قصه گربه‌های کیش

یادداشت: جمشید پوراحمد

5 دقیقه مطالعه
یادداشت‌ها
قصه گربه‌های کیش
سال ۸۸ تهران را ترک کردم و برای ادامه زندگی به جزیره کیش رفتم. روزها با ترافیک سنگین کار مواجه و بسیار راضی، اما برخلاف روزها، شب‌‌ها فرصتی برای ولگردی شامل بازار، کنسرت، رفتن به کافه، با موسیقی‌ زنده و دیگر تفریحات سالم و«ناسالم!». اما واقعیت امر که دنبال بازمانده رویاهای زندگی می‌گشتم، رویاهایی که به واقعیت می‌پیوستند.خانه دوران کودکیم خیلی مجلل نبود، اما آنچه که پدر و مادرم را با دیگر پدر ومادرها متفاوت و متعارف می‌کرد، حاکمیت وزارت مهربانی‌ در اداره خانه کوچک ما، مادرم به اندازه وسعت ایران برای فرزندانش فدا و در مواردی فنا و پدرم همچون بیستون روزگار خویش، زندگی ما با ذات طبیعت عجین بود، پدرم گلستانی را به وسعت هزارمتر، همانند یک اثر هنری در حیاط خانه خلق و زیبائی این گلستان کمتر از شاهکارهای هنری پیکاسو و ونگوگ نبود و برای مادرم تغذیه حیوانات و پرندگان حیاط خانه و اینکه در امان باشند و حتی در‌ مواقعی حیوانات و پرندگان نسبت به فرزندان، در اولویت بودند. اعتقاد مادرم که صاحبان واقعی زمین و طبیعت، حیوانات و پرندگان هستند. در بین این حجم تقریبا سنگین بی‌‌زبانها، قمری‌ و یا همان کبوترهای یاکریم، قدیسان زندگی مادرم‌ بودند، بسیار به چشم دیدم، که مادرم چه عاشقانه با یاکریم‌ها‌ حرف می‌زند! من نقش بزرگی در خانه ایفا می‌کردم؛ نگهبان گلستان پدرم، تا برادرهای بزرگتر نتوانند گلهای گلستان را برای خوشایند دخترهای همسایه بچینند! غذای سگ‌های ولگرد که باید شبها در حاشیه ورودی خانه‌ می‌گذاشتم و جای غذای گربه‌ها، روی دیوار حیاط و دانه پرنده‌ها، که در گوشه حیاط جای داشت. یک روز سرد زمستان مادرم فرمانی صادر کرد تا پولی را به‌ زهرا خانم، دوست و یار مادرم در طبخ نان برسانم. یک مغازه پرنده فروشی در مسیر راه خانه زهراخانم بود. بیرون مغازه پرنده فروشی صحنه‌ای را دیدم، که هیچ تفاوتی با اعدام یک انسان بی گناه نداشت! هشت بچه یاکریم که هنوز توان پرواز نداشتند،در یک قفس تنگ زندانی بودند!... از پرنده‌ فروش پرسیدم؛ چرا این بچه یاکریم‌ها را در قفس نگه داشتی و با آنها چه خواهی کرد؟! او بالهجه غلیظ اصفهانی، گفت؛ که بخرند، بکشند، بخورند و چاق شن!. احساس کودکیم توسط پرنده فروش ترور شد و لحظه‌ای حرف پدرم را به ذهن آوردم، که می‌گفت؛ گرگ همیشه گرگ می‌زاید و گوسفند، گوسفند، فقط انسان است که گاهی گرگ و گاهی گوسفند می زاید. قیمت هشت جوجه یاکریم، دقیقا همان مبلغی بود که‌ باید به دست زهرا خانم می‌رساندم. پرنده فروش گفت؛ ببین، نه جوجه یاکریم‌ها را پس می‌گیرم و‌ نه قفس را. به خانه برگشتم، مادرم، من را با قفس یاکریم‌ها دید! می‌توانستم صدای ضربان قلبش را بشنوم، بدون هیچ سوال و حرفی اشک از چشمانش جاری شد، قفس نسبتا بزرگی در حیاط داشتیم که متعلق به مرغ، خروس و جوجه‌ها بود، مادرم به سرعت قفس را تمیز و ظرف‌های آب و دانه گذاشت، تا یاکریم‌ها در آن ماوا بگیرند... چند هفته بعد در قفس را