از حدود بیست یادداشت منتشر شده در باره اکبر عبدی که اکثراً کلیشهای و با اعمال نظر شخصی بود! به غیر از یک یادداشت که قلم در خدمت صداقت،قواعد و قوانین ژورنالیست نویسنده یادداشت بود. طبق قاعده این یادداشتها را سردبیر بانی فیلم آقای مسعود داودی می نویسند.
با مرگ ایرج، بحران اکبر عبدی بیرنگ و با مرگهای بعدی و بعدی این قصه ادامه دارد…
بنده با اکبر عبدی در هیچ کار صحنهای و کادری ظاهر نشدم. ولی چند ماهی هر روز، ناخواسته و ساعتها بر اساس گفته معروف که، «از کرامات شیخ ما این است، شیره را خورد و گفت شیرین است!» از وجود این هنرمند بهرهمند بودم.
در مدت یک ماه رمضان، هر شب به اتفاق روح اله زم و اکبر عبدی در سونای باغ شاطر هماستخر و همجکوزی بودیم!
بعداز مرگ اکبر عبدی، بسیاری از بارکدهای منتشر و وایرال شده، ساختگی و اقرار آمیز بودند! براساس این بارکدها، لزوماً نه هر رفتهای آدم خوب و نه هر زندهای آدم بدی است.
کلیپ اعتراضی خانم آزیتا حاجیان در مراسم تشییع اکبر عبدی که میگفت؛ ما برای عزاداری آمدیم و نه برای گرفتن سلفی... مورد توجه خیلیها قرار گرفت. باید به خانم حاجیان گفت؛ سرکار خانم، شما از جمله هنرمندان بی حاشیه و قابل احترام هستید و قطع به یقین عزادار همکار هنرمند، اکبر عبدی بودید، اما در میان آن جمعیت مراسم خاکسپاری، شما همان تک گلی بودید که با حضورتان بهار نمیشود!
ازشوی مراسم خاکسپاری اکبر عبدی، ویدیو دیدم، دیدند، میبینند و خواهند دید و بهترین آن متعلق به همسر اکبر عبدی بود که بالای تابوت این هنرمن. با لبخند ایموجی عشق و قدردانیاش را نشان میداد و به اعتقاد بنده حرکت زیبایی بود و با این اشاره که اکبر عبدی طولانی مدتی را تقریبا در دشواریهای ناشی از بیماری به سر میبرد.
به هرحال باید بین حرمت و واقعیت خاکسپاری و برگزاری شویی که توسط بعضی از سلبریتی های تقریبا از یاد رفته! با کیف، کفش، مانتو و روسری های چند میلیاردی و در صف اول و دختر مازراتی سوار ۵۵ ساله تفاوتی بنیادی قائل بود!
ایکاش این خانم مازراتیسوار، از فرزندان و موفقیتهای خودش هم رونمایی میکرد.
نکته عجیب اینجا بود که گویا در مراسم خاکسپاری اکبر عبدی، فیلمبردار مخصوص آن خانم، قبل از ورود حضور داشت!
کافیست ریمیکسهای این خانم را ببینید که به نظر میرسد با هزینه ساخت این ریمیکسها، میتوان یک سریال فاخر، فرهنگی، هنری مثل کلاغ را ساخت و تمام روایتهای غیرمتعارف را برای دیده شدن و جلب توجه مورد تامید قرار داد.
در این بحبوحه خودنماییهای برخی به اصطلاح هنرمند، قاعدتاً درخواست گرفتن عکس سلفی با هنرمندان میتواند امری طبیعی باشد!
ویدیویی را دیدم که مردی هشت شانه! علیرضا خمسه را در پناه خود گرفته بود و می گفت؛ برید کنار، برید کنار، این علیرضای خمسه است! تا همین چند سال پیش که خانه علیرضا خمسه در نزدیکی خانه ما بود، صبحها خودش نان و شیر مصرفی خانواده را خریداری میکرد و یا خنده ژوکوند مآبانه ایرج نوذری، فرزند بهترین رفیق زندگیم «منوچهر نوذری» در مراسم بدرقه پیکر اکبر عبدی، باعث گمراهی میشد که آیا اینجا مراسم مشایعت درگذشته است و یا مراسم…؟!
