دوستان زیر پنجاه متر!

یادداشت: جمشید پوراحمد

3 دقیقه مطالعه
یادداشت‌ها
دوستان زیر پنجاه متر!
قانون ارتش و سربازی «البته سال ۵۲» که باید سربازهای تازه وارد، به سربازهای قدیمی احترام می‌گذاشتند. بعداز ساعت خدمت، با دوتا از هم خدمتی‌ها، مثل بچه آدم زیر سایه یک درخت توی پادگان گرم گفتگو بودیم، اندازه قد من ۱۸۷و وزنم ۹۲ کیلو بود، سربازی با قد۱۶۰ و وزن ۶۵ کیلو جلو آمد و گفت؛ چرا به من احترام نگذاشتی؟! و حاصلش شد دو ماه اضافه خدمت که برای من رقم خورد! پنج رفیق تحصیلکرده «رشته هنر» بودیم که قدمت دوستی ما، به ۲۵ سال می‌رسید، همه در یک مجموعه، در شمالی ترین نقطه تهران، «سیصد متری قبر رضاشاه»، صاحب آپارتمان‌های چهل تا پنجاه متری هستیم و به هیچ وجه من الوجوه در گوششان فرو نمی‌رود که فقط من آپارتمان پنجاه متری دارم و باید به من احترام بگذارید، نهایت احترامشان این شده؛ چطوری پنجاه متری! من و دیگر دوستان زیر پنجاه متریم، هیچ وقت سعادت داشتن رفیق صدمتری و ویلادار نداشتیم… هشت ماهی بیکار بودم و کم کم باید دنبال مشتری برای فروش پنت هاوس پنجاه متری می‌گشتم؛ دوستان باشرف زیر پنجاه متر، مانع فروش پنت هاوسم شدند. تا اینکه توسط یکی از تهیه‌کننده‌های قدیمی سینما، برای سرایداری -و صادقانه بگویم،«نوکری»- به خانمی هفتاد و پنج ساله در منطقه نیاوران معرفی شدم. از شروط استخدام؛ مسلط به زبان انگلیسی، نظافت و بهداشت درحد اتاق عمل و نترسیدن از سگ بود که من پذیرفته شدم! متراژ زندگی خانم نیاورانی در منطقه نیاوران، دویست و پنجاه متر ساختمان، هزارمتر باغ و استخر، دو سگ شیانلو در باغ و گربه‌ای که اتاق خواب مخصوص داشت! سگها خیلی هزینه نداشتند، اما هزینه ماهیانه گربه به‌ اندازه یکسال دستمزد من و دوستان زیر پنجاه متری و خانواده‌های ما بود. به همین دلیل، گربه هرکجا که دلش می‌خواست رهاسازی می‌کرد! زحمت من کم نبود، اما با داشتن مدرک کارشناسی ارشد سینما راضی بودم. اولین اختلاف من و خانم نیاورانی این بود که زغال مصرفی هر روزه تریاک را، چرا از شهر بم خریداری می‌کنید؟! نزدیک خودمان «تو کوچه زغالی‌های تجریش» زغال‌های مخصوص با نصف قیمت هست، اما مرغش یک پا داشت. تا اینکه خانم نیاورانی به ییلاقی در گیلان سفر و کاری را به من محول کرد که هیچ فرقی با تجاوز به شخصت نمی‌کرد؛ «تجاوز فرهنگی». من باید سریال «شربت زغال اخته» ساخت کشور ترکیه را می‌دیدم و پلان به پلان سریال را طی تماس تلفنی برای خانم نیاورانی تعریف می‌کردم! همزمان با رفتن خانم نیاورانی به ییلاق، کنار سطل زباله تعدادی کتاب پیدا کردم و مدتها بود دنبال کتاب جمشید و خورشید سلمان ساوجی می‌گشتم و یکی از آن کتابها جمشید و خورشید بود! آنچنان شیفته، دلباخته و‌ غرق کتاب که تمام بدبختی‌های زندگیم را فراموش کردم و یادم رفت که کجا هستم و تعهداتم چیست؟! خانم نیاورانی بین ساعت پنج تا هفت بعداز ظهر از خواب بیدار و بعد از خوردن صبحانه و کشیدن تریاک، با تهران تماس می‌گرفت و من باید سریال زغال اخته را تعریف می‌کردم… فریدون گله کارگردان خوب سینمای ایران، آدم بدی نبود، اما پول لازم داشت، او یک دفترچه چهل برگی خرید و به دفتر مهدی میثاقیه «تهیه کننده سینما» رفت و فیلمنامه جذابی را از دفترچه سفید چهل برگ برای آقای میثاقیه خواند و مبلغ پانزده هزارتومان دریافت کرد! من هم برای خانم نیاورانی فیلمنامه جدیدی از زغال اخته نوشتم و خواندم و به دلیل دزدی فرهنگی از سمت نوکری اخراج شدم…!