‌های بعدی را افزایش می‌دهد؛ در مقابل، متخصصی که فرصت ورود به چرخه تولید پیدا نمی‌کند، حتی اگر دانش و توانایی لازم را داشته باشد، به تدریج از بازار حرفه‌ای دور می‌شود.
‎به بیانی دیگر، فرصت، فرصت تولید می‌کند؛ و محرومیت از فرصت، محرومیت‌های بعدی را به دنبال می‌آورد.
‎در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که چه فیلمی ساخته می‌شود؛ مسئله مهم‌تر این است که چه کسانی امکان ساختن فیلم پیدا می‌کنند و چه کسانی، با وجود سال‌ها سرمایه‌ گذاری بر دانش وتخصص خود، از سوار شدن بر قطار تولید باز می مانند.
‎ البته دفاع از تخصص نباید به معنای بستن درهای سینما روی استعدادهای تازه باشد. تاریخ هنر نشان داده است که استعداد می‌تواند از مسیرهای گوناگون ظهور کند و الزاماً هر انسان مستعدی از ابتدا آموزش آکادمیک سینما ندیده است. مسئله، دانشگاهی بودن یا نبودن افراد به تنهایی مد نظر نیست؛ مسئله وجود یک نظام حرفه‌ای برای تشخیص، پرورش و ارزیابی شایستگی است.
این تمایز در بازیگری نیز اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند: ورود یک چهره جدید به سینما به خودی خود مسئله‌ای منفی نیست.
‎ممکن است فردی از حرفه‌ای دیگر وارد سینما شود و استعداد واقعی داشته باشد. اما مشکل ازجایی آغاز می‌شود که موفقیت در یک حوزه با صلاحیت در حوزه‌های دیگر اشتباه گرفته شود.

زیبایی چهره می‌تواند برای ورود به عرصه بازیگری یک مزیت باشد؛ شهرت می‌تواند مخاطب جذب کند؛ و اقبال عمومی می‌تواند ارزش اقتصادی یک چهره را افزایش دهد. اما هیچیک از فرصت ها معادل دانش سینمایی نیست.
‎موفقیت تجاری یک بازیگر نیز الزاماً به معنای برخورداری او از دانش فیلمنامه، کارگردانی، تاریخ سینما، زیبایی‌شناسی، نظریه فیلم، تولید یا سیاست‌گذاری فرهنگی نیست.
‎شهرت یک سرمایه است؛ اما تخصص، سرمایه‌ای متفاوت است.
‎ مشکل هنگامی آغاز می‌شود که این دو با یکدیگر اشتباه گرفته شوند.
‎ در این حالت ممکن است فردی که به واسطه حضور موفق در مقابل دوربین به اعتبار عمومی رسیده است، به تدریج همان اعتبار را به حوزه‌هایی تعمیم دهد که در آنها آموزش و تجربه تخصصی ندارد؛ از تحلیل فیلم و فیلمنامه گرفته تا صدور حکم درباره کیفیت آثار و حتی ارائه دیدگاه‌های نظری درباره سینما!
‎این پدیده را می‌توان نوعی «تورم اعتبار» دانست: اعتباری که در یک حوزه به دست آمده، بدون آنکه شایستگی متناظر وجود داشته باشد، به حوزه‌های دیگر منتقل می‌شود.
‎اما مسئولیت این وضعیت فقط متوجه افراد مشهور نیست.
‎ بخش مهمی از ماجرا به ساختار حرفه‌ای سینما و حتی به مخاطب بازمی‌گردد.
مخاطب حق دارد هر فیلمی را که می‌خواهد ببیند، هر بازیگری را که دوست دارد دنبال کند و از هراثری که با سلیقه‌اش سازگار است حمایت کند. نمی‌توان و نباید برای سلیقه مردم نسخه تجویزی نوشت. اما باید پذیرفت که انتخاب فرهنگی نیز در خلأ شکل نمی‌گیرد.
پژوهش‌های حوزه جامعه‌ شناسی سینما نشان داده‌اند که ذائقه و الگوهای مصرف فیلم می‌توانند باعواملی مانند آموزش، تجربه فرهنگی و سرمایه فرهنگی ارتباط داشته باشند؛ در عین حال این عوامل تعیین‌کننده مطلق نیستند و انتخاب فردی و تفاوت‌های نسلی و اجتماعی نیز نقش دارند.

