فردین؛ متداکتور سینمای ایران
یادداشت: جمشید پوراحمد
3 دقیقه مطالعه
یادداشتها

از چندین یاداشت متفاوتی که با افتخار برای فردین عزیز نوشتم، متاسفانه به دلیل قطعی چند ماهه نت و سیستم های مرتبط، دسترسی به حدود یکصد و هشتاد یادداشت محال ممکن شده!!
پس روز از نو، نوشتن از نو. آنچه برای نسل تحقیقاً منقرض شده من و ما غمانگیز و دردناک است،حرفها و روایتهای ارزشمند بزرگان هنر ایران، منجمله فردین عزیز که در دنیای زشت و بی قانون مجازی از زبان آدمهای زشت شخصیت شنیده میشود!
در مستندی که مربوط به اقدام مارلون براندو در سال ۱۹۷۳ و نپذیرفتن جایزه اسکار توسط او بود، گفتند که این اولین باری بود که کسی در مراسم اسکار یک بیانیه سیاسی را میخواند، اولین مراسم اسکار بود که از طریق ماهواره در سراسر جهان بخش میشد و از طرف سازمان سیا برای مارلون براندو تبعات سنگینی داشت و… در مقایسه با آن مراسم اسکار، فردین وقتی جایزه سپاس را گرفت، بیانیههایش را برای اینکه به سرنوشت رفیقش «غلامرضا تختی» دچار نشود! رج میزد و تنها در محافل رسمی و تاثیرگذار آنها را میگفت.
فردین را به این دلیل نمادی از «متد اکتور» میخوانم که بعد از خاموش شدن دوربین، نقشهای زیباتری ایفا میکرد، در باورم هست و آگاهی دارم که درختان پرثمری از باغ میوه فردین رشد کردند و بزرگ شدند.
اما همین چند روز پیش بود که دوست عزیزی «جناب داودی سردبیر بانی فیلم» عکسی از بیست کودک یتیم ایران ارسال کرد که با حمایت فردین به بالاترین مدرک تحصیلی رسیدند و حتی برخیشان از دانشگاههای آمریکایی مدرک فارغالتحصیلی دریافت کردند.
یکی از لذتهای فردین مطالعه کردن بود. به غیر از اعضای خانوادهاش کمتر کسی از این لذت فرهنگی او خبر داشت.
فردین میگفت؛ کتابخوانها بیشتر از دیگران سفر کردهاند، نه با پای پیاده که با خیالشان.
یکی دیگر از نگاههای زیبای فردین دقیقاً در این نوشتهای که مدتها پیش خوانده بودم مستتر است؛ میگویند یک افریقائی را از دهکدههای دورافتادۀ جنگلی کنگو به شهر آوردند، برای او بعضی کلمات نامفهوم بود، از جمله چیزهایی که نمیشد به او تفهیم کرد، مثل کلمۀ جنگ، هرچه میگفتند، توجیه آن مشکل بود، از جمله وقتی گفته شد که در جنگ، هزارها آدم یکجا کشته میشوند، آن سیاهپوست جنگلی، (یا به قول بعضیها، آدم وحشی)، وقتی این رقم کشتهها را شنید، گفت؛ عجب، چطور آنها را میخورند؟
جواب دادند: نه، کشته را نمیخورند… و آنوقت، آن آدم وحشی که لابد در حال و هوای هزارۀ پیش از تمدن بشری زندگی میکرد، با کمال تعجب باز پرسید؛ پس چرا میکشند؟!
جه میشود گفت. آخر، تمدن است دیگر، تمدن…/
کوهکن را تیشهای دادیم و کار آموختیم ...