باز و دیگر هیچ وقت یاکریم‌ها از حیاط خانه ما دور نشدند و هر روز تعداد آنها روی درخت توت، بیشتر و بیشتر می‌شد، اما همان شب، سر سفره شام، خدابخش مهربان، (خدابخش نام پدرم و بی بی قصه‌های مجید، پروین‌دخت یزدانیان، نام مادرم، یادشان گرامی)، پدرم رو به من کرد و گفت: پسرم برای آزادی تمام یاکریم‌های دنیا، تا من زنده هستم نگران‌ چیزی نباش! بیست سال بعد فهمیدم، این حرف پدرم چه گزاره عاشقانه‌ای داشت و دارد، حرفی که مخاطبش من نبودم، بلکه خطاب پدر، با مادرم بود، درعین حال که اشاره به واقعیتی انکارناپذیر داشت. از شب دوم زندگی در کیش، یکی دو ساعتی را در‌ مسیرهای جنگلی و خلوت تعداد یازده رویایم را دیدم. مثل همیشه؛ نگران، مضطرب و گریزپا، چه حال خوبی داشتم، کمتر از ده روز کمپ کوچکی راه انداختم، برای تامین غذای رویاهایم، به بازارهای جزیره می‌رفتیم و تمام سبزی‌ و میوه‌های دور ریز را جمع‌ آوری و در چندین ایستگاه احداثی، پخش می‌کردیم، بعد از مدتی کوتاه «آهوان»جزیره با دیدن ما، پا به فرار نمی‌گذاشتند. آنها شب‌ها در ایستگاه‌ها منتظر حضور ما می‌ماندند، حتی یک بار آهویی را در آغوش گرفتم، صدای طپش قلبش به من انرژی ماورای داد... مثل تمام حس‌های زیبا و رومانتیک دنیا. حالا من یکی از خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین هستم. پشت فرمان ماشین نشستم که خود را به کلاس برسانم، گربه‌ای وحشت‌زده از زیر ماشین بیرون پرید و پا به فرار گذاشت. تجربه همزیستی سال‌ها زندگی و تجربه من با حیوانات به خصوص سگ‌ و گربه‌... گربه‌ای که از زیر سایه ماشین وحشت زده فرار کرد، به شدت توسط عده‌ای آدم نما مورد خشونت و آزار قرار گرفته، که باید این چنین واکنش نشان می‌داد. فردای آن روز برای گربه زیر ماشین در ظرف یکبار مصرف غذا گذاشتم، پانزده روزطول کشید تا گربه همراه من از پله‌های ساحتمان بالا بیاید و وارد آپارتمان شود! غذایش را میل و محبتش را دریافت، جولانش را می‌داد و می‌رفت. بعضی از روزها گربه زودتر از من به خانه می‌رسید و منتظر می‌ماند... کاش گربه هم می‌توانست کلید داشته باشد. بعضی اوقات گربه می رسید و می دید که ماشین من هست، این یعنی من در خانه حضور دارم، پله ها را بالا می آمد و پشت درب آپارتمان با زنگ میو میو وارد می شد. هر ماه، دو روزی را به تهران می‌رفتم و برای گربه زیر ماشین آب و غذای خشک می گذاشتم، در یکی از بازگشت‌هایم به جزیره اثری از گربه نیافتم! تمام جزیره را زیر پا گذاشتم، اما بی نتیجه‌ ماند، گم شدن گربه و نگرانیم را با یکی از دوستان در میان و متوجه واقعیتی تلخ شدم؛ این که تمام گربه‌های جزیره توسط چینی‌ها شکار و بلعیده می‌شوند! و موضوعات خیلی کثیف دیگری که توسط چینی ها برای کسب درآمد صورت می گیرد!! حالا به دو غم مواجه بودم، اول غم و درد گربه و دوم؛ خوشبختانه جزیره کیش تقریبا قانونش با سوئیس تفاوتی ندارد و چرا باید توسط کارگران چینی به فساد و غیره، این جزیره زیبا و پرآوازه بدنام شود. من و ما نسبت به چین روس باید ساکت باشیم، اما کور که نیستیم!