بنابراین، اگر بخشی از جامعه بدون دسترسی کافی به آموزش و نقد حرفه‌ای سینما، بیشتر بر شهرت، تبلیغات، چهره‌ها یا توصیه‌های اجتماعی برای انتخاب فیلم تکیه کند، نباید صرفاً مخاطب را مقصر دانست.

مخاطب محصول نظام فرهنگی نیز هست.
‎اگر آموزش سینمایی ضعیف باشد، اگر نقد حرفه‌ای نتواند نقش واسطه میان اثر و مخاطب را به‌درستی ایفا کند، اگر گفت‌ و گوی جدی درباره کیفیت سینما محدود شود و اگر شهرت جایتخصص را بگیرد، طبیعی است که معیارهای تشخیص مخاطب نیز تحت تأثیر این فضا قرارگیرد.
‎از اینجا مسئله‌ای بسیار مهم‌تر شکل می‌گیرد:
‎اگر جامعه میان شهرت و صلاحیت تمایز نگذارد و صنعت نیز میان این دو تفاوتی قائل نشود، سرنوشت متخصصان واقعی چه خواهد شد؟
این پرسش، ما را به مسئله اصلی این مقاله می‌رساند: هزینه‌ای که سینمای ایران از استفاده نکردناز سرمایه انسانی متخصص خود می‌پردازد. این هزینه فقط اقتصادی نیست بلکه هزینه‌ای است حرفه‌ای، فرهنگی، اجتماعی و در نهایت، مربوط به آینده سینماست.
‎باید در نظر داشت وقتی تخصص بلااستفاده می‌ماند، چه چیزی از دست می‌رود؟
‎ تخصص، برخلاف سرمایه مالی، فقط در لحظه‌ای که از آن استفاده می‌شود ارزش‌آفرینی نمی‌کند؛ بلکه در طول زمان ساخته می‌شود. سال‌ها آموزش، تجربه، آزمون و خطا، کار در پروژه‌های مختلف و مواجهه با مسائل واقعی، از یک فرد تازه‌کار، یک نیروی حرفه‌ای می‌سازد.
‎ اما سرمایه انسانی یک ویژگی مهم دیگر نیز دارد: سرمایه انسانی برای حفظ و توسعه خود به استفاده و تجربه مستمر نیاز دارد.
‎اگر یک فیلمساز، فیلمنامه‌نویس، تهیه‌کننده، فیلمبردار، تدوینگر یا بازیگر حرفه‌ای برای مدت طولانی امکان حضور واقعی در فرآیند تولید را از دست بدهد، بخشی از ظرفیت حرفه‌ای او در معرض فرسایش قرار می‌گیرد. پژوهش‌های اقتصادی نیز نشان داده‌اند که مهارت‌ها می‌توانند در دوره‌های عدم استفاده مستهلک شوند. بنابراین، بیکاری یا دور ماندن طولانی‌مدت از فعالیت حرفه‌ای فقط به معنای از دست دادن درآمد نیست، بلکه می‌تواند به کاهش بازده بخشی از مهارت‌های انباشته‌ شده نیز منجر شود.
‏(National Bureau of Economic Research)

