درباره فیلم «فرانکشتاین» به نویسندگی و کارگردانی گیلرمو دل تورو

«فرانکشتاین»؛ بازآفرینی اسطوره در سینمای مؤلف

نویسنده: المیرا ندائی

5 دقیقه مطالعه
سینمای جهان
«فرانکشتاین»؛ بازآفرینی اسطوره در سینمای مؤلف
‏ Frankenstein (2025/ written, directed, and produced by Guillermo del Toro) فیلم «فرانکشتاین» (۲۰۲۵) به کارگردانی گیلرمو دل تورو، نه صرفاً بازگشتی به یکی از کهن‌ترین اسطوره‌های ادبی مدرن، بلکه تلاشی جدی برای بازتعریف مفهوم اقتباس در سینمای مؤلف است. دل‌تورو که همواره در مرز میان فانتزی، وحشت و انسان‌گرایی حرکت کرده، در این پروژهٔ دیرینه و شخصی، به سراغ متنی می‌رود که بیش از دو قرن است بارها بازخوانی شده، اما همچنان ظرفیت تفسیرهای تازه را حفظ کرده است. «فرانکشتاین» دل تورو بیش از آنکه دربارهٔ هیولا باشد، دربارهٔ اخلاقِ خلقت، تنهایی، مسئولیت و شکستِ انسان در مواجهه با دستاوردهای خویش است. 🔘اقتباس: وفاداری مفهومی، نه روای دل تورو در اقتباس از رمانی به همین نام تألیف مری شِلی/Mary Shelley در سال ۱۸۱۸، از بازسازی خطی روایت فاصله می‌گیرد و به جوهرهٔ فلسفی متن وفادار می‌ماند. فیلم نه در پی بازگویی جزئیات داستان، بلکه در جست‌وجوی روح اثر است: تقابل میان خالق و مخلوق، و شکافی که از فقدان مسئولیت اخلاقی زاده می‌شود. ویکتور فرانکشتاین - با بازی تحسین شده اسکار آیزاک/ Oscar Isacc- در این فیلم نه دانشمندی دیوانه، بلکه انسانی است شیفتهٔ آفرینش، که غرور علمی‌اش او را به نابینایی اخلاقی می‌کشاند. مخلوق نیز نه هیولایی صرف، بلکه سوژه‌ای اخلاقی است که رنج، آگاهی و میل به تعلق را تجربه می‌کند. این رویکرد، فیلم را به اقتباسی تفسیری بدل می‌کند که به‌جای تکرار، وارد گفت‌وگو با متن کلاسیک می‌شود. 🔘 کارگردانی: جهان‌سازی در خدمت معنا / کارگردانی دل تورو در «فرانکشتاین» نمونهٔ بارزی از سینمای جهان‌ساز است؛ جهانی که در آن معماری، رنگ، نور و حرکت دوربین حامل معنا هستند. فضاهای بسته و آزمایشگاه‌های نیمه‌تاریک، در تقابل با مناظر باز اما سرد و بی‌روح، بازتابی از وضعیت روانی شخصیت‌هاست. دل تورو با پرهیز از رئالیسم خام، به نوعی رئالیسم شاعرانه دست می‌یابد که به مخاطب اجازه می‌دهد جهان فیلم را نه به‌عنوان بازنمایی واقعیت، بلکه به‌مثابه استعاره‌ای بصری درک کند. با این حال، در برخی لحظات، تأکید بیش‌ازحد بر بار نمادین صحنه‌ها، خطر سنگینی لحن را به همراه دارد؛ خطری که فیلم اغلب، اما نه همیشه، از آن می‌گریزد. 🔘بازیگری: بدن به‌مثابه متن / اسکار آیزاک در نقش ویکتور فرانکشتاین، اجرایی چندلایه ارائه می‌دهد که میان خونسردی عقلانی و فروپاشی درونی در نوسان است. بازی او مبتنی بر کنترل بدن، نگاه و سکوت است؛ گویی شخصیت بیش از آنکه با کلمات تعریف شود، با امتناع از ابراز احساسات شکل می‌گیرد. در سوی دیگر، جیکوب الوردی/ Jacob Elordi در نقش مخلوق، یکی از دشوارترین نقش‌های فیزیکی فیلم را بر عهده دارد. بازی درخشان او بر پایهٔ حرکت، وزن بدن و ریتم تنفس است و کمتر متکی به دیالوگ. این انتخاب، مخلوق را به سوژه‌ای سینمایی بدل می‌کند که رنجش پیش از آنکه شنیده شود، دیده و حس می‌شود. بازیگران مکمل نیز، هرچند گاه در سایهٔ دو نقش اصلی قرار می‌گیرند، به تثبیت جهان اخلاقی و اجتماعی فیلم کمک می‌کنند. 