‎امام خمینی (ره) به روایت شاعران

7 دقیقه مطالعه
فرهنگی و هنری
‎امام خمینی (ره) به روایت شاعران
‎سرودن شعر درباره‌ حضرت امام خمینی (ره) و در سوگ ایشان، در شعر معاصر کشورمان نمود گسترده‌ای دارد. ‎به گزارش ایسنا، همزمان با سالروز درگذشت امام خمینی (۱۴ خرداد، ۱۳۶۸) با شعرهایی از یوسفعلی میرشکاک، احمد عزیزی، محمدرضا رحمانی (مهرداد اوستا)، محمدعلی بهمنی،  سلمان هراتی و ساعد باقری یادی می‌کنیم از بنیان‌گذار کبیر جمهوری اسلامی ایران. ‎ یوسفعلی میرشکاک ‎سر بر آر ای خصم کافر کیش ، حیدر مرده است ‎معنی انا فتحنا سرا اکبر مرده است ‎صاحب معراج یعنی مصطفی منبر سپرد ‎آنکه بر منبر سلونی گفت و منبر مرده است ‎ای یهود خیبری بردار دست از آستین ‎مرتضی صاحب لوای فتح خیبر مرده است ‎گر حسن را زهر خواهی داد ای فرزند هند ‎گاه شد چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است ‎زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین ‎یا حسین آیا کسی جز تو مکرر مرده است ‎آفتاب دین احمد جانشین بو تراب ‎بر سر حق سدر سبز سایه گستر مرده است ‎کهف کامل آخرین فرزند صدق مصطفی ‎شهپر جبریل اسماعیل هاجر مرده است ‎لا فتی الا علی لاسیف الا ذولفقار ‎روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است ‎خاک بر سر کن الاشرق حقیقت همعنان ‎باختر پیوند شادی کن که خاور مرده است  **** ‎احمد عزیزی ‎آه پاییز جدایی جان گرفت ‎خون چکانی های گل پایان گرفت ‎باز ما ماندیم و یادی از بهار ‎زخمی پاییزهای انتظار ‎عارفان پالوده  دل می‌خورند ‎زهر را پیران کامل می‌خورند ‎مردم از زهر خوش جام تو پیر ‎مردم از مظلومی نام تو پیر ‎ای ز گلزار شهیدان ناز تو ‎داغم از گمنامی آواز تو ‎داغ دست لاله لرزان توام ‎داغ چشم شبنم افشان توام ‎ای غرور گریه ها آغاز شو ‎ای جراحت های دیرین باز شو ‎ما همه فرمانبر عشق توایم ‎در طریقت کافر عشق توییم ‎ما ز ابروی تو فتوا می بریم ‎ما به خال تو تولا می بریم ‎یا خمینی تیغ تیز لا تویی ‎یا خمینی خرقه ی الا تویی ‎یا خمینی منکر تو منکر است ‎یا خمینی نفس تو اولی تر است ‎پس شهید غمزه ی تو محرم است ‎کافر عشق تو مهدور الدم است ‎ما ز شرح سوز آهت عاجزیم ‎ما ز تفسیر نگاهت عاجزیم ‎سایه بان دجله و زمزم تویی ‎وارث خون وارث آدم تویی ‎ای حسینی مرد صحرای قیام ‎زینبی رفتار کن با این پیام ‎باز کن ای درد نوش مست پیر ‎از سر نو باده ی سرخ غدیر ‎زهر می‌نوشیم ما همچون تو زار ‎ما مریدان توایم ای سربدار ‎ای همه مجنون ما لیلا ز تو ‎یا خمینی آه و واویلا ز تو ‎ای شقایق عالمی دلتنگ توست ‎پرچم خون حسین از رنگ توست ‎کاروان‌های حسینی کوچ کرد ‎ای شقایق‌ها خمینی کوچ کرد *** ‎محمدرضا رحمانی (مهرداد اوستا) ‎فری ای جهان زیر شهپر گرفته ‎همای ز گردون فراتر گرفته ‎ز دامان آخر زمان بر دمیده ‎جهان را چو خورشید انور گرفته ‎بتان را سریر خدایی ز سر بر ‎به منشور الله اکبر گرفته ‎خمینی، امام ! ای که داد ولایت ‎به توفیق دادار داور گرفته ‎لوای ولایت به توقیع حیدر ‎به فرّ ولای پیمبر گرفته ‎به دریای خون بادبان ها گشوده ‎به توفان درون هر دو لنگر گرفته ‎ز توحید رایت به گردون کشیده ‎ز سر، شرک را تاج و افسر گرفته ‎به حکمت خدایی، به گوهر الهی ‎درفش رسالت به سر برگرفته ‎زهی رقّ منشور نصر من الله ‎بر ایوان نُه توی اخضر گرفته ‎برآورده بر چرخ دامان خرگه ‎به ناورد طاغوت جهل و اسارت ‎درخشنده شمشیر حیدر گرفته ‎بت آزری را خلیل خدایی ‎بر آتش کشیده بر آذر گرفته ‎تو خون شهیدی تو اشک یتیمی ‎تو چشم خدایی شرر در گرفته ‎تو فریاد انصاف صد قرن رنجی ‎به داد دل خلق منبر گرفته ‎ابر قدرتان جهان را سراسر ‎ز سنگر گذشته به سنگر گرفته ‎فری آذرخشی که جهل و ستم را ‎به خرمن گه کفر اندر گرفته ‎شرار جهانسوز شمشیر حمرا ‎فلک را به دامان احمر گرفته ‎ز افریقیه تا بدخشان و برمه ‎به لشکر شکسته به کشور گرفته ‎ز شعب ابیطالب و دیر یاسین ‎ز فیضیه تا تلّ زعتر گرفته ‎زخون شهیدان چو دامان گردون ‎سراپای گیتی به گوهر گرفته ‎همه نغمه ی نایی و نینوایی ‎به من تا نوای