در سینما این مسئله حتی پیچیده تر است. چرا که مهارت‌های سینمایی، صرفاً از طریق مطالعه به دست نمی‌آیند. بخشی از دانش حرفه‌ای در جریان تولید شکل می‌گیرد: در مواجهه با زمان محدود، بودجه محدود، تغییر شرایط، مدیریت گروه، حل بحران، ارتباط میان بخش‌های مختلف تولیدو تصمیم‌گیری در شرایطی که هیچ پاسخ کاملاً از پیش تعیین‌ شده‌ای وجود ندارد.
‎به همین دلیل، تجربه تولید خود بخشی از آموزش سینمایی است.
‎پس وقتی فرد متخصص برای مدت طولانی از چرخه تولید کنار می‌ماند، تنها یک فرصت شغلی را ازدست نداده است؛ او فرصت انباشت تجربه جدید، آزمودن دانش قبلی و انتقال آن به مرحله بعدی حرفه‌ای را نیز از دست می‌دهد.
‎این نخستین عامل اتلاف سرمایه انسانی است: از تخصص بلااستفاده تا فرسودگی حرفه‌ای
‎اما مسئله به کاهش مهارت محدود نمی‌شود.
‎فردی که سال‌ها برای یک حرفه آموزش دیده و سرمایه‌ گذاری کرده، انتظار دارد بتواند دانش خود رادر عمل به کار بگیرد. وقتی این امکان به‌صورت مستمر از او گرفته شود، فاصله میان «توانایی» و «فرصت» افزایش پیدا می‌کند.
‎این فاصله در بلندمدت می‌تواند به فرسودگی حرفه‌ای منجر شود.
‎در صنایع خلاق، این مسئله اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا نیروی کار این حوزه‌ها غالباً با وجود سطح بالای انگیزه و تحصیلات، با بازار کار ناپایدار و مسیرهای شغلی پرریسک مواجه است. پژوهش‌های تطبیقی درباره نیروی کار صنایع خلاق نیز بر همین ترکیبِ انگیزه بالا، اشتغال ناپایدار و دشواری تداوم مسیرحرفه ای تأکید کرده اند.
‎در سینما، فرد ممکن است سال‌ها آموزش ببیند، تجربه کسب کند و برای ورود به بازار حرفه‌ای تلاش کند؛ اما اگر فرصت‌ها عمدتاً از مسیرهایی توزیع شوند که تخصص و شایستگی در آنها وزن کافی ندارد، به تدریج ممکن است میان میزان توانایی فرد و میزان استفاده‌ای که صنعت از آن توانایی می‌کند، شکاف بزرگی ایجاد شود.
‎اینجاست که یک تراژدی حرفه‌ای شکل می‌گیرد:
‎فرد از توانایی لازم برخوردار است، اما نظام حرفه‌ای از توانایی او استفاده نمی‌کند.
اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، احتمال ترک حرفه نیز افزایش می‌یابد. پژوهش‌های جدید درباره مسیر شغلی در صنایع فرهنگی و خلاق نشان داده‌اند که خروج از این صنایع پدیده‌ای قابل توجه است و نابرابریهای ساختاری می‌توانند بر مسیر ماندن یا خروج افراد تأثیر بگذارند.
(Taylor & Francis Online)

در صنعت فیلم نیز یک گزارش جدید از بیش از دو هزار نیروی پشت‌ صحنه در بریتانیا نشان می‌دهد که فشارهای مالی و بی‌ثباتی شغلی می‌تواند افراد را به فکر ترک این صنعت بیندازد. این داده‌ها مستقیماً قابل تعمیم به ایران نیستند، اما سازوکار کلیِ ارتباط میان ناامنی شغلی و خروجنیروی متخصص از یک صنعت را نشان می‌دهند.
(The Film and TV Charity)
‎بنابراین، زمانی که یک نیروی متخصص سینما از چرخه تولید حذف می‌شود، جامعه ممکن است باسه مرحله مواجه شود:
عدم استفاده از تخصص → فرسایش حرفه‌ای → خروج از چرخه سینما
اما حتی این پایان ماجرا نیست. خروج متخصص، فقط از دست دادن یک فرد نیست.
‎هر متخصصی که سینما را ترک می‌کند، فقط یک نیروی انسانی را با خود نمی‌برد؛ بخشی از تجربه‌ای را نیز با خود خارج می‌کند که ممکن است دیگر به صنعت بازنگردد.

دانش حرفه‌ای سینما بخش مهمی از خود را درون پروژه‌ها تولید می‌کند. پژوهش درباره سازمان پروژه‌ محور سینما نیز نشان داده است که دانش و سرمایه اجتماعی صنعت در مسیر حرفه‌ای افراد و شبکه‌های تخصصی میان پروژه ها جریان پیدا می کند.
(California Management Review)
‎به عبارت دیگر، سینما فقط در مدرسه و دانشگاه آموزش داده نمی‌شود؛ خود صنعت نیز مدرسه‌ای برای یادگیری است.

