انتشار ویدیوی وایرال شده عقد دختر پنج ساله، تنها بر عصبانیت و خشم مردم افزود!
این نوشته تقدیم میشود به دخترک زیبا و مظلوم پنج سالهای که پدرش با اقدام شبهجنایت خود، انگار آن طفل معصوم را زنده به گور کرد…
پدر، آنقدر توان و قدرت داشت که به خاطر دخترش کوه را جا به جا کند، اما از منطق فقر و استدلال بیکفایتی، دخترک پنج سالهاش را به اسم ازدواج، فروخت! آن ناپدر فروشنده، دل میلیونها پدر در فقر و فلاکت را به درد آورد؛ پدرانی که با شنیدن چنین غمنامهای، شرافت و مردانگیشان نسبت به دخترانشان بیشتر شد.
آن ناپدر فروشنده، زلزلهای در امنیت خاطر دخترانی ایجاد کرد که پدرانشان را تکیهگاه و حامی میدانند.
بعد از آن ناپدر فروشنده، باید به آن کرکس و بیمار روانی تاخت که با کدام وجدان و انسانیت، به خود اجازه خواهد داد که تن آن دخترک گل صفت، ذات فرشته، بیپناه و مظلوم را لمس کند؟
باید با تمام احترامی که برای بزرگان ورزش قائل هستم از آنها بپرسم که اقایان علی دایی و رسول خادم، انکار برای نجات این دختر پنج ساله، قرار بوده که از مثلث برمودا بگذرید… چرا برای نجات دخترک پیشقدم نشدید؟
کارهای شما برای همه قابل تحسین بوده و هست اما با دیدن ویدیوی عقد دختریچه پنج ساله، حتماً سوءتفاهمی پیش آمده! آیا آدرس کمکهای مردمی «با حضور و کنترل مستقیم شما، امری اختیاریست یا دستوری؟!
آقای علی دایی عزیز، شما تا همین سال گذشته بیشتر اوقات در کنار دلسوختگان، یتیمان، کودکان کار و بیماران بودید. اما به نظرم در روند مواجههتان با معضلات و ناروایی اجتماعی تغییری پیش آمده!
این روزها همگی در حال تکرار آنچه که این روزها نباید دید و شنید، هستیم.
شاید تنها دلیل بروز چنین غفلتهایی، همان نهالی باشد که بیست سال پیش برای فرهنگسازی امروز کاشتند. امروز آن نهال بزرگ و تنومند شده و حالا میشود در مقام مقایسه برآمد و تفاوت بین دو کشور ایران و (نه با آمریکا!) بلکه با کشور مالزی که اکثرا هم مسلمان هستند را برشمرد.
ماهاتیر محمد چشمپزشک مالزیایی روزی در مطبش پس از معاینه کودکی که دربغل مادرش بود، نسخه نوشت، مادر پرسید؛ هزینه این نسخه چقدر است؟
مادر با شنیدن مبلغ، نسخه را روی میز میگذارد و میگوید؛ قدرت پرداخت ندارم و چارهای جز این نیست که فرزندم کور شود و تا آخر عمر رنج ببرد!
با دیدن این اتفاق، ماهاتیر محمد چشمپزشک، کرکره مطب خود را پائین میکشد و وارد دنیای سیاست شده و به تدریج و با موفقیت مراتب مختلفی را طی میکند تا به مقام نخستوزیری میرسد.
او در جایی گفته بود؛ آن روز مردم کشورم فقیر بودند، بسیاری از آنان بالای درخت خانه داشتند، اما کشور امروز به جایی رسیده است که فطریه رمضان امسال را به خارج فرستادیم چون کسی در داخل مالزی فقیر نیست.
ماهاتیر محمد میگوید؛ من کارم را با فرهنگسازی آغاز کردم و خصایلی را که در راس آن روحیه تلاش و عار نبودن کار و در کنار آن روحیه تسامح و تعامل دینی بود، تعمیق نمودم، شما امروز در ادارات ما خانم هایی را می بینید که مسلمانند باحجاب کامل در کنار خانمی بدون حجاب نشسته اند و هیچکدام به دیگری اعتراضی ندارند و به یکدیگر امر و نهی نمی کنند و درکشور رفاه و آرامش حاکم است.
اما در این سوی دنیا، نتیجه فرهنگسازی در کشور عزیزمان ایران به کجا رسید؟
شاید بیان موقعیتی که برای خودم دیش آمد، بتواند وضعیت و شرایط مملکتمان را بازگو کند:
برد یخچال خانه ما سوخت، با اداره برق تماس گرفتم. مسئول اداره برق، تلفن موسسهای را در اختیارم گذاشت و گفت؛ با این موسسه تماس بگیر. با موسسه تماس گرفتم و گفت؛ دقیقه ای سی هزار تومان هزینه مکالمه شماست، یک خانمی خیلی مودب، (واقعاً خیلی مودب!) فرمان صادر که برو عدد کنتور را بیاور، برو تاریخ فلان را بیاور و ...؟!
یکساعت زمان مکالمه طول کشید.
رفتم اداره برق و گفتند در تاریخی که برد را تعمیر کردهای، ما قطعی برق نداشتیم!! اما اداره تلفن مبلغ دومیلیون تومان بابت همان مکالمه تخصصی!! از من دریافت کرد.
بیچاره خر آرزوی دُم کرد
نایافته دم دو گوش گم کرد…
خلاص…
