جمشید پوراحمد؛ هنرمندی که زندانی معرفت خویش است
یادداشت: امیر کارآموز
7 دقیقه مطالعه
یادداشتها

یادداشتی که پیش روی شما خواننده عزیز است، دوسال پیش تقدیم بانی فیلم شد که منتشر نگردید. بعد از پیگیری، سردبیر محترم فرمودند؛ باید اصلاحات بنیادی در یادداشت انجام شود و یادداشت، براساس مستندات همچنان موجود و معتبر است… /
****
سالهای نه خیلی دور آقای کیومرث پوراحمد برای ساخت فیلمی به کرمان تشریف آوردند و قرارشان با سازمان فرهنگی شهرداری بود که بودجه ساخت فیلم را بعد از لحاظ نقطه نظرهای سازمان پرداخت نمایند.
من، جزو دو نفر بازیگری بودم که معاونت هنری ارشاد کرمان به آقای پوراحمد معرفی کرده بود. قرار شد نقش کوتاهی به اینجانب امیر کارآموز (از هنرمندان میکروسکوپی!) کرمان واگذار شود.
چند روزی را به جهت داشتن امکانات در خدمت آقای کیومرث پوراحمد بودم و با سوغاتیهای متنوع کرمان، این کارگردان مشهور سینما را بدرقه کردم و ایشان بعد از آن، بنده را از یاد و خاطر مبارک حذف کردند!
با مختصر ارتباطی که داشتم پیگیر ساخت فیلم ایشان و متوجه این واقعیت شدم که آقای پوراحمد توقع اختصاص بودجه یک فیلم هالیوودی را از بخش فرهنگی شهرداری کرمان داشتند و به همین دلیل، عطای ساخت فیلم را به لقایش بخشیده بودند.
اوایل فروردین ۹۶ یادداشتی را در بانی فیلم از جمشید پوراحمد خواندم که به مناسبت سالگرد مرگ مادرشان، خانم پرویندخت یزدانیان بی بی مهربان تلویزیون و سینمای ایران نوشته بودند.
آن یادداشت، باورپذیر و دلنشین بود و به همین دلیل چند یادداشت متفاوت دیگر از جمشید پوراحمد را دنبال کردم و دریافتم که خانم پروین دخت یزدانیان، فرزند هنرمند دیگری هم به غیر از کیومرث پوراحمد دارد.
چند ماه بعد وارد بازار وکیل شدم و دیدم گروهی بالاتر از حمام گنجعلی خان و در یک رستوران سنتی در حال فیلمبرداری هستند.
صاحب کافه از دوستانم بود. در یکی از میزهای کافه جای گرفتم و به تماشا نشستم.
کارگردان مرد میانسال و خوش اخلاقی بود. هرچند چهره کارگردان برای من بسیار آشنا بود، اما از قهوهچی نام کارگردان را پرسیدم؟
قهوه چی گفت؛ نمی دانم.
با کمی تفکر به یاد آوردم که باید جمشید پوراحمد باشد.
کار فیلمبرداری به پایان رسید و بنده به اتفاق صاحب کافه و گروه فیلمبرداری دور یک میز به گفتوگو نشستیم.
صاحب کافه من را معرفی کرد و گفت؛ آقای کارآموز از هنرمندان کرمان است.
جمشید پوراحمد بدون هیچ پرسشی گفت؛ حاضر به همکاری در پروژه مستند «داستان فنگشویی ذهن» هستی؟
هفته بعد و طبق قرار به مهمانسرای بهزیستی و با ده دقیقه تاخیر رفتم.
جمشید پوراحمد من را دید و دیناری تحویل نگرفت!
گفتم؛ جناب پوراحمد من طبق قول و قرار هفته پیش کافه خدمت رسیدم.
جمشید پوراحمد؛ آفرین، طبق قول و قرار؟! نداشتن تعهد از بد قولی شروع و خط قرمز من است، آقای کارآموز آدم بدی باش، اما به قول و قرار پایبند باش.
گفتم؛ برای شما پیش نیامده که در قول و قرار تاخیر داشته باشید؟
جمشید پوراحمد؛ می توانی در دشت قرارهای من قدمی بزنی و خواهی دید هیچ علف هرزی در آن یافت نمی شود.
گفتم؛ جناب پوراحمد شما به چی اعتقاد دارید؟
جمشید پوراحمد؛ به وظیفه ای که باید به موقع و درست انجام بدهم.
گفتم؛ حالا این بار...
پوراحمد بدون هیچ جوابی سوار ماشین شد و به اتفاق عوامل حرکت کرد و رفت.
داشتم در دل به پوراحمد مودبانه ناسزا میدادم… به خود گفتم؛ کیومرث پوراحمد من را در نداشتن تعهد جا گذاشت و جمشید پوراحمد برای ده دقیقه تاخیر...؟!
در همان لحظه ماشینی جلوی پایم ایستاد و گفت؛ سوار شو آقای کارآموز و من خوشحال سوار شدم و به اتفاق آقای شانظری فیلمبردار و مامور خرید بهزیستی بم به طرف فهرج بم حرکت کردیم، اولین سئوالم از آقای شانظری؛ آیا شما می دانید نقش من چیست؟
شانظری؛ نقش یک جوان عاشق پیشه را بازی خواهی کرد… و من به اندازه تمام آرزوهای مدفون شده زندگی خرکیف شدم؛ نقش یک جوان عاشق پیشه!
فرصتی پیش آمد و گفتم؛ آقای شانظری من با برادر آقای جمشید پوراحمد رفاقتی داشتیم و قرار بود در فیلم ایشان نقش کوتاهی را بازی کنم.
شانظری؛ جمشید پوراحمد برادری ندارد!
