درباره فیلم «نبردی پس از دیگری» ساخته پل توماس اندرسون؛ «سینماگرِ نبردهای درونی» / One Battle After Another (2025)
وقتی تاریخ، ایدئولوژی و روان انسان در میزانسن فیلم حل میشوند!
نویسنده: المیرا ندائی
9 دقیقه مطالعه
سینمای جهان
«نبردی پس از دیگری» One Battle After Another (2025) را نمیتوان بدون بازگشت به جهان سینمایی پل توماس اندرسون درک کرد . این فیلم نه یک انحراف، بلکه تداوم منطقی مسیر مؤلفی است که همواره به ساختارهای قدرت، مردان زخمی و نبردهای ناتمام علاقهمند بوده است. اندرسون در این اثر، بهجای گسترش دامنهی روایت، آن را فشردهتر، تلختر و درونیتر میکند.
اگر «There Will Be Blood/ خون به پا خواهد شد»، دربارهی تولد خشونت سرمایهدارانه بود، اگر «The Master/ استاد»، دربارهی رابطهی قدرت و ایمان بود، و اگر «Phantom Thread/ رشته خیال»، نبرد عاشقانه را به میدان جنگ بدل میکرد، «نبرد پشت نبرد»، جمعبندی بدبینانهی تمام این مضامین است:
«جهانی که در آن، هیچ نبردی آخرین نبرد نیست.»
🔘اندرسون و مفهوم «یک مرد خسته»
پل توماس اندرسون همیشه شیفتهی مردانی بوده که:
از درون شکستهاند، اما هنوز در ظاهر ایستادهاند.
در این فیلم، این وسواس به اوج میرسد. شان پن، ادامهی منطقی دنیل پلینویو/ Daniel Plainview- با بازی همیشه درخشان دنیل دی اوئیس/Daniel Day-Lewis- در فیلم «خون به پا خواهد شد» و لنکستر داد/Lancaster Dodd- با بازی تحسین برانگیز Philip Seymour Hoffman- در فیلم «استاد» است؛ مردی که زمانی قدرت داشته، باور داشته، و حالا تنها چیزی که برایش باقی مانده، حافظهی شکست است.
اندرسون، برخلاف بسیاری از فیلمسازان سیاسی، به دنبال افشاگری مستقیم نیست. او سیاست را از مسیر روانشناسی بدن روایت میکند. قدرت، پیش از آنکه در قانون یا اسلحه باشد، در نگاه، سکوت و نحوهی ایستادن شخصیتهاست.
🔘کارگردانی اندرسون: حذف اغراق، تشدید معنا
یکی از مهمترین ویژگیهای کارگردانی اندرسون در این فیلم، پرهیز رادیکال از اغراق فرمی است. برخلاف حرکات دوربین پرشکوه یا مونولوگهای بهیادماندنی آثار اولیهاش، اینجا با اندرسونی مواجهایم که به بلوغ تلخ رسیده است.
دوربین اغلب ثابت یا با حرکتهای بسیار محدود است، میزانسنها خلوت و بیتزئیناند، و دیالوگها کوتاه، شکسته و گاه عمداً ناقص هستند و این حذفها تصادفی نیستند. اندرسون جهانی را تصویر میکند که دیگر ظرفیت نمایش ندارد. همهچیز قبلاً گفته شده، قبلاً تجربه شده، و حالا فقط تکرار میشود.
🔘هدایت بازیگران: اندرسون بهمثابه روانکاو
پل توماس اندرسون همواره یکی از بهترین کارگردان–بازیگرسازهای سینمای معاصر بوده است و در این فیلم، این مهارت به اوج میرسد. او به بازیگرانش «بازی» نمیدهد؛ فضا میدهد.
🔘شان پن در جهان اندرسون
اندرسون بهخوبی میداند که شان پن نیازی به هدایت بیرونی ندارد. او بازی پن را مهار میکند، نه تحریک. نتیجه، یکی از کنترلشدهترین و درعینحال دردناکترین بازیهای پن است؛ بازیای که بهجای انفجار، بر فرسایش استوار است.
🔘دیکاپریو و سنت مردان اندرسونی
دیکاپریو در این فیلم، به سنت مردان اندرسونی وارد میشود؛ مردانی که پرانرژی آغاز میکنند اما در پایان، به سکوت میرسند
اندرسون، قوس بازی دیکاپریو را نه با حادثه، بلکه با زمان میسازد. زمان، شخصیت را میساید و این سایش، جوهرهی بازی است.
