یادداشت سردبیر پیشین دنیای ورزش در رثای وصال روحانی که تجسم خوبیها بود
وصال عزیز؛ بودای بی آزار واژهها، آرام بشتاب!
بانیفیلم: میگویند آنهایی که رفیق واقعی نیستند، از زندگیات بیرون میروند؛ وصال روحانی، دوست و رفیقی بود که در زندگی خیلیها ماندگار شد.
6 دقیقه مطالعه
فرهنگی

وصال شخصیتی بود که خیلیها به دوستی و همصحبتیاش افتخار میکردند؛ دانا، باهوش، محترم، رفیق، و در یک کلام آدم حسابی مطبوعات.
شنیدن خبر کوچ باورنکردنی و تأثربرانگیز وصال روحانی، خیلی از همکارانش را دمغ کرد، به خیلیها نهیب زد و بسیاری از رفیقان او را در وادی پر از غم و اندوهی گُنگ، رها ساخت…
خیلی از همکاران مطبوعاتیاش که در رسانههای مختلف با وصال محشور بودند، در سوگش نوشتند، تاسف خوردند و برایش آمرزش خواستند. برخیها هم بودند که جایگاهشان در ورزش عاریتی بود و از سر حادثه و براساس «بفرموده» بالادستیهایشان، مدتی را به مجله دنیای ورزش، تحمیل شدند، و این رسانه معتبر را تا دره سقوط و توقف انتشار هدایت کردند، آنها حتی قدرت درک و فهم دورانی را نداشتند که وصال با آنها همکار بود…
جعفر صمیمی سردبیر پیشین مجله دنیای ورزش، از جمله روزنامهنگاران دور از ایران است که خود را موظف به نوشتن یادداشتی در بزرگداشت و رثای وصال روحانی دانست.
صمیمی، که دوران باشکوه انتشار دنیای ورزش در سایه سردبیری او اتفاق افتاد، خاطراتی از آغاز همکاری وصال روحانی با این مجله را به رشته تحریر درآورده تا ادای دینی باشد به وصال روحانی، روزنامهنگار فرهیخته و باشخصیت...
یادداشت سردبیر پیشین مجله دنیای ورزش را میخوانید:
///////////
****
یادداشت / جعفر صمیمی *
//////////
چه سبكبال و نرمك نرمك و اندك اندك آمد. با تبسمي ساده اما گرم و دلنشين. چون گلي خوش رنگ بر گوشه دهان.
قدوم مبارك وصال روحاني را دوست و نويسنده و مترجم و استاد زبان اسپرانتو رضا خيرخواه به مجله دنياي ورزش باز كرد. اوايل دهه٦٠ بود كه آن جوان تركه اي، با آن بيني قلمي و پنجه هاي استخواني بلند، پشت ميزي رنگ و رو رفته در گوشه تحريريه و پشت به پنجره، جا خوش كرد.ميزي مملو از يادداشت ها و نوشته هاي بي نقص كه حتي جا براي استكان چاي هم نداشت.ميزي كه مثل بازار شام بود.وصال مینوشت و مینوشت. عاشق نوشتن بود. مثل موتور كار میكرد. زيبا و پرمايه و عميق و ژرف و سليس و روان مینوشت.برخلاف خيلیها، اهل كيسه كشی و فيتيله چرك درست كردن و در يك كلام دلاكي قلم نبود. روشنیها را به نهانخانه تاريك مقامات ورزش میتاباند و اعتقاد داشت؛ چاه مافيای عذابآور ورزش، بايد با راستی و درستی پر شود.
وصال، حقيقتی انكارناپذير و روشن در عملكردش بود. نوشته هايش، نهال اميد و آرزوهای به ظاهر دست نيافتنی را در وجود نوجوان ها و جوان ها میكاشت. اوايل نامی از خود نمیبرد ولی كارهايش، حرف میزد و امضايی از اصالت و شعور داشت. اهل قيل و قال و هياهو نبود. رودخانه اي زلال و ژرف بود كه آرام و پيوسته حركت میكرد. انتقادهايش سازنده و هدفمند و عاری از تحقير و استهزا بود. بر خلاف بسياری، نصف حقيقت را فرياد نمیزد. باور داشت، نصف حقيقت يعني دروغ محض.و او هيچگاه دروغ نگفت.
