پروین‌دخت یزدانیان؛ به سبک خود«آف بالانس»را می شناخت

یادداشت: جمشید پوراحمد

4 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
پروین‌دخت یزدانیان؛ به سبک خود«آف بالانس»را می شناخت
استفاده از آف بالانس باعث می‌شود تا نسبت‌های مالی شرکت سالم‌تر به نظر برسد و گرفتن تسهیلات آسان‌تر می‌شود. مادر من از روش آف بالانس برای سلامت روح و روان فرزندانش استفاده، تا اینکه بیمار و ناتوان شد و از یک حسابدار خودی و امین برای حفظ سلامت زندگی دعوت کرد و در آخر فهمید که حسابدار،حساب ساز بوده! مادرم همیشه نگران این بود که نگویند و ننویسند. درحیرتم؛ می‌دانم فرزند مادرمی، برادر برادرمی وخواهر خواهرم، اما نمی‌شناسم ونمی‌شناسمت و درحیرتم. مادرم، فیلم مهریه بی بی را بازی می‌کرد و برای مدت طولانی، لطف و کرمش شامل حال فرزندان من در تهران بود. روزی خانم پوری بنایی برای صرف ناهار به دیدن ما آمد! بعد از خداحافظی، مادرم گفت؛ زندگی پوری بنایی چگونه تامین می‌شود؟گفتم؛ خیّر است!! مادرم نگاهی کرد و گفت؛ خودتو مسخره کن. داستان کوتاهی که چند مدعی داشت. اما من از زبان بهمن مفید شنیدم؛ دو رفیق از زمان مدرسه و دبیرستان، یکی شوریده و شیدای درس و تحصیل و دیگری فارغ از دغدغه نمره و تحصیل. رفیق فارغ از نمره، از دبیرستان ترک تحصیل کرد و سالها بعد، خیلی اتفاقی رفیق شوریده خود را دید، جویای حال یکدیگر و شوریده می گوید؛ درس وکالت خوانده و امروز وکیلی‌ صاحب نام است. رفیق فارغ از نمره و تحصیل هم می گوید؛ من هم بعداز ترک تحصیل به می و میخوارگی روی آوردم! چند سال بعد رفیق «می»خور، دلی دلی کنان از خیابانی می گذشت. اتومبیلی با‌ راننده و بادیگارد جلوی پایش می‌ایستد و می‌بیند که رفیق وکیلش، وزیر شده. جناب وزیر؛ جویای حال رفیق«می» خور، می‌شنود که هنوز هم به خوردن «می» ادامه می‌دهد. چهارسال بعد، روزی رفیق «می»خور، با ماشین بنزش از روی پل شهر می گذشت که وزیر را با عصا، کلاه و پیاده می‌بیند.می‌ایستد و جویای حال او می‌شود، وزیر می‌گوید؛ بازنشسته شده و روزها برای پیاده روی از این مسیر گذر می‌کند. وزیر سئوال که تو چه می‌کنی؟ دوست« می»‌خور می‌گوید؛ من دیگر متنبه شدم و «می» نمی‌خورم! تمام شیشه‌های «‌می» این سالها را فروختم و این بنز را خریداری کردم… نگار دختر زیبا و جوان من که تا سه سال پیش هم نفس می کشید، گاهی از من سئوال می‌پرسید که پدر، پوری بنایی هنوز خیریه دارد و یا اینکه شیشه‌هایش را فروخته؟! امیدوارم این مقایسه خطا نباشد. فرض اینکه پروین‌دخت یزدانیان، با پنج سال فاصله سنی، با پوری بنایی که هنوز در قید حیات و در اینستاگرام صفحه داشت و کلی فالوور دارد… در کلیپی منتشر شده، تعدادی از جاهل‌های کلاه مخملی به دیدار فردین عزیز، در قطعه هنرمندان رفته بودند و همین گروه طی کلیپی منتشر شده دیگر، در مراسم خیریه پوری بنایی، به رقص جاهلی پرداختند؛ نمی دانم که با این کارشان چه میزان فالوور گرفتند؟! حال مروری در صفحه نداشته اینستاگرام «مادرم»؛ طرز تهیه بریانی اصفهان و یقینا به غیرا ز اصفهان و نجف آباد، از اقصی نقاط ایران فالوور داشت. مادرم حتما در صفحه اینستایش، از شب سرد زمستانی که چگونه تا صبح، ژاکتی را از صفر تا صد، بامیل و کاموا برای پسر هشت ساله اش بافت که بپوشد و به مدرسه برود و بدون شک از روزگار پر دردی که مرد اول و آخر زندگیش، با بحران جبران ناپذیر مادی مواجه و چگونه پا به پایش ایستاد و از قرمه سبزی بوداری که اول باید، زن حامله همسایه نوش جان کند و بعد دیگر عزیزانش… و از جوان‌های دست خالی، از دختران یتیمی که باید عروس و داماد می‌شدند و به یاری مادر، به خانه بخت رفتند. مادرم هزینه چهار دانشجویی را پرداخت که خود دانشجویان خبر نداشتند تا مبادا احساسات و شخصیت شان جریحه دار شود... مادرم دست رد و نا‌امیدی را نمی‌شناخت. نصرت کریمی هنرمند پرآوازه می گفت؛ تمام آدمهای دنیا آرزو دارند محبوب باشند، مهم باشند، مقام داشته باشند، مرفه و مشهور باشند. اگر اینها را در صندوقچه‌ای بریزند، می‌شود صندوق سعادت. اما این صندوقچه درش قفل است و کلید می‌خواهد، کلیدش «م» آخر است… «مفید»؛ باید مفید باشیم.