تقدیم به تمام عزیزانی که سفره یلدای آنها رنگ بی کسی است!
یادداشت / جمشید پوراحمد
4 دقیقه مطالعه
یادداشت ها

بعد از کباب، پسته های انتحاری سال ۱۴۰۱ پروژه مستند داستان فنگشویی ذهن«شهر بم»، از مدیر تولید دولتی خواستم اکیپ پنج نفره پروژه به جای خوردن ناهار جوجه کباب فریز شده زمان شاه سلطان حسین با هزینه یک میلیون و دویست پنجاه هزارتومان قیمت هتل، به مرکز شهر و به یک کبابی «امتحان شده» برویم که هزینه خوردن ناهار گروه فقط دویست و پنجاه هزارتومان میشود.
آقای مدیر تولید فرمودند؛ شما فقط در هتل میتوانید ناهار میل کنید!
فردای آن روز یادداشت کباب انتحاری را نوشتم و بعد از انتشار آن، اکیپ را کاور کردند و همگی به تهران ارسال شدیم!
اما خوشبختانه یادداشت پستههای انتحاری، تبعاتی نخواهد داشت.
خانم پرویندخت یزدانیان یکی از چند مادر خوب سینمای ایران، پرستاری داشت با مقادیر زیادی خرده شیشه! به نام «زری خانم»…
شب ولنتاین بود و صحبتهای اهالی خانه تبریکات غالبا طنز به یکدیگر. این زری خانم بویفرند رانندهای داشت و در پنهانکاریهای شخصیتی، مثل؛ بیسوادی مطلق و نادانیاش، بویفرندش را برادر میخواند! و ما هم با روی باز پذیرای او بودیم!
اما مادرم پروین دخت یزدانیان، در نهایت بدحالیاش، هوای تمام زری خانمها را داشت و اعتقادش این بود که زری خانمها برکت زندگی هستند.
آن شب ولنتاین، زری خانم ناراحت شد و گفت؛ چه بد، کاش من میدانستم که امشب«ولن تانه!».
گفتم؛ زری خانم تو کشور ما به غیراز عید نوروز که ۱۳ روزه، تمام مناسبتها یک هفتهای است و شما برای گفتن تبریک و دادن هدیه به شخص مورد نظر، یک هفته فرصت دارید!
ارتباطش را در آخر متوجه خواهید شد….
خانم میانسالی در حوالی دانشگاه و خیابان انقلاب، بساط کتابفروشی دارد و کتابهایش را از کتابخانههای دکوری خانه متمولین تامین میکند. در مواردی، در صفحه اول کتابی نوشته است، تقدیم به عشق ابدیام!! طی چند خرید از بانوی میانسال و کم کم گفتن درود و اوضاع احوال چطوره؟ روزی دو جلد کتاب از نوشتههای خود را به بانوی میانسال تقدیم کردم و همین تقدیم باعث شناخت متقابل، اعتماد و دوستی بین ما شد. زهره «خانم میانسال» تحصیلکرده ادبیات نمایشی است، زهره ضامن همسرش در یک بانک میشود و همسر ارزان قدر و ارزان فروشش!! بعد از دریافت سیصد میلیون تومان تسهیلات به اتفاق گرل فرندش برای زندگی جدید به خارج از کشور میروند!!
زهره میماند تنها با دختر شانزده سالهاش و سیصد میلیون بدهی و مبلغ نجومی بابت دیرکرد پرداخت تسهیلات و… خلاصه رفتن به زندان با یک سو سابقه و اخراج از کار!
زهره برای تامین زندگیش از هیچ کار شرافتمندانهای ابایی ندارد و چندین شغل همزمان دارد.
در این قسمت تفاوت بین خانم پرویندخت یزدانیان و خانم استخل! را مقایسه فرمائید.
زهره تحصیلکرده فداکار، انسان، شریف، با معرفت و مادری نمونه، به دلیل شرایط بد اقتصادی یک سالی است در یکی از خانه های اعیانی شمال شهر، هفتهای دو روز به عنوان خدمتکار مشغول به کار است. صاحبخانه از تازه به دوران رسیدههای به ظاهر دلال است!! که برای تولد ملوس شان «گربه» جشن تولد باشکوهی به همراه موسیقی و خواننده برگزار کرده و گردنبد گرانقیمتی هم برای ملوس خریداری میکند. همسر آقای دلالباشی از مفاخر بیسوادی است! که به استخر می گوید؛ استخل!
زهره؛ همین امروز برای نظافت و آمادگی مهمانی شب یلدا به خانه آقای دلال باشی رفته بود، هرچند در مخیله آقای دلال و خانم استخل هم نمیگنجند که زهره خدمتکار، باسواد و سرشار از شعور، دانش و هنر است.
زهره می گفت؛ ظرف بسیار بزرگ تلفیقی از طلا و نقره روی میز پذیرایی و لبریز از پسته، بادام و بادام هندی را لحظه ای دیدم. مثل همیشه سرم به کار نظافت و حواسم جمع که خانم استخل ایرادی از کارم نگیرد!
خانم استخل خیلی بی دلیل و بیربط، گفت؛ عجب دنیا بیرحم و وحشتناکی شده!
زهره؛ چی شده خانم؟
خانم استخل؛ دیشب که آقا آجیل شب یلدا خریده بود، خواستم یکی از پستهها را بخورم، خدا چقدر رحم کرد و جواب خوبیهایم را داد!
زهره؛ مگر چه اتفاقی افتاد؟!
خانم استخل؛ تو پسته یک چیزی مثل نارنجک کار گذاشته بودند!
زهره؛ واقعا خدا به شما خیلی رحم کرده، شانس آوردید که به چشم شما اصابت نکرد!! راستی خانم؛ نکنه میخواستند شما را ترور کنند!!
از من میشنوید یک افسر تجسس خبر کنید، شاید تو بقیه پستهها هم دوربین، بمبهای خوشهای و یا صوتی کار گذاشته باشند…!!
زهره در ادامه حرفهایش میگفت که؛ اتفاقا امروز توی مترو یک خانمی هم تعریف میکرد که پسته انتحاری خیلی زیاد شده!!