هنر و ورزش در عصر سیاست؛ از میدان معنا تا صحنه قدرت

نویسنده: المیرا ندائی

5 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
هنر و ورزش در عصر سیاست؛ از میدان معنا تا صحنه قدرت
در تاریخ تمدن بشری، هنر و ورزش همواره فراتر از فعالیت‌هایی صرفاً سرگرم‌کننده یا رقابتی تلقی شده‌اند. این دو عرصه، از دیرباز بخشی از نظام معنایی جوامع بوده‌اند؛ فضاهایی که انسان در آن‌ها توانایی‌های خلاقانه، آرمان‌های اخلاقی، احساس تعلق جمعی و رؤیای عبور از محدودیت‌های روزمره را تجربه می‌کرد. هنر، زبان پیچیده روح انسانی بود و ورزش، تجلی اراده، انضباط، رقابت و همبستگی. هر دو قرار بود قلمروهایی باشند که در آن‌ها انسان، فارغ از تعلقات قومی، مذهبی و سیاسی، خود را در نسبت با ارزش‌های جهان‌شمول تعریف کند. اما جهان معاصر روایت دیگری را پیش روی ما قرار داده است. آنچه امروز در بسیاری از رویدادهای بزرگ هنری و ورزشی مشاهده می‌شود، نه صرفاً رقابت استعدادها یا نمایش خلاقیت، بلکه بازتابی از منازعات قدرت در مقیاس جهانی است. هنر و ورزش دیگر تنها حامل معنا نیستند؛ آن‌ها به ابزار تولید معنا در خدمت ساختارهای سیاسی تبدیل شده‌اند. به بیان دیگر، آنچه زمانی قرار بود از قدرت فاصله بگیرد، اکنون در درون شبکه‌های پیچیده قدرت هضم شده است. جام جهانی فوتبال، المپیک، جشنواره‌های سینمایی بین‌المللی و بسیاری از رویدادهای فرهنگی بزرگ، در ظاهر جشن‌هایی جهانی برای تجلیل از استعداد و خلاقیت هستند؛ اما در لایه‌های عمیق‌تر، به صحنه‌هایی برای بازنمایی نظم سیاسی جهان تبدیل شده‌اند. در این فضاها، مسئله فقط این نیست که چه کسی برنده می‌شود یا کدام اثر هنری جایزه می‌گیرد؛ بلکه مهم‌تر آن است که چه کسی حق دیده شدن دارد، چه کسی حذف می‌شود، کدام روایت مشروع تلقی می‌شود و کدام روایت به حاشیه رانده می‌شود. قدرت سیاسی در جهان امروز کمتر با زبان اجبار سخن می‌گوید و بیشتر از طریق مدیریت تصویرها، نمادها و روایت‌ها عمل می‌کند. از همین رو، هنر و ورزش به میدان‌های راهبردی تبدیل شده‌اند. دولت‌ها و بلوک‌های قدرت به خوبی دریافته‌اند که گاه یک مسابقه فوتبال، یک مدال المپیک یا یک جایزه سینمایی می‌تواند تأثیری به مراتب بیشتر از ده‌ها بیانیه سیاسی داشته باشد. به همین دلیل، عرصه‌هایی که قرار بود از سیاست مستقل باشند، خود به بخشی از ماشین تولید مشروعیت سیاسی تبدیل شده‌اند. در چنین شرایطی، ورزشکار و هنرمند در موقعیتی متناقض قرار می‌گیرند. از یک سو جامعه از آنان انتظار دارد نماینده حقیقت، خلاقیت و شایستگی باشند و از سوی دیگر ساختارهای قدرت آنان را به نمادهای سیاسی تبدیل می‌کنند. فردی که سال‌ها برای رسیدن به قله‌های ورزشی یا هنری تلاش کرده است، ناگهان خود را در مرکز نزاع‌هایی می‌یابد که هیچ نقشی در شکل‌گیری آن‌ها نداشته است. موفقیت او به ابزاری برای نمایش برتری یک نظام سیاسی تبدیل می‌شود و شکستش بهانه‌ای برای حمله به همان نظام. از این منظر، تعبیر «عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی» اگرچه تلخ به نظر