جناب بیضایی؛ شما از وطن نرفتی، وطن از شما تهی شد

یادداشت / المیرا ندائی

2 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
جناب بیضایی؛ شما از وطن نرفتی، وطن از شما تهی شد
بهرام بیضایی
نه فقط یک نام در تاریخ،
که یک اقلیم است در حافظه‌ی فرهنگی ما. نسل من، بیش از آن‌که شما را دیده باشد،
دچار فقدانِ شما شد.
ما شما را نه در صحنه،
که در غیبت شناختیم؛
در فاصله‌ای که میان وطن و شما کشیده شد
و به درازای یک حسرت انجامید. نویسنده‌ی «هزارافسان کجاست؟»
پاسخش دیگر جغرافیا نیست.
وقتی شما رفتید،
سقف خداوند
تنها سقفی بود که باقی ماند
و امروز،
زیر همین سقف،
همه‌جا هزار افسان است
اگر گوشی برای شنیدن باشد. و «ریشه‌ی درخت کهن»؟
شما خود آن ریشه‌ بودید.
ریشه‌ای که از خاک جدا شد
اما نخشکید،
چون ریشه‌ها
حافظه‌ی زمین‌اند،
نه وابسته‌ی مرز. کوچِ شما
کوچِ یک تن نبود؛
کوچِ یک روایت بود
از سرزمینی که
گاهی فرزندانش را
تنها در سکوت بدرقه می‌کند. در منطقِ تقویم‌ها
میلاد و پرواز
دو تاریخ‌اند،
اما در منطقِ اسطوره
آن‌جا که انسان
به اثر بدل می‌شود،
زمان فرو می‌ریزد
و آغاز و پایان
به یک نقطه می‌رسند. شما از وطن نرفتی؛
وطن از شما تهی شد.
و هر کوچِ اجباری
که بی‌سرانجام ماند،
نه مهاجرت،
که زخمِ مزمنی شد
بر تنِ فرهنگ. این متن
مرثیه نیست،
اعتراف است.
اعتراف به این‌که
وقتی ریشه را می‌رانیم،
درخت هنوز می‌ایستد
اما سایه‌اش
از ما دریغ می‌شود. و چه تلخ است
که تاریخ
همیشه دیر می‌فهمد
چه کسی
نه باید می‌رفت،
نه می‌توانست بماند. ۱۴۰۴/۱۰/۰۶