انگار غریبه‌ای، اما کوچک، نه

یادداشت / جواد کراچی

8 دقیقه مطالعه
سینمای ایران
انگار غریبه‌ای، اما کوچک، نه
بزرگمردی بود از تبار فردوسی که خوب می دانست با این فرضیه‌های عاریه‌ای، نه به باریم و نه به دار. زبان بیضایی زبان فردوسی و مولوی و حافظ و عطار رادر نوردیده و از زیر خروارها خاک قرون متمادی، گامینوین و رنگین کمانی نوین در آسمان عشق به فرهنگایرانزمین، طرحی دیگر انداخته . اندیشه‌های ناب او ادعای دگرگونی ندارند اما دروازه‌هایی را می‌گشایند که گنج بجا مانده نیاکان ما را به ما نشان می‌دهد تا هویت فراموش شده خودمان را بیابیم و در بادیه، سرگردان و گمراه به این سو و آنسو ندویم. پرسنده‌ای بود که هر پاسخی را با بنیادی‌ترین و خردورزانه‌ترین یافته‌های فکری و فرهنگی که ریشه در هویت کشورمان دارد، نهال نویی را می‌کاشت تا عیارگونه بسان سیمرغ، آسمان تازه ای را بیاراید. سعادت این را داشتم که در دورانی زندگی کنم و از نوشته‌هایش بهره‌مند شوم که آزار و آزاردهندگان روزگار، او را به ترک وطن مجبور کردند. اولین باری که برای مردنش اشک ریختم، شانزده  ساله بودم. امروز دیگر اشک نمی‌ریزم. می‌دانم که او جاودانه مردیست که ققنوس‌وار از خاکستر خودش بر می‌خیزد و کژ کلاه نهادگان را به خاکستان خاکی ابدیت رهنمون می‌سازد. آری شانزده ساله بودم که با اندیشه‌ی ناب او در روزنامه کیهان سال‌های قبل از انقلاب، آشنا شدم که خبر درگذشت خودش را چاپ کرده بود. همین کژاندیشانی که امروز هم در سراسر خاک وطن رژه می‌روند. دلبندیم از آنجا آغاز شد که می‌خواستم پس از سالها دوری از وطن و تحمل زجر و غربت به ایران بازگردم. زنگ زدم، خودم را معرفی کردم. پس از اینهمه سال و دوری، مرا بجا آورد و با نقل خاطره پیراهنی که از پشه بند درست کرده بودم و کفش مدرن سیاه و سفید و شلوار سپید نخ کبریتی خواهرم ،خنده را بر لبان من کاشت و در آخر هم گفت. «اگر می‌خواهی به ایران بیایی، با خودت یک کفش آهنی بیاور.» لحظاتی گذشتند تا متوجه معنی حرف او شدم. به ایران آمدم و با یک شاخه گل سرخ به اتاق تدوین فارابی رفتم که مشغول تدوین فیلمش با خانم صفی‌یاری بودند. فیلم مسافران را به همراه همسرم در سانس یازده شب سینما آزادی دیدیم. حالا دیگر پس از دیدن باشو غریبه کوچک در فرانکفورت و آشنا شدن با نیلوفر، علاوه بر خودم خانمم هم مشتاق دیدن فیلم‌های بیضایی شده بود. در نیمه شبی سرد و بورانی و برفی کنار خیابان منتظرتاکسی بودیم که اتفاقا مانی میرصادقی با ماشین پدرش ما را سوار کرد و به منزلمان در پشت زندان اوین رساند. بیضایی و شخصیتش و فیلم‌هایش ما را به هم پیوندداده بود. چند ماه بعد در پونک به دیدن او رفتم، تنها بود. جابجا شده بود و از متوقف ماندن فیلم در عذاب بود. من هم پس از دو سه سال دوندگی و جواب رد گرفتن از ارشاد و فارابی همکاریم با تلویزیون اتریش و آلمان را شروع کرده بودم. به او گفتم که می‌خواهم چند فیلم کوتاه از هنرمندان ایرانی برای تلویزیون آلمان بسازم و آنان را به بینندگان آلمانی معرفی کنم. سوال کرد چه کسانی را انتخاب کرده‌ای؟ گفتم از میان فیلمسازان اول شما بعدا هم داریوش مهرجویی. بی درنگ جواب مثبت داد. در حالی که در زیرزمینی اجاره‌ای در پونک زندگی می‌کرد، و مثل دیگران که در خانه‌های تصرفی و یا خانه‌های سازمانی بودند و تقاضای یورو و دلارداشتند تا جلو دوربین بنشینند. حرفی از پول و یا دستمزد نزد. مرام او روز به روز مرا بیشتر شیفته خودش می کرد. در این فاصله آقای آرنو پینديوس رئیس بخش بین المللی تلویزیون اتریش هم تماس گرفت و می‌خواست که فیلمی درباره تعزیه در ایران بسازد. زمانی که به او گفتم بهترین فرد و بهترین گزینه آقای بهرام بیضایی هستند، باورش نمی‌شد که او برنامه و کارهای خودش را تعطیل کند و برای ما وقت بگذارد. در اسرع وقت بلیط پرواز و ویزای خبرنگاری گرفت و برای روز عاشورا خودش را به ایران رساند. با دستیارانی که اغلب سال آخر دانشجویی بودند، کار را شروع کردیم. باید به همراه آقای آرنو پندیوس به حوالی روستای ازنوجان از توابع اراک می رفتیم. دستیاران و گروه که اغلب سال‌های پایانی دانشگاه هنر را می‌گذراندند سر از پا نمی‌شناختند. روز موعود فرا رسید و همگی سوار بر پاترول قراضه‌ای که هنوز هم یار و همراه من است، راهی روستایا زنوجان شدیم تا صحنه‌های یک تعزیه واقعی را برای بخش بین‌المللی تلویزیون ORF اتریش فیلمبرداری کنیم. چند کیلومتر نرسیده به روستای ازنوجان، آقای یدالله کریمی که در آنزمان هنوز دستیار بود و مطلع بودند که یکی از بزرگترین تعزیه‌های ایران هر ساله در آنجا برگزار می‌شود ما را به آنجا برد و نرسیده به روستا بودیم که ناگهان صدای شکستن هیدرولیک فرمان، ماشین‌مان را متوقف کرد. خدایا روز عاشورا کدام مغازه و کدام مکانیک باز است تا ماشین را تعمیر کند. خدایا دیدی چطور جلو آقای پندیوس که برای اولین باربه ایران میاید، آبروی ما را بردی. دست به دامان امام حسین شده بودم و در دلم دعا می‌کردم. تا اینکه با همراهی و کمک دوستان و بستگان آقای یدالله کریمی، مکانیک مهمان نوازی، تقبل کرد که ماشین را ببرد و تعمیر کند و بیاورد. ما هم کارمان را شروع کردیم. آقای پندیوس در چند جمله کوتاه تمام نماهایی که لازمش بود را برایم توضیح داد و منهم مشغول گرفتن نماهایی شدم که برای تهیه یک کزارش فرهنگی مستندلازم هست. رفت و گوشه ای ایستاد تا اینکه معاویه با لباس قرمزخونینش از طرف اشقیا بر سر خلافت نشست و برایاولیا دستور خلافت خود را با صدایی غرا می خواند که آقای پیندیوس آرام سر گذاشت در گوش من و سوال کرد که اون بطری نوشابه کوکاکولا روی میز این آقا که سخنرانی می کنه، چیه؟ مجبور شدم دوربین را خاموش کنم و جوابش را بدهم. سکانس بعدی فیلم در موزه عباسی قرار بود کار بشود که نمایشگاهی از تابلوهای عاشورایی بودند. دستیاران، تمامی هماهنگی ها را درست و منظم پیگیری می‌کردند و می دانستند که باید به شیوه تلویزیون آلمان کار بکنند و نه صدا و سیمای میلی و درپیتی. لوکیشن بعدی ما، که همگی منتظر آن بودیم، دفتر کار آقای بهرام بیضایی بود. چقدر دلنشین رابطه تعزیه و تئاتر و ریشه های تاریخی این واقعه و نقش فرهنگ ایران در این مراسم را برای آقای پیندیوس توضیح دادند تا هنگامی که از دفترشانبیرون رفتیم . می گفت بی جهت نیست هگل گفته است ایران سرزمینی است که تمدن در آنجا متولد شده است. تقبل ترجمه گفته‌های بهرام بیضایی را به بعد و با کمک فردی که به زبان و ادبیات زبان آلمانی مسلط باشند موکول کردیم. بهرام بیضایی با دانش و خردی که داشت آرش وار تیر دانش و پژوهش فرهنگ ایران را بر فراز جامعه بشری به پرواز در آورده بود و ما را از ثروت لایزال والای خودشان بهره‌مند می‌کرد. چند ماه بیشتر نگذشته بود که قرار شد فیلم معرفیبهرام بیضایی به تماشاچیان آلمانی را کار کنیم. باز هم بدون هیچ ادا و اطواری، وقت ندارم. باید تقویم مرا نگاه کنم. مریض هستم. مسافرت هستم و…و… در کارش نبود. صریح و رو راست و با راستگویی حرف می زد. تا آنجایی که بیاد دارم، او در یکی از بحرانی ترین دوران های زندگیش بود. مثل سرو ایستاده بود. چندهفته در منزل و محل کار و چند پارک متفاوت که انتخاب کرده بودیم، مزاحم اوقاتش شدیم. ایکاش زمان می ایستاد. ایکاش ساعت‌ها نبودند. ایکاش من نبودم که این جملات را بنویسم. در فاصله فیلمبرداری ها با دستیاران خوش و بش میکرد. از تملق و چابلوسی بیزار بود و دوری میکرد ودر خلوت و تنهایی می گفت که این بدردت نمی خوره. از تجربیات خودش می گفت ، عوامل و گروه را تشویق میکرد تا مطالعه کنند. //   /نه سیر آید از گنج دانش کسی / نه کم گردد ار زو ببخشد بسی.   مبنای تفکری خیرخواهانه که هرگز دریغ نمیکرد. دوستش داشتیم و همیشه هم دوستش خواهیم داشت.   بهرام بیضایی تو ماندگاری برای همیشه. جان و روح هر ایرانی اصیل با نام تو آشناست.   خوشحال نیستم که این سطور را می نویسم. اشک مجالم نمی دهد و سرازیر میشود. اما خوشحالم که ایستادی و نشان دادی آنچه را که باید نشان میدادی . مرزهای ساختگی بیرون و داخل را در هم شکستی . خوشحالم که چهار راه و داش آکل از نگاه مرجان که نمایشنامه هایی هستند با برگ های زرین زبان پارسیرا در دوری و غربت کار کردی و گفتی آنچه را که باید می گفتی. دکوپاژ تصویری فیلم و بازی بازیگران نشاندهنده هنر شماست. صدای ضربان قلبت را میشنیدم وقتیکه اجرا با آن دیالوگ های وزین و نادر و شاعرانه، حجم فضا و زمان را پر می کرد. لب فرو بسته در نیمه های شبی بدون بهرام بیضایی در دنیای دوری و دوری‌ها این خطوط را می‌نویسم. بهرام جان، جان جانان. این آنها هستند که می‌روند و بازنده اند. تو سربلند و پر افتخار هستی و جاودانه در تاریخ ادبو فرهنگ ما می‌مانی. حتی در رفتنت هم استثنا بودی.   زمستان ۱۴۰۴ آلمان