مرثیهای برای خاموشی یکی از آخرین صداهای ماندگار؛ بهروز رضوی
یادداشت / المیرا ندائی: گاهی مرگ، پایان زندگی نیست؛ پایان یک طنین است. اندوهِ رفتنِ صاحبان صداهای بزرگ از آن رو سنگین است که آنان تنها انسانهایی از میان ما نبودند؛ آنان بخشی از حافظه شنیداری یک ملت بودند. آدمها را میتوان در قاب عکسها جستوجو کرد، اما صداها را در اعماق روح باید یافت. و چه دشوار است سوگواری برای چیزی که نه دیده میشود و نه لمس؛ چیزی که سالها در گوش جان ما خانه کرده و ناگهان به دست سکوت سپرده میشود.
3 دقیقه مطالعه
تلویزیون

نسلی در حال کوچ است؛ نسل حنجرههایی که از جنس صدا نبودند، از جنس معنا بودند. حنجرههایی که کلمات را از زندان واژهها آزاد میکردند و به آنها جان میبخشیدند. آنان سخن نمیگفتند؛ به سخن، زندگی میبخشیدند. هر جملهای که از لبانشان برمیخاست، چون پرندهای بر آسمان خیال ما پر میکشید و در گوشهای از خاطراتمان آشیان میساخت.
اکنون یکی پس از دیگری میروند؛ آرام، بیصدا، همانگونه که غروبهای بزرگ از راه میرسند. و با رفتن هر یک از آنان، گویی کتابخانهای از احساس، فصلی از تاریخ عاطفی ما و بخشی از کودکیهایمان فرو میریزد.
چه کسی گفته است مرگ تنها جسم را با خود میبرد؟
مرگ گاهی یک رنگ را از جهان کم میکند. گاهی عطری را از کوچههای خاطره میزداید... و گاهی صدایی را خاموش میکند که سالها در تار و پود زندگی مردم تنیده شده؛ صدایی که در شبهای تنهایی، در روزهای امید، در عصرهای کودکی و در رؤیاهای دور ما حضور داشته است.
ما شاید هرگز چهره بسیاری از صاحبان صداها را ندیده باشیم؛ اما صدایشان را از نزدیکترین دوستان خود نزدیکتر میشناختیم. آنان در خانههای ما زندگی میکردند، بیآنکه دیده شوند. در شادیهای ما میخندیدند، در اندوههای ما میگریستند و در سکوت شبها، با زمزمههایشان جهان را برایمان قابل تحملتر میکردند.
اکنون که این صداها خاموش میشوند، بیش از آنکه برای مرگشان گریه کنیم، برای سکوتی که از پسِ آنان میآید اندوهگینیم.
زیرا بعضی صداها فقط صدا نیستند؛ زماناند.
با شنیدنشان سالهای دور زنده میشود. اتاقهای قدیمی، عصرهای بارانی، جمعهای خانوادگی، رؤیاهای کودکانه و آدمهایی که دیگر در کنار ما نیستند. صدا، پنهانترین شکل جاودانگی است؛ و آنان استادان این جاودانگی بودند.
شگفت آنکه مرگ هرگز نتوانسته است بر صدا پیروز شود.
تن میپوسد، تصویر رنگ میبازد، نامها به فراموشی سپرده میشوند؛ اما صدا راهی مخفی به سوی ابدیت دارد. سالها بعد، شاید نسل دیگری نام این بزرگان را نداند، اما کافی است طنین یکی از جملههایشان در جایی شنیده شود؛ آنگاه روح آنان دوباره از دل زمان برخواهد خاست.
شاید راز اندوه ما نیز همین باشد؛ اینکه میدانیم با رفتن این نسل، نه فقط چند هنرمند، که شیوهای از زیستن، فهمیدن و احساس کردن نیز از جهان رخت برمیبندد. آنان آخرین بازماندگان عصری بودند که هنر، پیش از آنکه صنعت باشد، عشق بود؛ پیش از آنکه حرفه باشد، ایمان بود.
امروز در برابر خاموشی این حنجرهها ایستادهایم و به راز تلخ زمان میاندیشیم؛ به اینکه چگونه سالها میگذرند و بزرگترین صداها نیز سرانجام به سکوت میرسند.
اما شاید سکوت، پایان صدا نباشد.
شاید صداها پس از مرگ به جایی دورتر کوچ میکنند؛ به حافظه جمعی مردمان، به رؤیاهای کودکان دیروز، به دلتنگیهای عصرگاهی و به لحظههایی که ناگهان از میان ازدحام زندگی، طنین آشنایی از گذشته در گوش جانمان میپیچد و قلبمان را میلرزاند.
آنان رفتهاند؛ اما هنوز در هزاران خانه نفس میکشند. هنوز در میان نوارهای قدیمی، فیلمهای فراموششده و خاطرات پراکنده این سرزمین زندگی میکنند. هنوز در گوش زمان زمزمه میکنند.
و چه باشکوه است هنرمندی که پس از خاموشی حنجرهاش نیز شنیده میشود.
آری... ستارگان صدا، یکی پس از دیگری غروب میکنند، اما شب هرگز نمیتواند نور آنان را از حافظه آسمان پاک کند.
باشد که جهان، تا همیشه، پژواک آن صداهای بیتکرار را در سینه خود حفظ کند؛ صداهایی که از میان ما رفتند، اما هرگز از درون ما نرفتند.