البته جا دارد که از فوق سلبریتیهای ثروتمند و مشهور که در مراسم خاکسپاری اکبر عبدی حضور نداشتند، به دلیل مردمی بودن آنها قدردانی شود. مثل آقای سلبریتی بنزسوار، با چهار بادیگارد موتور سوار که بنده خاطره بدی از این سلبریتی عارف دارم!!
ایشان در گفتوگویی فرموده بودند که شمس و خیام را حفظ هستند! اما ایکاش آن بزرگوار عارف، آن شب جلسه، در دفتر روح اله زم در ساختمان «بهینهسازی مصرف سوخت کشور» را به خاطر میآوردند که به نصرت کریمی جاودانه مرد تمام عیار سینمای ایران، احترام قائل بودند و طوری وانمود نمیکردند که نه ایشان را دیده و نه میشناسید!
گلهگذاری را از آغاز میکنم؛ پایم که به جهنم برسد، به دو رفیق، فردین عزیز، تقی ظهوری و یک آشنا، خانم فروزان خواهم گفت که سالها باور من را خراب کردید!
فردین عزیز؛ با آن همه شهرت و محبوبیت خدادادی، چگونه مثل یک شهروند عادی در میان مردم عادی زندگی میکرد؟! نکند شما هم مثل بعضی از روسای جمهور، کپی و مشابه داشتی؟!
یا آقای تقی ظهوری؛ پدر خوانده عزیز و مرد پرآوازه سینما که برای خودت دلی دلی کنان از این طرف شهر به آنطرف میرفتی.
یا خانم فروزان؛ عروس سینمای ایران که برای خرید مایحتاج روزانه، بایک زنبیل حصیری وارد بازار تجریش می شدی، شما لذت خریدت را می بردی و دوستدارانت لذت دیدار شما را…
فردین عزیز، تقی ظهوری و خانم فروزان، هرگز شما را نمیبخشم که اگر شما مردمی بودید، پس چگونه است که حالا به اندازه یک دختر چهارده ساله که سابقهاش فقط در بازی در یک سریال خانگیست، چهار بادیگارد دارد؟!
این توهم مشهور بودن مرا یاد روزی انداخت که در بزرگراه شاهنشاهی آن زمان، پشت چراغ قرمز خیابان ظفر، کنار مردی توقف کردم که یک پیکان اتوماتیک سوار بود و پیپ میکشید، سلام کردم و گفتم؛ چرا تنها هستید؟ گفت؛ آن بنز سرمهای رنگ با دو سرنشینش را میبینید؟ آنها همیشه مزاحم من هستند!
هفتاد سال پیش، ساموئل بکت نمایشی نوشت دربارهٔ دو مرد که کنار جادهای خالی ایستادهاند و منتظر کسی به نام «گودو» هستند. آنها نمیدانند او کیست، کِی میآید، یا اصلاً میآید یا نه؟ اما هر غروب پیامی میرسد: امشب نمیآید، اما فردا حتماً و فردا، باز همان جاده است و همان درخت و همان انتظار…
این نمایش اکنون در جشنوارهٔ تئاتر استراتفورد روی صحنه است، اما انگار دربارهٔ ما نوشته شده. دربارهٔ مردمی که این روزها هر روز منتظرتد و نمیدانند چه چیزی در راه است.
هر روز به ما میگویند تغییر نزدیک است و روزها میگذرد و… باز در همان برزخی هستیم که بودیم.
بکت میگوید بیرحمترین شکل انتظار، نه آمدن است و نه نیامدن؛بلکه بلاتکلیفی است.
…و عدهای که هر صبح تازه میشود و نمیگذارد بروی، نمیگذارد فراموش کنی، نمیگذارد زندگی کنی
و حرف اصلی همینجاست: امید همیشه در برابر اسارت نیست. گاهی در «بند» است.
آن دو مرد منتظر در نمایش «در انتظار گودو» را هیچ طنابی به آن جاده نبسته؛ وعدهٔ فردا آنها را بسته است؛ نمایش با یک کلمه تمام میشود: «برویم.» و بعد، آخرین دستور صحنه؛ شاید تلخترین جملهٔ تئاتر قرن بیستم: «حرکت نمیکنند…
