اوسمحمود میگفت؛چون زندهیاد اکبر عبدی را زیاد دوست داشتم، چند شب قبل او را در عالم برزخ به خواب دیدم.
سپس خوابش را این گونه برای من تعریف کرد؛ با آنکه فضای عالم برزخ گسترده بود، اما گروههای مختلف انسانها که در میان آنها، دوست و آشنا کم نبود، قابل تشخیص بود. در گوشهای از آنجا که خیلی پر سر و صدا بود، هزاران چهره آشنا به چشم میخورد.
این جماعت از اهالی هنر و قلم بودند و از فردوسی و مولانا و حافظ تا اخوان ثالث؛ از فردین و ناصر و بیک تا ایرج و گلپا در بینشان دیده میشدند.
در وسط این گروه، انگار معرکهای برپا بود و طیفی از هنرمندان از انتظامی و مهرجویی و میری و همایون و شکیبایی تا ظهوری و تقوایی، گرد کسی جمع شده و قهقهه سر میدادند.
جلوتر که رفتم، زندهیاد اکبر عبدی را دیدم که در آن عالم هم معرکه راه انداخته و برای اطرافیان جوک، لطیفه و خاطره میگفت و برزخیان را هم مانند زمینیان، میخنداند.
از این حال و احوال هنرمندان آشنا، شاد و از اینکه دست کم برای لحظاتی با شادیهای عبدی، شادمانی میکردند، خوشحال شدم.
در حال گشت و گذار در آن عالم بودم که در گوشه و کنار، هنرمندان آسمانی شده را که تک،تک یا گروه، گروه در حال گپ و گفت بودند، دیدم.
در جایی هایده، مرضیه و مهستی، عدهای را دور خود، جمع کرده و بساط آواز پهن کرده بودند، آن طرفتر، گلآقا برای طنازان رسانه، صحبت میکرد، جنابان حافظ و عطار کمی آن ورتر، مجلس شعرخوانی داشتند. اندکی دورتر، حضرت رستم را دیدم که دنبال نوشدارو برای سهراب بود.
در کنجی، یک هنرمند و مدیر را دیدم که به تنهایی و متفکرانه روی یک سکو نشسته بود و در کنارش دهها سکوی دیگر قرار داشت که روی هر کدام از آنها، نام کسی نوشته شده بود از جمله این نامها؛ انوار، بهشتی، تابش، فریدزاده، ضرغامی، جبلی، حیدریان، شمقدری، ایوبی، انتظامی، خزاعی و... آن کس که روی سکو نشسته بود، زندهیاد سیفالله داد بود.
بعد از چاق سلامتی و حال و احوال از او پرسیدم، چرا تنها و مغموم و متفکری؟ گفت؛مدتهاست منتظرم تا مدیران اسبق و سابق و کنونی ارشاد و تلویزیون و دیگر مدیران هنری و فرهنگی را اینجا ببینم، جایشان خالی است! قرار بود بعضی زودتر بیایند، اما تاخیر کردهاند! به ویژه آنهایی که این عالم را باور نداشتند و تصور میکردند مادامالعمر، مدیر و رئیس و امربر خواهند ماند و تا توانستند هنرمندان را آزار دادند، فرهنگ و هنر را تخریب کردند و پول انباشتند!
دلم برای غربت داد که از"داد" سخن میگفت و انسان و مدیر خوبی بود، سوخت و با گفتن این جمله که زیاد غصه نخور، دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد و دیگران هم گذرشان به این عالم خواهد افتاد و به زودی از تنهایی در خواهی آمد!
از کنار داد فاصله گرفتم.
جلوتر چهرههای غریب!و بدون نقاب مسئولان سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را مشاهده کردم که هر کدام در حال و وضعی دردناک بودند و دیگر از کیا و بیاها، امر و نهیها و بخور، بخورها و وعده و وعیدهای این دنیایی آنها خبری نبود و بعضیها شکلهای عجیب و ناجور پیدا کرده و صداهایی ناهنجار داشتند و... از دورتر صداهای مداحی و مرثیه خوانی به گوش میرسید و در گوشهای دیگر برخی از بزرگان و علما و انسانهای نیک را دیدم که در حال دعا و نیایش بودند و.... همان طور که در حال گشت بودم، متوجه شدم سر جای اولم هستم و عبدی را دیدم که همچنان مشغول سرگرم کردن برزخیها بود و مانند این دنیا در آن دنیا هم، تیکههایی نثار این و آن میکرد.
خواستم از احوالات دیگرانی که آنجا ساکن شده و من موفق به دیدنشان نشدم، پرسوجو کنم که اکبر عبدی گفت؛ "خودشو با من چیکار داری!" و زنگ ممتد گوشی همراهم مرا از عالم خواب و برزخ و تماشای برزخیها، خارج و مجدد وارد دنیای زمینیها و ایران خودمان کرد تا حال و روز برزخیان فردا را امروز و در این عالم ببینم!
آنچه خواندید خواب اوسمحمود عزیز بود،خیر و شرش را هم به پای خودش بنویسید.
