فرزندان دیروز و امروز ایران

یادداشت / جبار آذین

4 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
فرزندان دیروز و امروز ایران
ایران، فرزندان عزیز، برومند و شجاع، فراوان داشته و همه آن‌ها را دوست دارد و آن‌ها نیز به مادر خود عشق می‌ورزند. محله دوران کودکی و نوجوانی من،از نظر بافت و ساختار، ترکیبی از خانه‌ها و مغازه‌های سنتی و مدرن بود. در یک طرف، خانه‌های اعیان که شامل مقام و پولداران می‌شدند و در سمت دیگر،خانه‌های کج و کوله نادارها که عموما خانه‌های همان داراها و ثروتمندان بودند که به شیوه خانه‌های ننه قمری در هر کدام از آن‌ها چند خانواده فقیر و کارگر مستاجر بودند و اغلب ده تا پانزده اتاق، یک توالت عمومی و حوضی که از آب جاری در جوی‌های شهر پر می‌شد، داشتند، قرار داشت. در خانه مستاجری و محله شلوغ ما، صرف‌نظر از فاصله‌های طبقاتی ساکنان، بچه‌ها به دور از اختلاف‌ها و جنجال‌های بزرگترها، با یکدیگر، رفاقتی عمیق و گاه رقابتی سطحی و گذرا داشتند و از فقیر و غنی و متوسط، همگی عضو گروه‌های ورزشی، هنری و اجتماعی محله بودند و با وجود تفاوت سلیقه‌ها، اکثرا با هم دوستی و همبستگی خانه‌ای و محله‌ای داشتند. همه در مسابقه‌های ورزشی و حتی دعواهای همیشگی محله‌ای، پای ثابت بودند و اگر میان محله ما و محله‌های دیگر، مسابقه‌ای یا دعوایی رخ می‌داد، همگی پای کار بودند و جانانه کتک‌کاری می‌کردند! در محله ما سوای اوضاع مالی متفاوت خانواده‌ها،انسان‌های مختلف با مرام و مسلک‌های گوناگون، زندگی می‌کردند و مسلمان‌ها از شیعه و سنی گرفته تا کلیمی و زرتشتی و حتی بهایی در کنار یکدیگر با احترام و دوستانه زندگی می‌کردند. بعدها هم که پای اسرائیلی‌ها و کره‌ای‌ها به ایران و شهر و محله ما باز شد، باز هم میان بچه‌های محله، دوستی و ملاطفت جریان داشت و هیچ کس با باور و عقیده دیگری کاری نداشت. محله عجیبی بود، همه جور آدم در آنجا یافت می‌شد، از کارمند، معلم، بانکی و کارگر و کشاورز و درشکه‌چی و پلیس تا دزد و معتاد و افراد همیشه مست. با این حال، کمتر پیش می‌آمد که کسی برای کس دیگر، عربده بکشد. عربده‌ها و درگیری‌ها مال هم محلی‌ها با محله‌های خلاف دیگر بود. صمیمیت و اتحاد میان نوجوانان و جوانان محله در ثواب و خلاف، به شدت ریشه داشت و روزگار با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش می‌گذشت و آنهایی هم که کله‌هایشان بوی قرمه سبزی می‌داد، به کار خود مشغول بودند. بعدها در دوران انقلاب، سه تن و در زمان جنگ تحمیلی، هشت تن از بچه‌های محله ما شهید شدند و من با آن‌که زخم‌ها خورده بودم و در ادامه زخم‌های بیشتر خوردم، نه شهید شدم و نه جانباز! سایر بچه‌ها بعدها، هر کدام سرگذشت متفاوتی یافتند، یکی افسر شهربانی، دیگری سپاهی، یکی خلبان نیروی هوای، آن یکی، رئیس بانک، نفر بعدی معلم، یکی دیگر بقال، فرد دیگر دکتر و کسانی هم مهندس و بنگاه‌دار و قاچاقچی و آقازاده و... شدند.از آن خانه مستاجری و محله قدیمی، هزاران خاطره سپید و سیاه دارم که می‌شود یک رمان ده جلدی کلیدری درباره‌اش نوشت. اما هر چه بود، گذشت تا امروز... اما امروز با آن‌که بچه‌ها از رفقای دوران کودکی و نوجوانی ما، آگاه‌تر و هوشیارتر و جنگجوترند، برخلاف آن روزگار که همه از حال و احوال و زندگی یکدیگر خبر داشتند و رفاقت، قیمتی بود، کمتر کسی حال دیگری را می‌پرسد و به مهر در خانه‌اش را می‌زند و فاصله‌های طبقاتی بسیار و شدید شده است، ناعدالتی و فقر و فساد گسترش یافته و قهرها و دلخوری‌ها و منافع پرستی‌ها و دشمنی‌ها فزونی یافته است. آن وقت‌ها، بچه محلی‌ها، خیلی هوای یکدیگر را داشتند، ولی حالا اوضاع و همه چیز فرق کرده و با آن‌که دین و ایمان پروری! پررنگ‌تر شده، هم میان بزرگترها اختلاف هست و هم میان بچه‌ها. امروزه بچه‌ها با لباس‌ها و آرم‌ها و عقاید مختلف و رنج‌ده و رنجکش به جان هم افتاده‌اند. در واقع آن‌ها را به جان یکدیگر انداخته‌اند تا... بچه‌های امروز محله و شهر و میهن، جدا از اینکه با هر کدام و گروه و عقایدشان موافق باشیم یا مخالف، یا منتقد روبروی یکدیگر ایستاده‌اند و برخلاف دوران ما که بچه‌ها همگی با هم سرود ای ایران‌ می‌خواندند، اکنون هر کس و گروه برای خود ای ایران می‌خواند و دیگران را غریبه و دشمن می‌داند. بزرگترها نیز متاثر از سخنان دیگر بزرگترها! به جای، وحدت آفرینی میان بچه‌ها، خودشان هم دچار تفرقه و خستگی و دلمرگی و عصیان و... هستند. دوران بچه‌های امروز از دوران بچه‌های دیروز، تلخ‌تر و آشفته‌تر است، اما می‌دانیم و باور داریم که باز هم به زودی نه فقط میان بچه‌ها و جوانان که میان بزرگترها هم برای شکوفایی ایران و ملت، وحدت و همدلی شکل خواهد گرفت و باز هم سرود ای ایران را همگان و دست در دست هم بعد از پاکسازی میهن از آلوده‌ها و آلودگی‌ها در سراسر کشور خواهند خواند.