شب است و چهره میهن...
سوگنامه استاد فراز
یادداشت / جبار آذین
3 دقیقه مطالعه
یادداشت ها

استاد فراز را از سالهای بسیار دور از آن هنگام که جوانکی بود، عاشق موسیقی و به زیبایی ویلن و پیانو و نی مینواخت و دورانی که از شاگردی به استادی رسید و شاگردها پرورد و گروههای موسیقی تشکیل داد و با شوق و شور، کلاسهایش را برپا کرد و جوایز خود را بر دیوار اتاق خانه سادهاش قاب کرد تا امروز که موهای سپید سر و سیمایش را پوشانده میشناسم. گاه که فرصتی دست دهد به دیدار یکدیگر میرویم.
او چند بار هم همراه اوس محمود به خانه من آمد و هر زمان که میآمد، ساعتی را پس از گپ و گفت از زمین و زمان، برای ما و دل خودش مینواخت و اوس محمود را سخت شیدای ساز و نواختنش کرده بود. مدتی بود که گرفتاریهای زندگی، امان دیدار تازه میان ما را نداده بود.
از دوست مشترکی سراغش را گرفتم که از دگرگونی احوالش گفت و مرا متاثر و متاسف کرد. دیروز هماهنگ کردم و به دیدارش رفتم.
هنوز در آپارتمانش باز نشده بود که صدای سوزناک سازش را شنیدم و همانجا کنار در میخکوب شدم و سرم را به دیوار تکیه دادم و همنوا با صدای ساز مسحور کنندهاش، چشمهایم بارانی شد. در همین موقع، در آپارتمان روبروی واحد استاد فراز به آرامی تا نیمه باز شد.
همسایه را میشناختم و او هم مرا میشناخت، سلامی داد و جوابی گرفت و در حالی که اندوهگین مینمود، گفت؛ الان یک ماه است که استاد با دلی دردمند، برای خود مینوازد و میگرید و ما هم گرچه از نواختنش لذت میبریم، اما غمگین نیز میشویم.
او به علت پریشانحالی فراز اشاره کرد و بعد از تعارف و خداحافظی در واحد خود را بست.
برای لحظهای، صدای حزنانگیز نی استاد فراز قطع شد و من زنگ در واحد او را فشردم. با باز شدن در، من و فراز یکدیگر را در آغوش کشیدیم.
هر دو کنار هم توی پذیرایی کوچک خانهاش روی یک مبل دو نفره نشستیم. فراز سخت بهم ریخته بود و انگار از فراز آسمان به زمین،هبوط کرده بود، بدجوری آشفته بود. نیاش را روی میز گذاشت و از قوری چایش که همیشه براه بود، دو استکان چای ریخت.
بعد از احوالپرسی، سفره دلش را گشود و با حرفهایش مرا نیز به اندوه نشاند.
فراز داغدار و عزادار و سوگوار تنها فرزند تنها خواهرش بود که در حوادث اخیر کشور در پانزده سالگی به آسمانیان پیوسته بود.
فراز او را بسیار دوست داشت و میگفت که این پسر نابغه است و در آینده از آهنگسازان بزرگ جهان خواهد شد. از دست دادن او برای مادرش و فراز و مردم، مصیبتی بزرگ بود.
او گفت؛ آخر یک نوجوان پانزده ساله از اغتشاش چه میداند و آیا این عزیز جاسوس اسرائیل بود؟!....
او همراه یکی از دوستان هم سن و سالش در خیابان، مرگ بر گرانی گفته بود، ولی آن شب تلخ، دوستش تنها به خانه برگشت و محمدرضا دیگر هرگز به خانه بازنگشت.
و... در آن غروب غمانگیز، فراز و من، حرفهای بیشتری گفتیم و شنیدیم و از بروز این نوع وقایع بسیار متاسف شدیم و از اینکه، چرا کار بچههای ما و مملکت به اینجا کشیده شده،وجودمان را اندوه انباشت.
دقایقی بعد، فراز مجدد شروع به نواختن کرد و چنان مینواخت که خانه را به لرزه در میآورد و چنان سازش را در دست گرفته بود که انگار محمدرضایش را در آغوش دارد.
پس از ساعتی وقتی با اندوه فراوان از نزد او به سوی خانه میرفتم، صدای غریبانه و جانفزای سازش را که در دل و جان آپارتمان و کوچه غمگین شهر پیچیده بود، میشنیدم.