یک فیلمساز باتجربه به یک نیروی جوان فقط تکنیک یاد نمی‌دهد. شیوه حل مسئله، مدیریت بحران، تشخیص خطا، شناخت مناسبات تولید، مذاکره، مدیریت زمان و حتی چیزهایی را منتقل می‌کند که در هیچ کتابی به طور کامل قابل آموزش نیست.
بنابراین، وقتی متخصصان کارآزموده از چرخه تولید کنار می‌روند، یک اتفاق کمتر دیده‌ شده رخ می‌دهد: زنجیره انتقال تجربه قطع می‌شود.
‎گسست نسلی؛ هزینه‌ای که دیر دیده می‌شود. هر صنعت حرفه‌ای برای توسعه به انتقال دانش از یک نسل به نسل بعد نیاز دارد.

نسل جدید باید بتواند در کنار نسل با تجربه کار کند، خطاهای خود را اصلاح کند، تجربه‌های گذشته را بیاموزد و سپس آن تجربه را توسعه دهد.

در صنعت فیلم، ساختار پروژه‌ای و موقت تولید، این انتقال دانش را دشوارتر می‌کند؛ زیرا گروه‌ها پس از پایان هر پروژه از هم جدا می‌شوند. پژوهش‌های انجام‌ شده درباره تولید فیلم نیز دقیقاً برهمین مسئله تأکید کرده‌اند که فروپاشی گروه پس از پایان پروژه، انتقال دانش به پروژه‌های بعدی را با چالش مواجه می‌کند.
(Sage Journals)
‎از همین رو، حضور مستمر متخصصان در پروژه‌های مختلف فقط برای تولید همان فیلم اهمیت ندارد بلکه برای حفظ حافظه حرفه‌ای صنعت نیز ضروری است.

اگر متخصصان کنار گذاشته شوند و افرادی که صرفاً به واسطه شهرت یا دسترسی به منابع فرصت بیشتری برای حضور پیدا می‌کنند، پیوسته جای آنها را بگیرند، ممکن است صنعت در ظاهر فعال باشد اما در درون خود دچار فقر تجربه شود.

‎فیلم ساخته می‌شود، عوامل کار می‌کنند، سرمایه خرج می‌شود و محصولات جدید وارد بازار می‌شوند؛ اما بخشی از دانش انباشته‌ شده نسل‌های قبلی دیگر به نسل بعد منتقل نمی‌شود.
این همان نقطه‌ای است که مسئله از یک بی‌عدالتی حرفه‌ای به یک مسئله توسعه صنعتی تبدیل می‌شود چرا که جامعه فقط فرصت یک فرد را از او نگرفته است؛ بلکه ممکن است زنجیره‌ای از دانش و تجربه را که می‌توانست به نسل بعد منتقل شود، قطع کرده است.
‎هزینه پنهان سینمایی که از متخصصانش استفاده نمی‌کند. بنابراین، هزینه کنار گذاشتن نیروی متخصص را نمی‌توان فقط با تعداد پروژه‌هایی که ساخته نشده‌اند یا درآمدی که یک فرد از دستداده است اندازه‌ گیری کرد.
هزینه واقعی ممکن است شامل این موارد باشد:
‎سرمایه انسانی بلااستفاده؛
‎مهارت‌هایی که فرصت رشد پیدا نمی‌کنند؛
‎تجربه‌ای که به نسل بعد منتقل نمی‌شود؛
‎متخصصانی که از حرفه خارج می‌شوند؛
‎و دانشی که همراه آنها از صنعت خارج می‌شود.
‎به همین دلیل است که حمایت از متخصصان واقعی سینما نباید به معنای امتیاز دادن به افراد باسابقه یا بستن راه ورود به استعدادهای تازه تعبیر شود.

مسئله، حفظ یک نظام حرفه‌ای برای شناسایی، استفاده و تکامل شایستگی است.
‎یک صنعت سالم نه فقط به افراد تازه‌ نفس نیاز دارد و نه فقط به پیشکسوتان؛ به پیوند میان تجربه و استعداد نیاز دارد.

