محمد متوسلانی، کارگردان سینما در مرور خاطراتش درباره تحصیل در آمریکا گفت: کلاسهایمان بیشتر تجربی بود. فیلمسازهای مختلف میآمدند. مثلا رومن پولانسکی فیلم بچه رزماری را برای نمایش آورد. کرک داگلاس هم فیلم برادری را آورد. پل نیومن هم یک بار آمد با فیلم ریچل ریچل که خودش کارگردانی کرده بود. آدمها خیلی صادق بودند و حرفهایشان را راحت میزدند. صداقت عجیبی داشتند.
به گزارش ایرنا، محمد متوسلانی میگوید: چون دانشگاه U.S.C آمریکا خیلی گران بود و شرایط خاص داشت ما(من و همسرم میهن) دانشگاه U.C.L.A را انتخاب کردیم. قبل از آن تصوری از تحصیل در آمریکا نداشتم. فقط مدارک تحصیلی خودم و میهن را ترجمه کرده بودم و گمان میکردم در آمریکا در هر دانشکدهای که بخواهیم ثبت نام میکنیم. شنیده بودم آنجا آنقدر دانشکده هست که مشکلی برای ثبت نام نخواهیم داشت.
وقتی رسیدیم دیدیم تعداد زیادی در لیست انتظار بودند و به خصوص در رشته سینما داوطلب زیاد بود. گفتند کلاسها پر است و کسانی تا دو سه سال در نوبت هستند. نمیدانستیم چه کنیم. در لس آنجلس بیکار بودیم. وسیله هم نداشتیم که جایی برویم. برای وقت گذارنی به کلاسهای زبان میرفتیم که برای خارجیها مجانی بود. سر کلاس در روز اول استاد چیزهای ابتدایی را درس میداد و سوالاتی را میپرسید که من جواب میدادم. آخر کلاس پرسید «شما انگلیسیات خوب است، برای چه به اینجا آمدهای؟» گفتم «در ایران هنرپیشه و کارگردان هستم و برای ادامه تحصیل آمدهام ولی مسئولان دانشگاه میگویند باید در نوبت باشم و من فرصت این کار و امکانات مالی ماندن را ندارم.» ایشان گفت: «به نظر من اشتباه کردی، باید بروی و با رئیس دانشگاه صحبت کنی چون شما دانشجوی معمولی نیستی. برو مدارکت را نشان بده. قطعا آنها استثنا قائل میشوند چون شرایط تو فرق میکند.»
دروس تجربی بود
من به قسمت پذیرش دانشکده رفتم و شرایطم را گفتم. اسم و مشخصات مرا نوشتند. یک سری مدارک هم داشتم. چند تا آنونس فیلم هم همراهم بود از فیلمهایی که خودم ساخته بودم و تعدادی مجلات که عکس مرا روی جلد گذاشته بودند. گفتند مدارک لازم نیست و فقط مشخصات کافی است. تلفن مرا گرفتند و گفتند خبرت میکنیم. شروع کلاسها خیلی نزدیک بود. هفت هشت روز دیگر زنگ زدند که مدارکت را بیاور و ثبت نام کن. از همانجا رفتم سر کلاس در رشته کارگردانی سینما.
آنجا مجموعهای از دروس دانشگاهی مربوط به سینما تدریس میشد: تاریخ سینما، نقد سینما، زیبایی شناسی و فیلمنامه نویسی. حسن این دانشگاه این بود که دروس تجربی بود و دانشجوها را وادار میکردند فیلم هشت میلیمتری بسازند و بعد سر کلاس نقد میکردند. همه وسایل هم برای ساخت پروژه آماده بود. اتاقهایی بود که دانشجوها آنجا کار میکردند. افراد گروه به گروه میشدند. دانشجوهای سال بالا سرگروه میشدند و هر پنج شش نفر یک گروه شامل کارگردان، فیلمبردار، بازیگر و دستیار میشدند. کادر هر فیلم از بین خود دانشجوها انتخاب میشد.