🔘اندرسون و زمان: روایت بهمثابه فرسایش
یکی از امضاهای مهم اندرسون در این فیلم، برخوردش با زمان است. در این اثر، زمان نه پیشرونده است و نه ایستا؛ بلکه فرساینده است. سکانسها گاه بیش از حد ادامه پیدا میکنند و این ادامهداشتن، تماشاگر را خسته میکند؛ درست همانطور که شخصیتها خستهاند. این انتخاب، اخلاقی است. اندرسون نمیخواهد تماشاگر راحت باشد.
🔘جمعبندی: پل توماس اندرسون با One Battle After Another در مرحلهی سوم حیات هنری
این اثر ۱۶۲ دقیقه ای را میتوان فیلم دورهی سوم اندرسون دانست:
دورهی نمایش قدرت و جاهطلبی، دورهی تحلیل روابط قدرت،
و حالا، دورهی پذیرش شکست و تداوم نبرد.
این فیلم نه پرزرقوبرق است، نه پرهیجان، و نه دلگرمکننده.اما دقیقاً به همین دلیل، یکی از صادقانهترین آثار اندرسون است. او در اینجا، نه جهان را قضاوت میکند و نه نجات میدهد؛
«فقط آن را همانطور که هست، با تمام خستگیاش، نشان میدهد.»
————————————————————————————
One Battle After Another (2025)
کالبد شکافی سکانس به سکانس
«وقتی بازیگر، خودِ میدان نبرد میشود»
🔘سکانس اول: سکوت پیش از آشوب
(معرفی جهان، بدون معرفی شخصیت)
فیلم با سکوت آغاز میشود؛ سکوتی که بلافاصله اعلام میکند قرار نیست با یک روایت توضیحمحور طرف باشیم. قابها سرد، ایستا و فاقد مرکز توجه مشخصاند. کارگردان عمداً از معرفی مستقیم شخصیتها پرهیز میکند. جهان قبل از انسان معرفی میشود؛ جهانی خسته، فرسوده و بیقرار.
این تصمیم کارگردانی، از همان ابتدا جایگاه انسان را مشخص میکند: «شخصیتها نه قهرماناند و نه محور جهان؛ بلکه محصول شرایطاند.»
🔘سکانس دوم: ورود شان پن
(بدنِ فرسوده بهعنوان حافظهی تاریخی)
اولین حضور شان پن، یک کلاس درس بازیگری است. او با حداقل دیالوگ و حداکثر کنترل فیزیکی وارد میشود. راه رفتنش کند است، شانهها افتاده، نگاه سنگین و خسته. این بدن، گذشته دارد. بدنِ او خودش روایت است.
کارگردان، بهجای فلشبک، از بدن بازیگر استفاده میکند. شان پن با ایستادن، نشستن و حتی مکث میان جملهها، تاریخی از شکستهای سیاسی و اخلاقی را حمل میکند. اینجا بازی، کاملاً درونی است؛ نه نمایش، نه اغراق، فقط حضور.
🔘سکانس سوم: نخستین دیالوگهای ایدئولوژیک
(زبان بهمثابه ابزار قدرت)
در این سکانس، برای نخستینبار ایدههای محوری فیلم به زبان میآیند، اما نه در قالب شعار. دیالوگها کوتاهاند، گاه نیمهتمام. کارگردان اجازه میدهد جملات «ناتمام» بمانند، چون در این جهان، هیچ ایدهای به نتیجه نمیرسد. شان پن این دیالوگها را نه با قدرت، بلکه با فرسودگی ادا میکند؛ گویی حتی به کلمات خودش هم شک دارد. این انتخاب بازیگری، فیلم را از هرگونه قطعیت ایدئولوژیک نجات میدهد.
🔘سکانس چهارم: ورود لئوناردو دیکاپریو
(انرژی عصبی در برابر فرسودگی مزمن)
دیکاپریو با انرژی کاملاً متضاد وارد میشود. بدنی عصبی، نگاههایی سریع، دیالوگهایی که انگار همیشه نیمثانیه جلوتر از فکرش هستند. او نمایندهی نسلی است که هنوز خشم دارد، اما هنوز نمیداند خشمش را کجا مصرف کند.