نواگر گرفته ‎تو اشک فقیری، تو آه اسیری ‎به دامان آخر زمان در گرفته ‎همه داد مستضعفان زمانه ‎ز عفریت زور و بت زر گرفته ‎هم انصاف آوارگان فلسطین ‎از این شوم بیدادگستر گرفته ‎به ویرانی کشور جهل بسته ‎میان را و سالار کشور گرفته ‎خدایی کمالت، الهی خصالت ‎به گوهر کشیده به زیور گرفته ‎به حکمت لوای ز گردون گذشته ‎به همت ولای براختر گرفته ‎ز فقه و زحکمت زاشراق و عرفان ‎فراتر پریده فراتر گرفته ‎ز بهرام تیغ و ز ناهید مزمر ‎حمایل ز دوش دو پیکر گرفته ‎ز بس آسمانی، ز بس کبریایی ‎به پاکی روان مصور گرفته ‎به ناورد دجال روح الهی بین ‎پرند آور از مهر انور گرفته ‎به فرّ نگین رسالت جهان را ‎درخشان لوای پیمبر گرفته ‎شب مردمی را تو شبگیر عدلی ‎به ایمان و آن ایزدی فر گرفته ‎به یک حمله از ملک خاقان گذشته ‎به یک لمحه تا مرز قیصر گرفته ‎به خلق خدایی چه کافر چه مومن ‎برابر نهاده برادر گرفته ‎به همت ز اورنگ دارا گذشته ‎به دولت سریر سکندر گرفته ‎از این دین به مزدان صهیون و قبطی ‎ز رخ پرده های مزور گرفته ‎به یک جلوه طومار شوم سیا را ‎همه در نوشته همه در گرفته ‎روان را به ایمان جهان را به بینش ‎سراپا بریده سراسر گرفته ‎ز توفان برافراشته بادبان ها ‎بدین ورطه سکان و محور گرفته ‎ز بالایتان را سپه در شکسته ‎ز سر برشهان را کله بر گرفته ‎ز فر تو خورشید ها بر دمیده ‎به ظلمات عدل مظفر گرفته ‎به ناورد سفیانیان زمانه ‎ره حمزه و رای جعفر گرفته ‎چو زینب زنانی به رغم اسارت ‎ره دخت زهرای اطهر گرفته ‎فری دخترانی به پاکی و عصمت ‎که گوهر از آن پاک مادر گرفته ‎به اشراف رای تو آفاق حکمت ‎بهاری ست سر سبزی از سر گرفته ‎به اثبات حق ذولفقار قلم را ‎هماره به آیین حیدر گرفته ‎مدیح تو مدح شرف بود و تقوا ‎که از تو هنر شوکت و فر گرفته *** ‎محمدعلی بهمنی ‎زنده تر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم ‎مرگمان باد و مباد آنکه تو را گریه کنیم ‎هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید ‎ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم ‎رفتنت آینه یآمدنت بود ببخش ‎شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم ‎ما به جسم شهداء گریه نکردیم مگر ‎می توانیم به جانِ شهداء گریه کنیم؟ ‎گوش جان باز به فتوای تو داریم بگو ‎با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم ‎ای تو با لهجه  خورشید سراینده  ما ‎ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم ‎آسمانا همه ابریم گره خورده به هم ‎سر به دامان کدام عقده گشا گریه کنیم ‎باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ایم ‎که به جان تشنگی باغچه‌ها گریه کنیم **** ‎سلمان هراتی ‎پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت ‎شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت ‎بسیار بود رود در آن برزخ کبود ‎اما دریغ زهره دریا شدن نداشت ‎در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار ‎حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت ‎گم بود در عمیق زمین شانه بهار ‎بی تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت ‎دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ ‎آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت ‎چون عقده ‌ای به بغض فرو بود حرف عشق ‎این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت ***  ‎ساعد باقری ‎ای دل این آشفته حالی را که تقدیم تو کرد ‎وحشت آن جای خالی را که تقدیم تو کرد ‎خواب دیدی تیغ عریان را، خیال انگاشتی ‎زخم آن تیغ خیالی را که تقدیم تو کرد ‎فرصت گل چیدن از باغ جمالش با تو بود ‎اینک این بهت جلالی را که تقدیم تو کرد ‎در طلوع گریه ها، ای آسمان چشم من بود ‎کهکشان لایزالی را که تقدیم تو کرد ‎آه ای باران پیاپی نام پیر ما ببر ‎هرکه پرسید این زلالی را که تقدیم تو کرد ‎باغ من! درغیبت کبرای ابر چشم او ‎و هم خوف از خشکسالی را که تقدیم تو کرد ‎رفت اما دست ما را همچنان خواهد گرفت ‎ای دل این فرخنده حالی را که تقدیم تو کرد