دیدگاه؛ هنر در دادگاه ایدئولوژی
آیا میتوان هنرمند را از اثرش جدا کرد؟
نویسنده: المیرا ندائی
4 دقیقه مطالعه
سینمای ایران

وقتی فیلمی را تماشا میکنیم، دقیقاً با چه کسی روبهرو هستیم؟ با شخصیتهای روی پرده، با زبان سینما، یا با ذهن و جهانبینی فیلمساز؟ این پرسش در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگری به مسئلهای فرهنگی و سیاسی تبدیل شده است.
شبکههای اجتماعی، جنبشهای عدالتخواهانه، قطبیشدن فضای عمومی و دسترسی بیواسطه به زندگی شخصی هنرمندان، مرز میان «اثر» و «آفریننده اثر» را تا حد زیادی از میان بردهاند. امروز دیگر تنها درباره کیفیت یک فیلم صحبت نمیکنیم؛ درباره عقاید سازنده آن نیز داوری میکنیم.
اما آیا این داوری، ضرورتی اخلاقی است یا تهدیدی برای استقلال هنر؟
این پرسش سابقهای طولانی در فلسفه هنر دارد.
در قرن بیستم، رولان بارت نظریهپرداز فرانسوی با طرح ایده مشهور «مرگ مؤلف» استدلال کرد که معنای یک اثر، پس از انتشار، دیگر در اختیار خالق آن نیست. اثر هنری وارد جهان مخاطبان میشود و هر خواننده یا تماشاگر، آن را از خلال تجربه و افق فکری خود بازتفسیر میکند. از این منظر، دانستن اینکه یک فیلمساز چه گرایش سیاسی یا مذهبی دارد، نباید معیار اصلی قضاوت درباره اثرش باشد؛ زیرا فیلم، زندگی مستقلی پیدا کرده است.
در برابر این نگاه، فیلسوفان مکتب فرانکفورت، بهویژه تئودور آدورنو، هرگز هنر را پدیدهای جدا از ساختارهای قدرت نمیدانستند. از نظر آدورنو، هنر همواره در نسبت با جامعه، اقتصاد و سیاست شکل میگیرد. حتی سکوت یک اثر نیز میتواند موضعی سیاسی باشد. بنابراین، بیتفاوتی نسبت به ایدئولوژی نهفته در آثار هنری، نوعی سادهانگاری است.
این اختلاف نظر هنوز هم پایان نیافته است، زیرا هر دو دیدگاه بخشی از حقیقت را در خود دارند.
واقعیت این است که هیچ فیلمی بیطرف نیست. انتخاب قهرمان، دشمن، زاویه دوربین، پایان داستان و حتی آنچه حذف میشود، همگی بازتاب نوعی نگاه به جهاناند. سینما، برخلاف تصور رایج، صرفاً وسیله سرگرمی نیست؛ کارخانه تولید معناست. هر فیلم، جهان را به شکلی خاص بازنمایی میکند و همین بازنمایی، خواهناخواه، حامل ارزشها و پیشفرضهای ایدئولوژیک است.
اما پذیرش این واقعیت، لزوماً به این معنا نیست که باید هنرمند را تنها از دریچه باورهایش قضاوت کرد.
تاریخ سینما پر است از فیلمسازانی که زندگی شخصی یا مواضع سیاسیشان محل مناقشه بوده است.
لنی ریفنشتال از برجستهترین نوآوران زبان سینما محسوب میشود، اما آثار او در خدمت تبلیغات حکومت نازی قرار گرفتند. آیا میتوان دستاوردهای فرمی او را ستود و همزمان کارکرد سیاسی آثارش را نقد کرد؟ بسیاری از پژوهشگران پاسخ مثبت میدهند؛ زیرا معتقدند تحلیل زیباییشناسی و تحلیل اخلاقی، دو ساحت متفاوتاند که نباید یکی را جایگزین دیگری کرد.
نمونهای دیگر، رومن پولانسکی است؛ بسیاری از منتقدان، فیلمهای او را از مهمترین آثار تاریخ سینما میدانند، در حالی که پروندههای قضایی و اتهامهای اخلاقی علیه او، همچنان موضوع مورد بحث جامعه است.
پرسش اینجاست: آیا تحسین یک فیلم، به معنای تأیید رفتار سازنده آن است؟ یا میتوان میان ارزش هنری و مسئولیت اخلاقی تمایز قائل شد؟
پاسخ، به گمان من، نه در تفکیک مطلق است و نه در یکی دانستن کامل این دو.
اشتباه بزرگ فرهنگ معاصر، میل به صدور احکام قطعی است؛ یا هنرمند را قدیس میکنیم و آثارش را فراتر از نقد میبریم، یا با آشکار شدن یک موضع سیاسی یا مذهبی، تمام میراث هنری او را بیارزش اعلام میکنیم. این دوگانه، بیش از آنکه محصول تفکر انتقادی باشد، نتیجه فرهنگ لغو و قضاوتهای شتابزده است.
آنچه باید موضوع نقد قرار گیرد، پیش از هر چیز خودِ اثر است. اگر یک فیلم بهطور مستقیم در خدمت توجیه تبعیض، خشونت یا نفرت قرار میگیرد، نقد آن ضرورتی اخلاقی و هنری است. اما اگر فیلم، مستقل از باورهای شخصی سازنده، جهانی پیچیده، چندلایه و انسانی خلق میکند، نمیتوان تنها به دلیل مواضع خالقش، ارزش هنری آن را انکار کرد.
در این میان، نقش مخاطب نیز تعیینکننده است. تماشاگر منفعل، مصرفکننده ایدئولوژی است؛ اما تماشاگر آگاه، معنا را بازتولید میکند. دیدن یک فیلم، لزوماً به معنای پذیرش جهانبینی آن نیست. همانگونه که مطالعه یک متن فلسفی، به معنای ایمان آوردن به آن نیست، تماشای یک فیلم نیز میتواند عملی انتقادی باشد. بلوغ فرهنگی، نه در پرهیز از مواجهه با آثار مسئلهدار، بلکه در توانایی تحلیل و نقد آنهاست.
شاید دقیقترین پاسخ این باشد که اثر هنری نه کاملاً از هنرمند جداست و نه کاملاً با او یکی است. اثر، ردپای ذهن و تجربه خالق خود را با خود حمل میکند، اما پس از خلق، وارد قلمرو تفسیرهای بیشمار میشود. در این قلمرو، مخاطب، منتقد و زمان، به همان اندازه مؤلف در شکل دادن به معنای اثر نقش دارند.