در فراق شمع‌هایی که یکی یکی خاموش می شوند، و پرده‌ای که ناگزیر به تسلیم در برابر سایه‌هاست

مرثیه‌ای برای ناصر تقوایی؛ ناخدای بی‌کشتی

یادداشت / المیرا ندائی

3 دقیقه مطالعه
سینمای ایران / یادداشت‌ها
مرثیه‌ای برای ناصر تقوایی؛ ناخدای بی‌کشتی
هر صبح که چشم باز می‌کنیم، خبر رفتن یک هنرمند دیگر در گوش‌مان می‌پیچد؛ گویی ناقوس مرگ در خانه‌ی فرهنگ این سرزمین، بی‌وقفه به صدا درآمده است. انگار تقدیر چنین نوشته است که چراغ‌های یک نسل، یکی پس از دیگری خاموش شوند، بی‌آن‌که فرصت کنیم به روشنایی‌شان خیره شویم یا حتی خاکستر آخرین جرقه‌شان را در مشت نگه داریم. آن‌ها می‌روند و ما می‌مانیم با خلأیی که هیچ دستی پرش نمی‌کند. هر کدام‌شان ستون ستبری بود در خانه‌ای که حالا سقفش ترک خورده و دیوارهایش لرزان است. با رفتن‌شان، سینمای ایران، ادبیات ایران، و آن چیزی که ما روزگاری «فرهنگ» می‌نامیدیم، هر روز بی‌کس‌تر و بی‌پناه‌تر می‌شود؛ مثل کودکی که در میانه‌ی میدان، یتیم مانده و به هر سو نگاه می‌کند و پناهی نمی‌بیند. سینمای ایران، روزگاری کهنه‌پوش و زخمی اما زنده بود؛ هنوز در رگ‌هایش خون شاعرانگی و شجاعت جاری بود. اما امروز، با رفتن این نسل بزرگ، آن خون گرم، آهسته‌ آهسته یخ می‌بندد. به جای نگاه‌های ژرف و دل‌های آتشین، سکوتی سرد بر پرده‌ها و صحنه‌ها نشسته است. هر مرگ، به ظاهر یک نام را از دفتر زندگی خط می‌زند، اما در حقیقت، بخشی از حافظه‌ی جمعی ما را با خود می‌برد. با رفتن هر هنرمند، بخشی از روح ما دفن می‌شود؛ بخشی از تاریخ نانوشته‌ای که فقط در خاطره‌ها و در اشک‌های خاموش باقی می‌ماند. چه تلخ است که می‌بینیم تنها تعداد انگشت‌شماری از آن نسل باقی مانده‌اند؛ نام‌هایی که خودشان هم شبیه درختان سالخورده‌ای هستند در توفانی بی‌امان، و هر لحظه بیم آن می‌رود که ریشه‌هایشان از خاک کنده شود. و آن‌گاه، چه خواهد ماند از ما؟ از این سرزمین؟ از این هنر؟ امروز سینمای ایران بیش از همیشه بی‌هویت شده است. بی‌هویت نه فقط به خاطر بی‌هنری، بلکه به خاطر بی‌پدری؛ چرا که پدران و مادران واقعی این هنر دیگر یکی‌یکی رفته‌اند. آن‌ها که با عشق، با خون دل، با امید، چراغی در تاریکی برافروختند، حالا خاموش شده‌اند و ما مانده‌ایم در تالاری تاریک، میان صندلی‌های خالی، با پرده‌ای که دیگر چیزی جز سکوت بر آن نمی‌افتد. ما در حال وداع با نسلی هستیم که حقیقتاً «هنرمند» بود؛ نسلی که هنر برایش نه دکان، که جان بود. نه راهی برای دیده شدن، بلکه ضرورتی برای زیستن. آن‌ها از درد مردم نوشتند، از زخم تاریخ گفتند، از عشق، از تباهی، از امید. و امروز، با رفتن‌شان، انگار زبان این سرزمین گنگ‌تر از همیشه شده است. شاید آیندگان نام‌شان را در کتاب‌ها بخوانند، شاید عکس‌هایشان بر دیوار گالری‌ها یا قاب تلویزیون‌ها آویخته شود، اما هیچ‌کدام نمی‌توانند گرمای نگاه‌شان، طنین صدایشان و آتش دلشان را بازآفرینی کنند. آنچه ما از دست داده‌ایم، فقط انسان‌هایی بزرگ نیست؛ ما روحی جمعی را از دست می‌دهیم که دیگر هرگز بازنخواهد گشت. و این‌گونه است که هر خبر تازه، خنجری است در قلب فرهنگ؛ خنجری که نه فقط بر پیکر هنرمندان، بلکه بر وجود ما فرود می‌آید. امروز بیش از همیشه تنها مانده‌ایم. سینمای ایران، ادبیات ایران، موسیقی ایران، هر روز بی‌کس‌تر می‌شوند؛ بی‌پناه‌تر، بی‌جان‌تر. شاید روزی کسی از آینده به این عصر نگاه کند و بپرسد: چرا این‌همه چراغ خاموش شد و کسی شمعی تازه نیفروخت؟ چرا هنرمندان واقعی پرکشیدند و جای‌شان را سایه‌هایی گرفتند بی‌صدا، بی‌روح، بی‌جرأت؟ و آن‌گاه، پاسخ ما چیزی جز سکوت نخواهد بود. سکوتی که خودش بزرگ‌ترین مرثیه است بر مرگ هنر و هنرمندانی که دیگر تکرار نخواهند شد. ۱۴۰۴/۰۷/۲۵ /* عکس مطلب ناصر تقوایی را پشت صحنه «کشتی یونانی» نشان می‌دهد. عکس از جمشید بایرامی.