طرح فیلم؛ در جستجوی اشک

نویسنده: جواد کراچی

4 دقیقه مطالعه
سینمای ایران
طرح فیلم؛ در جستجوی اشک
ماجرای طرح اشک . سال ۱۳۷۰ پس از سال ها دوری از ایران و پایان تحصیلات در رشته سینما و تلویزیون و کسب تجاربی در هندوستان و آلمان به خانه و کاشانه باز گشته بودم. به دنبال استخدام رسمی در ادارات مربوطه به هیچ عنوان نبودم. اما شدیدا به دنبال فیلم ساختن بصورت مستقل به هر دری می‌زدم. هنوز فکر می کردم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همان کانونی هست که بود و خاطره تماشای بلبلی آوازه خوان در آغاز فیلم های با ارزش کانون در من زنده بود و ایام غربت را با آن سپری کرده بودم. به آنجا رفتم و خودم را معرفی کردم و فیلم هایی که در خارج از کشور ساخته بودم را به آنان نشان دادم. بعضی‌ها که سال ها بعد فیلمساز شدند و بعدها هم که از صحنه فیلمسازی گم شدند در آن زمان کارمند مزد بگیر کانون بودند. هر چقدر رفتیم و آمدیم، جوابی نگرفتیم که نگرفتیم. در این سفر و در میان قفسه کتاب‌ها، بدنبال یافتن فیلمنامه *غیبت‌های مکرر گل بانو بودم که نسخه دست نویس طرح *در جستجوی اشک را یافتم. / آذر ماه ۱۴۰۴. تهران ******************************************************* تکنیک این فیلم به شکل تصاویری ثابت خواهد بود که پس از حرکات مختلف و در مقاطع مختلف به حرکت در خواهد آمد. تقسیم بندی بین تصاویر ثابت و متحرک بر اساس روانشناسی شخصیت افراد خواهد بود. / *تقدیم به دختران مهربان ایران زمین / یکی بود، یکی نبود. در روزگاران بسیار بسیار دور، پادشاهی بود لاغر، نحیف، زشت و بد طینت، اما او پسری داشت بسیار زیبا، خوشرو، رئوف و مهربان. پسر پادشاه به سن ازدواج رسیده بود و، پادشاه مدام اسرار داشت که پسرش هر چه زودتر ازدواج کند. پادشاه پس از روزها و هفته ها و سال ها تلاش، بالاخره موفق شد که پسرش را برای ازدواج راضی کند. ولی پسر پادشاه شرطی داشت که برای پدرش قابل فهم نبود. پادشاه دستور داد که از هفت سرزمین، هفت هزار دختر زیبا روی را به باغ قصر بیاورند، شرط پسرش این بود که هر کدام از این دخترها که از پرپر شدن گلی سپید به گریه بیفتند او را به همسری خود انتخاب کند. روز موعود فرا رسید و هفت هزار دختر از هفت هزار سرزمین، در باغ قصر گرد آمدند. پسر پادشاه، گزمگان را دستور داد تا در میان صف دخترها بایستند و هر گاه دختری را دیدند که از پرپر شدن گلی سپید به گریه افتاد، دختر را به او نشان دهند و سپس خود دسته گلی سپید را بر داشت و در ایوان قصر ظاهر شد. دخترها سعی داشتند که دلربایی کنند، ناز کنند و کوشش می کردند که نظر پسر پادشاه را جلب کنند. پادشاه نظاره گر اوضاع بود و نمی دانست که چرا پسرش دست به چنین کار احمقانه ای زده است. پسر پادشاه به پرپر کردن گل های سپید ادامه می داد. گزمگان در میان صف دختران زیبارو به این طرف و آن طرف می رفتند و به دنبال دختری بودند که گریه کند. دسته های گل سپید را می آوردند و به پسر پادشاه می دادند و او یکی را پس از دیگری پرپر می کرد. پسر پادشاه ساعت ها این کار را ادامه داد، دخترها اصلا نمی دانستند که چرا پسر پادشاه گل های سپید را پرپر می کند. بعضی ها غش غش می خندیدند. بعضی ها لباس های خود را مرتب می کردند. بعضی ها خود را بزک میکردند، رنگ و وارنگ میکردند و ماتیک بر لب های خود می کشیدند. پادشاه از این حرکات، سخت به تنگ آمده بود. بعد از اینکه هیچ دختری اشکی نریخت، پسر پادشاه به سراغ پدرش رفت و گفت: هیچکدام از این دخترها به درد من نمی‌خورند. پادشاه ناراحت و غمگین شد. پسر پادشاه که دلی رئوف و مهربان داشت و نمی‌توانست غمگینی پدر خود را ببیند به او گفت: باشه، من حتما ازدواج می‌کنم. اما شرط من همان است که بود. من با اسبی سپید و با یک دسته گل سپید دور تا دور دنیا را می‌گردم و مطمئن هستم که دختری را خواهم یافت که از پرپر شدن گل سپید به گریه بیفتد. از آن روز تا کنون، روزها و شب‌ها، ماه‌ها، سال‌ها و سده‌ها می‌گذرد و او همچنان به دنبال چنین دختر حساس و مهربانی می‌گردد که از پرپر شدن گلی سپید به گریه بیفتد...