وصال و وصال ها در چهار گوشه عالم، در اقليتاند و به همين دليل خواننده و شنونده و بينندهها بايد مواظب مرغ و خروس هاي خود باشند ، وقتي روباهها موعظه میكنند!
خيلي ها حتی سر پيری پايشان لب سرسره مكنت و شهرت و شوكت لغزيد و تا ته چاه مذلت پايين رفتند اما وصال قرص و محكم ايستاد و هيچگاه نلرزيد. هرگز نان به نرخ روز نخورد. نه ناني قرض داد و نه ناني قرض گرفت. كاری سخت كه از مردی سخت كوش چون وصال بر مي آمد آنهم در كشوري كه ١٢ رقم آبگوشت بزباش در زورخانه اش بار مي گذارند و شب و روز در زور خانهای متروك و داير هزاران ميل و كباده و سنگ به هوا مي رود.آنهم با سردمداري مرشدهايي كه با صداي دورگه و خش دار"دم" میگيرند تا "بازدم" را براي هضم بزباش آماده كنند.
وصال اما، مرشد راستيني در زورخانه مطبوعات ورزشي ما بود كه وقتي "چرخ " میزد و پا میكوفت، هيچكس به گرد پايش نمیرسيد. بودايي بود در حرفه و رفتار و كردارش. آرام و صبور و متين و فروتن. بي نياز و مهربان و رئوف و پركار.
وصال، پديده حيرت آوری بود.با هر كه ذرهای معرفت و مرام داشت دوست بود و در دوستي مانند تنه درخت قطور و تنومندي بود و تكيه گاهي محكم و امن.درختی تنومند و پربار با شاخه هايی از خوبی و زيبايی و نجابت و انسانيت.
ترجمه و نوشتن معشوقه هايش بودند و هيچ چيز و هيچكس نمي توانست جلودار عاشقي هاي او باشد. يك بار نوشتههای وصال را به جان اسميت کشتیگیر امريكايي قهرمان جهان و المپيك نشان و توضيح دادم. داشت از تعجب شاخ در میآورد. آنچه وصال در باره او نوشته بود حيرت زده اش میكرد و به رسم احترام و ناخودآگاه كلاه شاپوی من را ، روی سر، غرق بوسه كرد.
وصال میدرخشيد و راه نشان میداد و نمیدانست لحظه به لحظه بر آتش حاسدان و نان به نرخ روز خور ها مي دمد. حاسداني كه رنگ عوض كرده و شايعه مي كردند، وصال يهودي و زردتشتی و بهايي است و دنبال بيرون كردن او از ميدان بودند اما، وصال بیتفاوت نسبت به اين فندق مغزها، عاشقانه مینوشت و مینوشت. من هم انگار در گوشم سرب ريختهاند. ايستادم و از او حمايت كردم، چون مي دانستم چه گوهري در عالم مطبوعات ما در حال درخشش است.
زمان گذشت و گذشت و پر و بال حاسدان و مفتريان ريخت و وصال ماند و ماند و همه را به تحسين واداشت.
وصال روحاني ما رفت اما خوبیهايش ، توانايیهايش، صداقتش، نجابتش، فرهيختگیاش وتعهدش باقی است تا ابد.
ضرب المثلی میگويد:قلبت را به من بده و هرجا خواستی برو. وصال قلبش را به من داده بود. از هم دور بوديم ولی انگار كنار هم هستيم. وقتی خبر پروازش را شنيدم در خود فرو رفتم. پژمردم. سوختم. میگفتند بسيار ضعيف و نحيف شده بود . برادرش میگفت:روزهای آخر درد زيادی میكشيد. اين بود مزد و پاداش چنين پديده حيرت آوری؟پديده و قهرماني كه شجاعانه نوشت، مبارزه كرد ولي غريبانه رفت. رفت تا جان خستهاش را آزاد كند. پروازی ابدی در آسمان جاودانگی.
قلم!؟ ديگر خون گريه نكن. موتور محركت رفت. تو هم آزادی.همان طور كه وصال آزاد شد از اين رنج بيكران.
You are free,go play with angels
سر احترام و ارادت از آن سوي آبها بر مزارت فرود مي آورم.
دوستدارت / جعفر صميمی
*روزنامهنگار و سردبیر پیشین مجله دنیای ورزش