کارگردان، این تضاد را بهصورت فرمی هم برجسته میکن:
قابهای بستهتر، برشهای سریعتر، و حرکت دوربین ناآرامتر
دیکاپریو بازیای ارائه میدهد که بر پایهی بیقراری بنا شده؛ بازیای که مدام در آستانهی انفجار است، اما هرگز کاملاً منفجر نمیشود.
🔘سکانس پنجم: رویارویی پن و دیکاپریو
(دو نسل، یک شکست مشترک)
این سکانس، قلب تپندهی فیلم است. دیالوگها حداقلیاند، اما نگاهها و مکثها سنگین. شان پن اغلب سکوت میکند و دیکاپریو حرف میزند. این توزیع دیالوگ، کاملاً معنادار است. شان پن نمایندهی نسلی است که حرف زده، شکست خورده و حالا سکوت میکند.دیکاپریو نمایندهی نسلی است که هنوز فکر میکند حرف زدن میتواند تغییری ایجاد کند.
کارگردان اجازه میدهد این تضاد بدون داوری باقی بماند. هیچکدام پیروز نیستند.
🔘سکانسهای میانی: تکرار، فرسایش، بینتیجگی
(نبردهایی که شبیه هماند)
در بخش میانی فیلم، سکانسها عمداً شباهت ساختاری دارند: جلسهها، بحثها، تصمیمها و عقبنشینیها. تدوین تکرارشونده است و همین تکرار، مفهوم اصلی فیلم را تثبیت میکند.
دیکاپریو در این بخش، بهتدریج انرژیاش را از دست میدهد. بازی او از انفجار عصبی به خستگی خاموش میرسد. این تغییر تدریجی، یکی از درخشانترین قوسهای بازیگری او در سالهای اخیر است.
در مقابل، شان پن تقریباً ثابت میماند؛ و همین ثبات، ترسناک است. او از ابتدا شکستخورده است و چیزی برای از دست دادن ندارد.
🔘سکانس بحران: فروپاشی اخلاقی
(نه اوج، نه کاتارسیس)
برخلاف انتظار، فیلم اوج کلاسیک ندارد. بحران، آرام و خزنده رخ میدهد. تصمیمی گرفته میشود که نه قهرمانانه است و نه شیطانی؛ فقط «لازم» است.
شان پن این لحظه را با یک نگاه بازی میکند. دیکاپریو با یک سکوت طولانی.
کارگردان عمداً از موسیقی پرهیز میکند تا مسئولیت اخلاقی لحظه کاملاً بر دوش بازیگران بیفتد.
🔘سکانس پایانی: نبردی که ادامه دار
(عدم قطعیت بهمثابه موضع اخلاقی)
فیلم نه بسته میشود، نه جمعبندی میکند. آخرین قابها، تکرار بصری قابهای آغازیناند، اما با تفاوتی ظریف: شخصیتها خستهتر شدهاند، نه آگاهتر.
دیکاپریو حالا شبیه شان پنِ ابتدای فیلم است. و این، تلخترین جملهی بصری فیلم است.
🔘جمعبندی نهایی: بازیگری بهمثابه تاریخ زند
بیش از هر چیز، این اثر متکی بر بازیگران است؛ اما نه بازیگری نمایشی، بلکه بازیگری وجودی.
شان پن، تاریخِ زندهی شکستهای سیاسی اس
لئوناردو دیکاپریو، انرژی خام نسلی است که در حال پیوستن به همان تاریخ است
کارگردان با هوشمندی کامل، این دو بازیگر را نه در رقابت، بلکه در امتداد هم قرار میدهد. نتیجه، فیلمی است که «نبرد» را نه در خیابان، که در بدن، نگاه و سکوت انسانها جستوجو میکند.
—————————————————————————————-
🔘فرم و محتوا: روایتِ شکست بهمثابه ساختار
در این فیلم، فرم نهتنها حامل محتوا، بلکه خود بخشی از معناست. روایت غیرخطی، پرشهای زمانی، حذف توضیحهای علتومعلولی و گسستهای روایی، همگی بازتابی هستند از جهانی که انسجام اخلاقیاش فروپاشیده است.
