فاصله «داستانهای موازی» با کارهای خوب اصغر فرهادی
محمد حقیقت / جشنواره کن ۲۰۲۶: «داستانهای موازی» ساخته اصغر فرهادی در بخش مسابقه کن به نمایش درآمد.
3 دقیقه مطالعه
سینمای ایران

فرهادی که با آثاری چون، «درباره الی»، «جدایی نادر از سیمین» و بکی دو اثر دیگر، به حق تبدیل به یک چهره مهم سینمای ایران در صحنه جهانی شده بود، در آثار اخیرش رو به افول گذاشته و مثل کاراکتر اصلی «داستانهای موازی» که نویسنده است و خلاقیتش ته کشیده، نمیتواند اثر اریژینالی خلق کند، لذا برای نوشتن سناریو جدیدش از یک طرف از سناریو کریستف کیسلوفسکی (یکی از اپیزودهای ده فرمان) وام میگیرد و از سوی دیگر از همسایگان روبرویی ساختمان خانهاش سوژه دزدی میکند.
در فیلم کیسلوفسکی، به شکل درخشان با شخصیتهای محدود، شاهکاری ساخته شده بود اما فرهادی با «داستانهای موازی» نتوانسته به ظرافتها و حس و حال آن فیلم دست یابد.
مشگل سناریوی فیلم فرهادی از همین جا آغاز میشود که یک سری ماجراهایی بروز ساخته و پرداخته را به هم چسبانده و با اذهان شخصیتهای بسیار و گاه کم بعد، در اطراف آن میچیند. در مجموع کارکرد آن به داستانهای سلاخی شده، ناموزون، و نچسب تبدیل شده که میزانس کم و بیش متوسط و همچنین موزیک یک نواخت و ملالآور فیلم، کمکی به کل اثر نمیکند.
به تمامی اینها، اضافه کنید، تکرار صحنههای تکراری و مونتاژی که متاسفانه فیلم دو ساعت و بیست دقیقهای را بیهوده ثقیل و به غایت، حوصله سر بر کرده است. طوری که باعث شد در نمایش فیلم برای منتقدین در سالن دوبوسی تعدادی از آنها در نیمه فیلم سالن را ترک کنند.
آیا انتخاب حساب شده هنرپیشههای سرشناس فرانسوی برای تضمین فروش فیلم، توانسته این اثر فرهادی را قوی جلوه دهد؟ به نظر ما اینطور نیست!
آنچه مسلم است این که «داستانهای موازی» اگر سعی کرده ساختارش کمی هم هیچکاکی باشد، اما از کارهای خوب اصغر فرهادی فاصلهای زیاد دارد.
در سکانس اول فیلم، در یک خوابگاه ویژه افراد خانه به دوش، با جوانی به نام آدم، آشنا میشویم که باید آن مکان را ترک کند، او در مترو به دختری بر میخورد که کیفش را میدزدند، این دختر برای یک نویسنده (ایزابل هوپر) کار میکند، نویسندهای که خلاقیتاش برای نوشتن رمان جدیدش، خشکیده و به همین خاطر، دنبال سوژه میگردد، روبروی ساختمان محل سکونت او، یک استودیو صداگذاری فیلم قرار دارد که در آنجا دو برادر (ونسان کاسل و فرانسوا نینی) و یک کارمند زن (ویرجینی افرا) کار میکنند، آنها یک مستخدمه فضول دارند. آدم پسر بیخانمان در آپارتمان نویسنده، کاری پیدا میکند که از همسایهها آنجا برای نویسنده جاسوسی میکند، مادر نویسنده (کاترین دونو) رابطه چندانی با دختر ندارد و به نظرش او استعداد چندانی هم ندارد، و…
شخصیتهای زیاد فیلم و به ویژه مونتاژ فیلم، آن چنان است که هر لحظه که تماشاگر میخواهد ارتباط حسی و عاطفی با آنها برقرار کند (مثل بسیاری از فیلمهای موفق فرهادی) کارگردان آنها را سریع قیچی میکند و ارتباطها نه به موازات هم و نه در کمک به هم، بلکه سریع میشوند.
از نیمههای فیلم به بعد، جوانی که در خانه نویسنده کار پیدا کرده، خود راه نویسندگی در پیش میگیرد و… به نظر من در «داستانهای موازی» قطع ارتباط میان تماشاگر با شخصیتهای فیلم برای کسانی که آثار فرهادی را دنبال کردهاند به وجود آمده است!
شاید باید فرهادی بتواند برای ایجاد این پیوند دوباره ، راهی پیدا کند، احتمالاً راهش یافتن بازگشت به خویش (به وطن) و نیز کشف یک سوژه اریژینال و غیر تکراری باشد٫ در این مورد وقتی با منتقد روزنامه لوموند صحبت میکردم او هم همین عقیده را در مورد اصغر فرهادی داشت.