اولین روز کلاس گفتند بروید ببینید کدام کلاس خالی است. یک کلاس خالی پیدا کردیم. استاد هم آمده بود. یک صندلی خالی برای استاد آوردیم و بقیه روی زمین نشستند. یکی با سگش آمده بود جلوی استاد دراز کشیده بود و یادداشت برمیداشت. روابط خیلی دوستانه و جور دیگری بود. آن طور که ما در کادر آموزشی ایران داشتیم نبود. از این که جلوی پای استاد بلند شویم یا رابطهمان خیلی رسمی باشد خبری نبود. برای ما فیلم نشان میدادند و میگفتند راجع به آن بنویسید. یا دوسه کتاب معرفی میکردند و میگفتند راجع به آن بنویسید.
ملاقات با بزرگان سینما
استاد از من میپرسید اگر مشکلی داری آدرس خانهات را بده من سر راه بیایم مقالهات را بگیرم. یک هفته بعد یک روز صبح که داشتم میرفتم دانشکده، یک نفر به من سلام کرد. دیدم معاون دانشکده است. دست و پایم را گم کردم. یک چیزهایی خیلی متفاوت بود با آنچه ما در اینجا دیده بودیم.
کلاسهایمان بیشتر تجربی بود. فیلمسازهای مختلف میآمدند. مثلا رومن پولانسکی فیلم بچه رزماری را برای نمایش آورد. کرک داگلاس هم فیلم برادری را آورد. پل نیومن هم یک بار آمد با فیلم ریچل ریچل که خودش کارگردانی کرده بود. آدم هایی که در هالیوود کار می کردند مثل باستر کیتون میآمدند و یکی از فیلمهای آخرشان را میدیدیم و در کلاس بحث میشد. سوالات مطرح میشد. آدمها خیلی صادق بودند و حرفهایشان را راحت میزدند. صداقت عجیبی داشتند.
ما در محیط خودمان دیده بودیم که آدمها بیشتر از آنچه کار میکنند ادعا داشتند و کارهایشان را بزرگ جلوه میدادند. آنها بدون این که تظاهر کنند کار میکردند. اینجا گاهی شکسته نفسی نیز از روی تظاهر است. هر چقدر آدمها شکسته نفسی بیشتری دارند خودخواهی بیشتری دارند ولی آنجا این طور نبود. خیلی ساده بودند.
کسی ادعای بیخود نداشت
یادم هست وقتی بچه رزماری را نشان دادند، در آن صحنه که زن وارد خانه میشد و از پنجره بیرون را نگاه میکرد، روی دیوار مقابل ساختمان یک جور نور بود که فکر میکردیم طراحی شده است که چشم شیطان را تداعی کند. یکی از دانشجویان گفت که چقدر این صحنه خوب و تاثیرگذار است. اما رومن پولانسکی گفت: « من هیچ قصدی نداشتم و در نورپردازی این حس برای شما ایجاد شده و عمدی در کار نبوده است.» او با این فیلم نامزد اسکار بود برای اقتباس از یک کتاب. وقتی از او پرسیدیم که :«چه کار کردی برای این اقتباس؟» گفت: «من کاری نکردم. فقط یک مقدار صحنههای اضافی را زدم.» آنجا چیزی با طول و تفصیل و ریزهکاری گفته نمیشد. همه چیز ساده برگزار میشد.
در یک تجربه دیگر یک دانشجوی سال بالا فیلمی را نشان داد که خودش گرفته بود. طبیعت بود و زیر نور خورشید گندم را میریختند و ماشینهای قراضه و چیزهای متفاوت را در نورهای خاص گرفته بود. بچهها دست زدند و هر کس تفسیری کرد و گفتند: «تضاد ماشین و طبیعت را خوب نشان دادی.». بعد پرسیدند:«خودت نظرت چیست؟». گفت: «هیچ کدام از اینها در نظرم نبود. من یک سری شات برای عکسبرداری میخواستم. در نورهای مختلف از چیزهایی که میخواستم تست گرفتم و اینها را سرهم کردم و نشان دادم. قصد دنبال کردن یک فکر خاص را نداشتم و میخواستم تجربهای برای کار فیلمبرداری از نظر نور داشته باشم.»
در آنجا صداقت بود و کسی ادعای بیخود نداشت. همه سعی میکردند درست کار کنند. هر چه بود همان بود. تشریفات نبود. یک جور زندگی بود. یک نوع آموزش کاملا متفاوت با آنچه من در طول عمرم در ایران داشتم.
منبع: سه نفر بودیم، گفتهها و ناگفتههایی از سینمای ایران در گفتوگو با محمد متوسلانی، فرخنده آقایی، ققنوس ۱۳۹۴