می‌رسد، اما تا حدی واقعیت امروز را آشکار می‌کند. نه به این معنا که هنرمندان و ورزشکاران فاقد اراده‌اند، بلکه از آن جهت که در بسیاری موارد، نقش آنان در سناریویی از پیش طراحی‌شده تعریف می‌شود؛ سناریویی که نویسندگان اصلی آن نه در زمین مسابقه حضور دارند و نه بر صحنه هنر، بلکه در اتاق‌های تصمیم‌گیری سیاسی و رسانه‌ای نشسته‌اند. پیامد این وضعیت، چیزی فراتر از سیاسی شدن هنر و ورزش است. مسئله اصلی، از میان رفتن کارکرد وحدت‌بخش این دو حوزه است. هنر و ورزش زمانی قادر بودند شکاف‌های اجتماعی، قومی و ملی را کاهش دهند، زیرا بر تجربه‌ای مشترک و انسانی تکیه داشتند. اما هنگامی که این عرصه‌ها به میدان منازعات ژئوپلیتیک تبدیل می‌شوند، همان ابزارهایی که باید موجب نزدیکی انسان‌ها شوند، به عوامل جدیدی برای فاصله گرفتن آن‌ها بدل می‌شوند. امروز در بسیاری از نقاط جهان، هنرمندان و ورزشکاران بیش از آنکه یکدیگر را همکار یا رقیب حرفه‌ای بدانند، ناخواسته به نمایندگان جبهه‌های سیاسی مختلف تبدیل شده‌اند. سوءظن جای اعتماد را گرفته و مرزهای سیاسی بر مرزهای فرهنگی غلبه کرده‌اند. شکافی که روزگاری میان دولت‌ها وجود داشت، اکنون به درون عرصه‌های هنری و ورزشی نیز نفوذ کرده است. نتیجه آن است که گفت‌وگو کاهش می‌یابد و قطبی‌سازی افزایش پیدا می‌کند. شاید خطرناک‌ترین جنبه این روند، عادی شدن آن باشد. جهان چنان به حضور سیاست در هنر و ورزش خو گرفته است که بسیاری دیگر این مداخله را مسئله‌ای غیرطبیعی تلقی نمی‌کنند. حذف‌ها، تحریم‌ها، استانداردهای دوگانه، بهره‌برداری تبلیغاتی از موفقیت‌های ورزشی و جهت‌دهی سیاسی به رویدادهای فرهنگی، به بخشی از واقعیت روزمره تبدیل شده‌اند. آنچه زمانی استثنا بود، اکنون به قاعده بدل شده است. پرسش اساسی اینجاست: آیا هنوز می‌توان از استقلال هنر و بی‌طرفی ورزش سخن گفت؟ پاسخ شاید نه در نفی کامل سیاست، بلکه در محدود کردن سلطه آن نهفته باشد. سیاست بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی اجتماعی است و هیچ حوزه‌ای نمی‌تواند به طور کامل از آن جدا باشد. اما هنگامی که سیاست همه چیز را به ابزار قدرت تبدیل می‌کند، هنر دیگر مجال حقیقت‌گویی نمی‌یابد و ورزش نیز از روح رقابت منصفانه تهی می‌شود. اگر هنر و ورزش قرار است بار دیگر به رسالت تاریخی خود بازگردند، باید از جایگاه «ابزار» به جایگاه «غایت» بازگردند؛ یعنی ارزش آن‌ها نه به میزان سود سیاسی‌شان، بلکه به توانایی‌شان در گسترش فهم متقابل، زیبایی، خلاقیت، احترام و همبستگی انسانی سنجیده شود. در غیر این صورت، جهان هر سال شاهد جشنواره‌های باشکوه‌تر، مسابقات پرزرق‌وبرق‌تر و رسانه‌های گسترده‌تر خواهد بود، اما در پشت این شکوه ظاهری، شکاف میان انسان‌ها عمیق‌تر و فاصله هنر و ورزش از حقیقت وجودی خود بیشتر خواهد شد. شاید بزرگ‌ترین تراژدی عصر ما همین باشد؛ اینکه دو عرصه‌ای که قرار بود انسان‌ها را به هم نزدیک کنند، به تدریج به ابزارهایی برای بازتولید همان مرزها و شکاف‌هایی تبدیل شده‌اند که روزی مأمور از میان برداشتن آن‌ها بودند.