گفتم؛ مگر کیومرث پوراحمد...؟!
شانظری؛ جمشید با کیومرث هیچ نسبتی ندارد!
گفتم؛ مگر آقای جمشید پوراحمد فرزند خانم پروین دخت یزدانیان نیست؟!
شانظری؛ چرا
گفتم؛ مگر می شود جمشید و کیومرث فرزند یک پدر و مادر باشند و برادر نباشند؟!
شانظری؛ در این دنیا چیزهای شگفت انگیز و بدون جواب بسیار هست، خیلی به آن فکر نکن…
به نخلستانی در فهرج رسیدیم، طویله کوچکی که چند راس گاو داشت و در کنارش خانه محقری که پسر معلولی به نام امیر به اتفاق پدر و مادر بلوچش در آن زندگی میکرد.
امیر ۲۵ ساله وضعیت اسفباری داشت و به همین دلیل کسی نزدیک او نمیشد. اما جمشید پوراحمد به روایت اکثر اطرافیان «گنده دماغ»، امیر را چون فرزندش در آغوش کشید.
من فقط مشتاق دیدن معشوقی بودم که باید نقش مقابل آن را بازی میکردم.
دوربین را جلوی طویله کاشتند و من بعد از پوشیدن لباس و مختصر گریمی آماده بودم، آقای پوراحمد گفت؛ آقای کارآموز به امیر «معلول» کاملا دقت کن، باید شخصیت واقعی او را بازی کنی!
گفتم؛ آقای پوراحمد من عاشق چه کسی هستم؟
پوراحمد؛ عاشق باران!
گفتم؛ باران کجاست؟
پوراحمد؛ باران اسم گاوی است که امیر عاشقانه او را دوست دارد و به او عشق میورزد.
قلب من به طپش افتاد و پایم میلرزید. به خود گفتم؛ ای وای، پس جمشید پوراحمد هم پشت دوربین خواهد ایستاد و از من چیزی را توقع دارد، که فقط در ذهن و باورش است و یقیناً مثل اکثر کارگردانها، خود از انجامش ناتوان خواهد بود.
جمشید پوراحمد به من گفت؛ آقای کارآموز از نقش هراس داری یا از گاو میترسی؟
پوراحمد دقیقا درست تشخیص داد، من از هر دو می ترسیدم!
پوراحمد گفت؛ اگر جوان بودم خودم این نقش را بازی میکردم، پوراحمد وارد طویله شد و در ابتدا گاو را نوازش کرد و بوسید و گویی رومئو و گاو ژولیت هستند، او عاشقانهای تحسین برانگیز و تأثیرگذاری را بازی کرد.
حالا من با هالهای از ابهام مواجه هستم و یقینا در پس پرده رازی پنهان است..!
دوباره این پرسش در سرم چرخید که چرا باید جمشید پوراحمد با کیومرث هیچ نسبتی نداشته باشد؟!
در طول سالها چند بازی خیلی ضعیف و اغراق آمیز از کیومرث پوراحمد دیده بودم که آخرین آن فیلم «ویلای ساحلی» بود.
با تلاش و کمک گوگل و صفحه وبلاگ دریافتم که جمشید پوراحمد چهل دو نمایش صحنهای نوشته، که سی نمایش را خودش کارگردانی کرده و روی صحنه آورده است. او در پانزده نمایش به همراه منوچهر نوذری، میری، مرتضی عقیلی، منوچهر والی زاده، حسین عرفانی، فرشید فرزان، ثریا حکمت و بهمن مفید روی صحنه رفته و به همین دلیل توانسته بود به آسانی نقش امیر معلول عاشق پیشه را بازی کند.
اما کیومرث پوراحمد فقط یک نمایش کم استقبال به نام «خرده خانم» را روی صحنه برده بود.
جمشید پوراحمد با نوشتن رمانهایی چون صد تومنی، مستاجرهای تهرانی، خر خرشانس، کوچههای تکرار نشدنی و کتابهای مادر فروشی و نگار دختر جنگ که این آخری برای دریافت مجوز انتشار نزد ارشاد است. همچنین رمان سگ، سحر، شمال که هرگز مجوز انتشار دریافت نکرد!
جمشید پوراحمد یکی از نویسنده های خوب معاصر ایران است.
تنها کتاب کیومرث پوراحمد«کودکی نیمه تمام» که آن هم برای نامبرده موفقیتی به همراه نداشت و کتابی دیگر که ظاهراً در خارج از کشور منتشر شده و در ایران کسی ندیده است!
کیومرث پوراحمد برای مدتی عضو اتاق فکر آگهیهای بازرگانی تلویزیون هک بوده که نمی دانم آیا کسی از کم و کیف این عنوان باخبر است یا نه؟!
تنها موفقیت چشمگیر کیومرث پوراحمد در ساخت سریال قصه های مجید و فیلم تجاری خواهران غریب است.
در پایان اشاره به دو تفاوت اساسی و انکار ناپذیر بین جمشید و کیومرث شایان توجه است؛ کیومرث پوراحمد بابت ساخت چند فیلم سینمایی از امتیازهای قابل توجهای برخوردار بود اما همیشه از پاسخ دادن شانه خالی میکرد…
اما جمشید پوراحمد نه تنها رانتی دریافت نکرد و دستی را هم نبوسید بلکه هنوز و بعد از گذشت دقیقا نیم قرن فعالیت هنری، نه بیمهای دارد و نه حقوق بازنشستگی…
با اندکی تامل و تفکر متوجه میشویم که جمشید پوراحمد در این سالها به عنوان نمایشنامهنویس و رومان نویس، کارگردان، بازیگر تئاتر و مستندساز تا کنون در هیچ جایی شرکت نکرده و دعوتی را نپذیرفته است...