انتشار «در پناه درفش کاویان»، بیست و یکمین کتاب از داستان‌های شاهنامه

بیست و یکمین کتاب از داستان‌های شاهنامه نوشته‌ی محسن دامادی با نامِ «در پناه درفش کاویان» منتشر شد.

5 دقیقه مطالعه
فرهنگی
انتشار «در پناه درفش کاویان»، بیست و یکمین کتاب از داستان‌های شاهنامه
به گزارش رسیده، در این داستان از شاهنامه می‌خوانیم: سپاه ایران برای کین خواهی از کشته شدنِ سیاوش به سوی توران رفت. خسرو شاه ایران به توسِ فرمانده سپاهیان گفت از راه کوهستان نرود، زیرا با فرود برادرِ ناتنیِ او که از سوی افراسیاب در کلات فرمانرواست روبرو خواهند شد. توس با نافرمانی به راه کوهستان رفت، جنگی بیهوده پیش آمد و بسیاری ایرانیان کشته شدند. پس از آن، سپاهیان به کاسه رود رسیدند. افراسیاب در دره‌ی کاسه رود انبوهی هیزمی برهم انباشته بود تا راه برای گذرِ ایرانیان دشوار باشد؛ باید هیزم ها می سوخت تا راه گشوده شود؛ اما در آن سوی دره، پلاشانِ تورانی چشم انتظارِ رسیدنِ ایرانیان بود... فردوسی با این داستان می گوید: آدم های گرفتار در زنجیره ی بلا پیوسته به دنبالِ دستاویزی برای فرافکنی هستند تا گرفتاری ها را بازتاب هر چیزی جز کارهای نابخردانه ی خود بدانند. توس از آغازِ سفر با یارانِ نزدیکِ خود، گودرز، گیو و بهرام و... نیز از روی نادانی و تکبر سرِ سرکشی کرد. بهرام به او هشدار داد کارهای تو بی‌پاسخ نمی ماند و اکنون از تو پنهان است. *مکُن گُفتَمَت کین چنین نیست راست / نگه کن کَزین کار چندی بِکاست / هنوز از بَدی تا چه آیَدت پیش / به چَرم اَندَرست این زمان گاومیش / پیران، سپهسالارِ افراسیاب با لشکری صد هزار نفری برای جنگ با ایرانیان آماده بود. *سپاهی زِ جنگاوران صد هزار / نهاده همه سر سوی کارزار / گویی شاهنامه، تصویری نمادین از هر زمانِ این جهان است. همواره جنگ، فراخوان برای جوانان و در پیِ آن شکست، پیروزی، نشانِ گرفتنِ فرماندهان و... از نگاه شاعرِ حکیمِ ایران، تا دیو درونِ آدم های قدرت طلب و خودپسند در تکاپوست، ندای فرشته‌ی پاکِ روحِ خود را نخواهند شنید و سفره‌ی جنگ از جهان برچیده نخواهد شد. روزی دسترنج آدم ها، برای خرید شمشیرِ هندی، کلاهخودِ رومی، زره و... امروز در کارخانه های بزرگِ سازنده ی ابزارِ پیشرفته‌ی جنگ هزینه می‌شود، تا به گفته ی شاعر، در پایانِ جنگ، کسی شاد و دیگری زار و خوار و غمگین باشد. *یکی را بَرآرَد به چرخِ بلند / یکی را کُنَد زار و خوار و نَژَند / شاعر می گوید: این رسمِ جهان است تا آینده و سرنوشت را از آدم ها پنهان کند. *چنین است رسمِ جهان جهان / که کِردارِ خویش از تو دارد نهان / و در این بازی پنهانی، آدم ها از روی غرور و تکبر (تیزی) گمانِ بی نیازی بکنند. *همی با تو در پرده بازی کند / زِ تیزی و از بی نیازی کند / اگر نیک ببینیم، همه از زیاده خواهی در رنجی بی پایان هستیم و از رازها نمی دانیم. *به رنجِ درازیم و در چنگِ آز / ندانیم ما آشکارا زِ راز / گویی فراموش می کنیم آمدن و رفتن از دنیا، مانندِ وزیدنِ بادی و برخاستن گَردی است، غافلیم باید پاسخگوی کارهای خود باشیم. *زِ باد آمدی، رفت خواهی به گَرد / چه دانی که با تو چه خواهند کرد / از نگاه شاعرِ بزرگ ایران، عمر باید با آگاهی سپری شود و موهبتِ آن از سوی خداوند به همه داده شده است: *خرد داد و جان و تنِ زورمند / بزرگی و دیهیم و تختِ بلند / با جان، دانایی، توانایی، بزرگی، جایگاهی در خورِ شایستگی (دیهیم و تخت) درانجامِ وظیفه کوتاهی می کنیم و این چنین است که کسی بزرگی (فَر و اَورَند) و دیگری، شوربختی، نیازمندی، سختی و اندوه دارد، آنچه خودش برای خود ساخته است: *رهایی نیابد سر از بندِ اوی / یکی را بُوَد، فر و اَورَند اوی / یکی را دگر شوربختی دهد / نیاز و غم و درد و سختی دهد / شاعر می گوید: از خورشیدِ تابان تا خاکِ تیره، جز نشانه های داد (عدالت) از یزدانِ پاک نمی بینم. *زِ رخشنده خورشید تا تیره خاک / همه داد بینم زِ یزدانِ پاک / شاید ذهنِ ناآشنا با سخنِ شاعر برآشوبد چگونه این همه نابرابری، نشانه‌ی داد (عدالت) است؟ فردوسی می گوید: در چرخه‌ی خلقت، از خاک تا جانِ آدمیزاد، همه از حقِ حیات، رشد و تکامل بهره دارند، پس بنیانِ خلقت بر داد است. در این میان، تنها آدم خِرَد (عقل) دارد تا بنده‌ی غریزه‌ی کورِ خود نشود و نیکویی کند، که چون راهِ بدی و ستمگری را برگزیند، کردارِ او به خودش بر می‌گردد. *** درفشِ کاویانی، پرچمِ پهلوانی، نشان و نماد جنگ های ملی و میهنی ایرانیان، بویژه در زمانِ یورشِ دشمنان بوده است و برای برافراشته نگاه داشتنِ آن از جان مایه گذشتند. به گزارشِ فردوسی، این درفش، نخست تکه چرمی بی بها بود که کاوه‌ی آهنگر آن را برای مبارزه با ضحاکِ ستمگر بر سرِ نیزه کرد تا دوستانِ فریدون از دشمنانِ او شناخته شوند. *بِدان بی بها ناسزاوار پوست / پدید آیَد آوازِ دشمن زِ دوست / چون نگاهِ فریدون به درفشِ کاوه‌ی دلاور افتاد، آن را به نیکویی نمادِ پادشاهیِ خود کرد. *چو آن پوست بَر نیزه بَر دید، کِی / به نیکی یکی اَختر افکند پِی / فردوسی میگوید: در گردشِ روزگار و بویژه زمانِ چیرگیِ اهریمن بر میهن، در درفشِ کاویانی رمزی پنهان است تا مانندِ نورِ خورشید، سرمایه‌ی امیدی نیکوشگون (خوش یُمن) برای دل‌های ناامید باشد. *که اندرِ شب تیره خورشید بود / جهان را از او دل پُر امید بود / بِگَشت اَندَرین نیز چندی جهان / همی بودنی داشت اَندَر نَهان / کتاب بیستم، در پناه درفشِ کاویان، در این هفته از سوی کتاب سرای نیک منتشر شده است.