نسل تازه باید فرصت ورود داشته باشد، اما باید بتواند در کنار تجربه حرفه‌ای رشد کند.
‎نسل با تجربه نیز باید امکان ادامه فعالیت و انتقال دانش خود را داشته باشد. در غیر این صورت، سینما ممکن است هر سال افراد جدیدی وارد کند، اما همزمان بخشی از حافظه، تجربه و سرمایه انسانی خود را از دست بدهد.
صنعتی که از سرمایه انسانی خود استفاده نمی‌کند، در واقع بخشی از آینده خود رامصرف می‌کند.
مدیریت فقط مدیریت پول و بودجه نیست. یکی از وظایف اصلی مدیریت، شناسایی، جذب، به کارگیری، توسعه و حفظ منابع انسانی مناسب برای دستیابی به اهداف سازمان یا صنعت است.
‎در سینما نیز همین منطق وجود دارد.
‎اگر یک مدیر سینمایی نتواند تشخیص دهد:
‎* چه کسی دانش تخصصی دارد؛
‎* چه کسی تجربه واقعی دارد؛
‎* چه کسی قابلیت توسعه دارد؛
‎* چه کسی می‌تواند تجربه‌اش را به نسل بعد منتقل کند؛
‎* و چه کسی صرفاً از شهرت یا دسترسی به منابع برخوردار است؛
‎در واقع با یک مسئله مدیریت منابع انسانی و تخصیص سرمایه انسانی مواجه خواهد شد.
بنابراین مسئله را می‌توان از این زاویه مطرح کرد:
سینمای ایران شاید فقط با کمبود سرمایه مالی مواجه نباشد؛ ممکن است با مسئله تخصیص نادرست سرمایه انسانی نیز مواجه باشد.
‎در مدیریت مدرن، موضوعی تحت عنوان مدیریت استعداد وجود دارد.
(Talent Management)

یعنی سازمان صرفاً افراد موجود را به کار نمی‌گیرد؛ بلکه باید استعدادها را:

شناسایی، ارزیابی، جذب، پرورش، بکارگیری و حفظ کند.
‎اگر این چرخه در یک صنعت درست کار نکند، ممکن است اتفاق عجیبی رخ دهد:
‎افراد شایسته وجود دارند، آموزش دیده‌اند، تجربه دارند، انگیزه دارند، اما در جای درست قرارنمی‌گیرند.
مدیریت حرفه‌ای سینما فقط به معنای مدیریت تولید و سرمایه نیست؛ مدیریت صحیح سرمایه انسانی نیز بخشی از مسئولیت آن است. صنعتی که برای تربیت متخصص هزینه می‌کند اما فرصت استفاده از تخصص آنها را فراهم نمی‌کند، در حقیقت بخشی از سرمایه خود را پیش از آنکه به ارزش اقتصادی و فرهنگی تبدیل شود، از بین می برد.
‎پرسش مهم دیگری نیز وجود دارد: چگونه برخی تهیه‌کنندگان یا تولیدکنندگان، حتی در شرایطی که آثار قبلی آنها اکران نشده یا عملکرد اقتصادی و مخاطب‌ محور مشخصی نداشته است، بار دیگر وارد فرآیند تولید می‌شوند؟
‎این پرسش الزاماً به معنای متهم کردن افراد نیست؛ بلکه پرسشی درباره سازوکار تأمین مالی و تخصیص منابع در سینماست.

در یک نظام حرفه‌ای، سابقه تولید باید بخشی از ارزیابی پروژه بعدی باشد: فیلم قبلی چه میزانسرمایه جذب کرده، چه میزان به بازار عرضه شده، چه تعداد مخاطب داشته، چه درآمدی ایجادکرده، تعهدات مالی آن چگونه مدیریت شده و مهم‌تر از همه، آیا تولید کننده توانسته است سرمایه‌ایرا که در اختیارش قرار گرفته به یک محصول قابل عرضه تبدیل کند یا خیر.
‎اگر چنین شاخص‌هایی در تصمیم‌ گیری برای پروژه بعدی نقش جدی نداشته باشند، یک تناقض شکل می‌گیرد: فردی ممکن است بدون آنکه نتیجه اقتصادی یا حرفه‌ای روشنی از تولید قبلی خودارائه کرده باشد، همچنان به منابع و فرصت‌های تولید بعدی دسترسی داشته باشد؛ در حالی کهمتخصصانی که سال‌ها برای کسب دانش و تجربه حرفه‌ای سرمایه‌گذاری کرده‌اند، اساساً فرصت ورود به چرخه تولید را پیدا نمی‌کنند.
‎اینجاست که پرسش اصلی دیگری نیز شکل می‌ گیرد:

سرمایه تولید فیلم بعدی دقیقاً بر اساس چه معیارهایی تخصیص می‌یابد؟
پاسخ شفاف به این پرسش، نه فقط برای حفظ منابع مالی سینما، بلکه برای جلوگیری از اتلاف سرمایه انسانی و ایجاد یک نظام حرفه‌ای و رقابتی ضروری است.
در یک نظام حرفه‌ای، فیلم بعدی نباید صرفاً به این دلیل ساخته شود که تهیه‌ کننده به منابع مالی دسترسی دارد؛ بلکه باید نتیجه فیلم قبلی، توان حرفه‌ای تیم، قابلیت اقتصادی پروژه، میزان ریسک و مدل بازگشت سرمایه، در تصمیم برای تأمین مالی پروژه بعدی نقش تعیین‌کننده داشته باشد.»

«آیا در سینمای ایران چنین نظامی وجود دارد؟ اگر وجود دارد، معیارهای آن چیست و تا چه اندازه شفاف و قابل ارزیابی است؟
مشکل فقط این نیست که استعداد وجود ندارد. مشکل این است که سیستم کشف، اعتبارسنجی، پرورش و اتصال استعداد به سرمایه وجود ندارد یا بسیار ضعیف و پراکنده است.
‎سرمایه‌گذار نمی‌داند استعداد کیست؛ تهیه کننده لزوماً به او دسترسی ندارد؛ صنعت نمی‌داند چه توانایی‌ای دارد و خود فرد هم الزاماً مسیر معتبری برای رسیدن به سرمایه ندارد.
‎در نتیجه، دانش و تجربه‌ای که برای جامعه می‌توانسته سرمایه‌ی انسانی باشد، به یک سرمایه‌ بلااستفاده تبدیل می‌شود.
‎یک اکوسیستم سالم در سینمای ایران باید چیزی شبیه این زنجیره داشته باشد:
استعداد → شناسایی → ارزیابی → اعتبار حرفه‌ای → پرورش → پروژه → اتصال به سرمایه→ تولید → بازخورد → رشد
در سینمای ایران این زنجیره در چند نقطه قطع می‌شود. به‌ خصوص در فاصله‌ی بین «استعداد/توانایی» و «دسترسی به سرمایه و فرصت تولید».
‎وجود نهاد استعداد یابی در سینمای ایران بسیار ضروری به نظر می رسد. البته چنین نهادی نباید صرفاً یک «مؤسسه استعدادیابی» باشد. اگر فقط افراد مستعد را شناسایی کند و بعد به آنها بگوید «موفق باشید»، مشکل اصلی حل نشده است.
‎نهاد واقعی باید نقش واسطه‌ی حرفه‌ای میان سرمایه انسانی و سرمایه مالی را بازی کند.
مثلاً بتواند:
متخصصان ایرانی داخل و خارج کشور را شناسایی و پروفایل حرفه‌ای کند؛
‎
سابقه و توانایی واقعی آنها را ارزیابی کند، نه صرفاً مدرک تحصیلی‌شان را؛
‎* برایشان پروژه و مسیر حرفه‌ای تعریف کند؛
‎* پروژه‌های قابل سرمایه‌گذاری را توسعه دهد؛
‎* آنها را به تهیه‌کنندگان و سرمایه‌گذاران مناسب معرفی کند؛
‎* برای مذاکره و بسته‌بندی پروژه کمک ارائه دهد؛
و مهم‌تر از همه، برای سرمایه‌گذار ریسکِ شناخت فرد و ارزیابی اولیه‌ی پروژه را کاهش دهد
در واقع، ارزش چنین نهادی فقط «کشف استعداد» نیست؛ ارزش اصلی آن کاهش اصطکاک بین استعداد و سرمایه است.
و یک نکته‌ حتی مهم‌: اگر بخواهیم چنین مدلی را بصورت جدی طراحی کنیم، باید مراقب باشیم این نهاد تبدیل به یک باشگاه روابط، جشنواره‌‌ای دیگر یا دفتر صدور گواهی استعداد نشود. چرا که آن لحظه شکست خورده‌ایم.
هسته‌ی مدل باید این باشد:
ما استعداد را صرفاً کشف نمی‌کنیم؛ آن را به یک فرصت سرمایه‌ گذاری قابل ارزیابی تبدیل می‌کنیم.