🔘جلوه‌های ویژه و طراحی موجود: پیروزی امر ملموس / یکی از نقاط قوت فیلم، ترکیب هوشمندانهٔ جلوه‌های عملی و دیجیتال است. دل تورو بار دیگر نشان می‌دهد که به فیزیک بدن و لمس‌پذیری تصویر ایمان دارد. طراحی مخلوق نه به‌دنبال اغراق هیولایی، بلکه در پی باورپذیری زیستی است؛ بدن او حامل نشانه‌های شکست، وصله‌پینه و ناتمامی است. این رویکرد، فاصله‌ای معنادار با نسخه‌های کلاسیک هالیوودی ایجاد می‌کند و به او هویتی تراژیک می‌بخشد، نه صرفاً ترسناک. 🔘سینماتوگرافی: نور به‌مثابه روایت / فیلمبرداری «فرانکشتاین» مبتنی بر نورهای موضعی، کنتراست بالا و رنگ‌های سرد است. نور نه‌تنها فضا را می‌سازد، بلکه مسیر روایت را هدایت می‌کند. چهره‌ها اغلب نیمه‌روشن‌اند، گویی حقیقت همواره ناقص و شکسته باقی می‌ماند. حرکت دوربین دن لاستسن/Dan Laustsen حساب‌شده و اغلب آرام است؛ انتخابی که به فیلم حالتی تأملی می‌دهد و آن را از ریتم تند آثار وحشت متعارف جدا می‌کند. 🔘موسیقی متن: عاطفهٔ کنترل‌شده / موسیقی متن فیلم نقشی حمایتی و ساختاری دارد، نه تحمیلی. تم‌های تکرارشونده، بدون آنکه احساسات را به‌زور هدایت کنند، لایه‌ای عاطفی به روایت می‌افزایند. سکوت نیز به‌درستی به‌عنوان بخشی از طراحی صوتی به‌کار رفته و در بسیاری از صحنه‌ها، غیاب موسیقی تأثیری عمیق‌تر از حضور آن دارد. الکساندر دسپلا/ Alexandre Desplat -آهنگساز و رهبر ارکستر برجسته فرانسوی که تا کنون برای بیش از ۱۳۰ فیلم موسیقی ساخته است- پیش از این نیز در دو پروژه در کنار دل تورو حضور داشته است: در سال ۲۰۱۷ در اثری به نام The Shape of Water و در سال ۲۰۲۲ در فیلم Pinocchio. 🔘 تدوین: تعادل نابرابر میان تأمل و پیش‌روی / تدوین فیلم در بخش‌هایی دقیق و سنجیده است، اما در نیمهٔ دوم دچار افت ریتم می‌شود. تأکید بر توضیح مفاهیم اخلاقی و فلسفی، گاه جای کنش را می‌گیرد و باعث می‌شود برخی سکانس‌ها بیش از حد کش‌دار به‌نظر برسند. این مسئله نه از ضعف تکنیکی ایوان شیف/Evan Schiff، بلکه از تمایل فیلم به بیان صریح ایده‌ها ناشی می‌شود؛ تمایلی که می‌توانست با اعتماد بیشتر به تصویر، تعدیل شود. 🔘 فرم و محتوا: هم‌پوشانی یا تزاحم؟ / در «فرانکشتاین» دل تورو، فرم و محتوا عموماً در خدمت یکدیگرند. زیبایی‌شناسی گوتیک، موسیقی شاعرانه و بازی‌های فیزیکی، همگی در راستای طرح پرسش‌های اخلاقی فیلم عمل می‌کنند. با این حال، در لحظاتی، محتوا بر فرم غلبه می‌کند و فیلم به سمت بیانیه‌پردازی میل می‌کند. این لغزش‌ها اگرچه کل اثر را تضعیف نمی‌کنند، اما از شدت ضربهٔ دراماتیک می‌کاهند. 🔘جمع‌بندی / «فرانکشتاین» (۲۰۲۵) گیلرمو دل تورو اثری است جدی، جاه‌طلبانه و عمیقاً شخصی. فیلم نه به‌دنبال ترساندن صرف، بلکه در پی اندیشیدن است؛ اندیشیدن به مرزهای علم، مسئولیت انسان و بهای آفرینش. با وجود کاستی‌هایی در ریتم و بیان، فیلم موفق می‌شود اسطوره‌ای فرسوده را به متنی زنده و معاصر بدل کند. «فرانکشتاین» دل تورو بیش از هر چیز، یادآور این حقیقت است که هیولاها اغلب نه در آزمایشگاه، بلکه در لحظهٔ انکار مسئولیت زاده می‌شوند.