فیلم آگاهانه از «روایت نجاتبخش» پرهیز میکند. هیچ نقطهی اوجی که وعدهی رهایی بدهد وجود ندارد.
در عوض، تماشاگر با تکرار موقعیتها، بازگشت الگوهای رفتاری و شکستهای مشابه مواجه میشود. این تکرار، هستهی اصلی محتوای فیلم است: «نبردی که پایان ندارد، چون ساختار قدرت تغییر نکرده است»
فیلم هرگز مستقیماً نامی از نظام سیاسی، کشور یا ایدئولوژی مشخص نمیبرد، اما بهوضوح در حال ترسیم سازوکارهای اقتدارگرایی مدرن است؛ اقتدارگراییای که نه لزوماً با یونیفرم و پرچم، بلکه با زبان، تصویر و عادت بازتولید میشود.
شخصیتها اغلب نمیدانند دقیقاً با چه چیزی میجنگند. دشمن، گاه یک فرد است، گاه یک سیستم، و گاه بخشی از خودِ آنها. این ابهام، آگاهانه است و فیلم را به اثری جهانی تبدیل میکند که میتواند همزمان دربارهی آمریکا، اروپا یا هر جامعهی مدرن دیگری خوانده شود.
🔘سینماتوگرافی: تصویرِ جهانی که نور در آن مشروط است
فیلمبرداری، بهوضوح در خدمت جهانبینی فیلم است. نور طبیعی، رنگهای سرد و خنثی، و قاببندیهایی که اغلب شخصیتها را در حاشیه یا درون فضاهای بسته نشان میدهند، حس خفقان ساختاری را تشدید میکند. نماهای لانگ، نه برای نمایش عظمت، بلکه برای نشان دادن تنهایی انسان در برابر ساختارها استفاده میشوند. دوربین، شاهد است نه قاضی؛ و این بیطرفی ظاهری، خود نوعی موضعگیری اخلاقی است.
🔘موسیقی متن و طراحی صدا: سیاست سکوت
موسیقی، حضوری حداقلی و گزینشی دارد. اغلب در لحظاتی وارد میشود که تصویر به بنبست احساسی رسیده است. استفاده از صداهای محیطی، نویز، و سکوتهای طولانی، فضای ذهنی شخصیتها را بازتاب میدهد. در این فیلم، سکوت بهاندازهی دیالوگ معنا دارد. گاهی حتی بیشتر.
🔘تدوین: زمانِ زخمی
تدوین، ریتمی ناپایدار و گاه آزاردهنده دارد. این آزار، تعمدی است. فیلم نمیخواهد «روان» باشد؛ میخواهد صادق باشد. زمان کش میآید، لحظهها تکرار میشوند و برشها گاه ناگهانیاند.
این ساختار تدوینی، تجربهی ذهنی زندگی در وضعیت بحران دائمی را بازسازی میکند؛ جایی که زمان نه پیش میرود و نه میایستد، بلکه فرسوده میشود.
و شاید مهمترین پرسش فیلم این باشد «در جهانی که مبارزه دائمی است، چگونه میتوان انسان ماند؟»
One Battle After Another اثری است که ممکن است دوستداشتنی نباشد، اما نادیدهگرفتنی هم نیست. فیلمی که پس از پایان، هنوز ادامه دارد؛ در ذهن، در پرسشها، و در سکوتی که باقی میگذارد.
—————————————————————————————-
این اثر در هشتاد و سومین دوره مراسم جوایز گلدن گلوب ۲۰۲۶ با نامزدی در ۹ رشته پیشتاز نامزدهای این دوره است:
بهترین فیلم (پل توماس اندرسون)
بهترین کارگردانی (پل توماس اندرسون)
بهترین فیلمنامه (پل توماس اندرسون)
بهترین موسیقی متن ابداعی (جانی گرین وود/ Jonny Greenwood)
بهترین هنرپیشه نقش اول زن (چیس اینفینینی/ Chase Infiniti)
بهترین هنرپیشه نقش مکمل زن (تیانا تیلور/ Teyana Taylor)
بهترین هنرپیشه نقش اول مرد (لئورناردو دی کاپریو)
بهترین هنرپیشه نقش مکمل مرد (شان پن)
بهنرین هنرپیشه نقش مکمل مرد (بنیسیو دل تورو/ Benicio del Toro)