ما فرزندان ایرانیم
یادداشت: جمشید پوراحمد
4 دقیقه مطالعه
یادداشت ها

خوانده بودم که اکتبر سال ۱۹۷۲،هواپیمای حامل تیم راگبی اروگوئه در دل کوههای یخزده آند، در ارتفاعی بیش ازچهار هزار متر،سقوط کرد. از ۴۵ سرنشین، تنها تعدادی زنده ماندند. آنها دریکی از خشنترین نقاط زمین، در سرمایی که گاه به منفی۳۰ درجه میرسید، بدون تجهیزات و غذای کافی و بدون لباس مناسب، درمیان لاشه هواپیما گرفتار شدند.
در روزهای نخست، همه چشم به آسمان داشتند. هر صدای دوردست، هرانعکاس نور و هر ابر متحرک، میتوانست نوید هلیکوپترهای امداد باشد. امید داشتند که کسی از بیرون بیاید و نجاتشان دهد.
این امید، هرچند در ابتدا به آنها آرامش میداد، اما ناخواسته آنها را منفعل کرده بود. بیشتر انرژی خود را صرف «منتظر ماندن» میکردند، نه«اقدام کردن».
در روز یازدهم، از طریق یک رادیوی کوچک، خبری شنیدند که همه چیز را تغییر داد: عملیات جستوجو متوقف شده بود. مسئولان اعلام کرده بودند که دیگر امیدی به زنده یافتن مسافران وجود ندارد.
خبر، ویرانکننده بود. بسیاری گریستند.بعضی ناامید شدند.اما درست در همان لحظه، اتفاق مهمتری رخ داد؛ تغییری درنگرش بازماندگان. آنها فهمیدند که دیگر نباید منتظر کسی باشند. از همان نقطه بود که مسئولیت زندگی خود را به طور کامل پذیرفتند. دیگر تمام توجهشان از «نجاتدهنده بیرونی» به «تواناییهای درونی» معطوف شد. تصمیمهایی گرفتند که تا پیش از آن حتی تصورش را هم نمیکردند؛ تصمیمهایی بسیار سخت، دردناک و پرهزینه، اما ضروری برای بقا. در نهایت، دو نفر از بازماندگان، ناندو پارادو و روبرتو کانسا، سفری تقریباً ده روزه را از میان کوههای پوشیده از برف آغاز کردند. پس از عبور از مسیری که بسیاری آن را غیرممکن میدانستند، به شیلی رسیدند و زمینه نجات دیگر بازماندگان را فراهم کردند.
در روانشناسی، میان امید فعال و امید منفعل تفاوت مهمی وجود دارد….
در جنوب کشور، مادر زیبای ایران، حال دل خوزستان و هرمزگان سیستان و بلوچستان، خوب نیست و من و شما، اوج خرج کردن احساسات و همدردی مان، نشستن در جای امن و زیر باد خنک کولر است و خواهیم گفت؛ آخی، طفلیها، چقدر سخته!! این انسانهای بزرگ جگر سوخته جنوبی را باید از نزدیک ببینید؛ ببینید که دلهایشان هیچ تفاوتی با شکوه، شوکت و عظمت دریا ندارد. سال ۹۸ به مدت ده شب «ساخت مستند فنگشویی ذهن» در جزیره سیرک حضور داشتیم. امروز را نمیدانم، اما سال ۹۸ سیرک، حتی تاکسی هم نداشت. فرماندار سیرک آپارتمانی در یک مجموعه «مسکن مهر» در اختیار ما گذاشت.در چند قدمی مجموعه، شهرداری سیرک، در حاشیه دریا، تعدادی کپر برای اسکان مسافرین گذری ساخته بود که بنده به جای آپارتمان، حضور در کپر فاقد آب، برق و دیگر امکانات را، انتخاب کردم، البته صبحانه، ناهار و شام از طرف فرمانداری، به ما میرسید.
در چند قدمی کپرها، دکه کوچکی بود که کباب و ماهی کولی داشت و خیلی زود فهمید که مهمان هستیم و مستندساز. صبح فردا تمام مردمان سیرک از حضور ما مطلع شدند... نه شب اول، بلکه هیچ شبی ما در کپر نماندیم و غذای فرمانداری را نخوردیم. گروه کوچک ما، با یک دریا بزرگی، سخاوت، معرفت و مهربانی، از این دریاییها، خداحافظی کردیم…
امروز برای پرسیدن حالشان، لازم نیست پول و امکانات زیادی داشته باشی، لازم نیست از کوهای صعبالعبور برفی رد شویم…. جاسک و لیردف، آخرین شهرهای هرمزگان و ادامه آن درحاشیه دریا، چابهار است «بلوچستان» و با داشتن «کمرزانی» به معنی حفظ کمر و زانو، با سه متر پارچه. نام دیگرش لانکی است و دهها کاربرد ارزشمند دارد.
مردان بلوچ، لانکی را هنگام کارهای سخت به کمر می بندند، در گرما و گرد خاک، سر و صورتشان را با لانکی می پوشانند، به عنوان زیرانداز، سجاده، حوله و گاهی شلوار از آن استفاده میکنند و در نشستهای طولانی به دور کمر و پاهای خود می بندند که هیچ تفاوتی با روی صندلی نشستن ندارد.
نه مردمان بلوچ، بلکه در فرهنگ مردمان جنوب، تجمل و مصرفگرایی جایی ندارد.
مردمان جنوب تنها هستند و منتظر.