بارها از مردم فحش شنیدم تا «کسائی» شدم!

حسن کسائی می‌گفت که ساز سه‌تار را برای ایام پیری خود برگزید؛ زمانی که اگر دیگر نتوانست نی بزند، دق نکند. اما زمانی که سه‌تار به دست گرفت بسیار بد و بیراه شنید، برای یادگیری نی اما بیشتر هم ناسزا شنیده بود، اما به آنها توجه نکرد تا اینکه شد همان شخصی که ما امروز «نی» را با نام او همراه می‌دانیم.

5 دقیقه مطالعه
موسیقی
بارها از مردم فحش شنیدم تا «کسائی» شدم!
به گزارش ایسنا، نام نی که می‌آید، نمی‌توان از حسن کسائی یاد نکرد. درحقیقت ساز نی‌ با نام او گره خورده است. کسائی فردی است که در سال ۱۳۲۹ برای اولین‌بار نی را به ارکستر برد. در سال ۱۳۴۶ فعالیتش جنبه بین‌المللی پیدا کرد و تا سال ۱۳۵۶، برنامه‌های متعددی برگزار کرد و با نوازندگان بزرگ جهان از جمله راوی شانکار، شاران رانی و بسم‌الله خان، دیدارهایی کرد. او آخرین برنامه رسمی خود را پس از انقلاب در رادیو ایران با همکاری جلیل شهناز، محمدرضا شجریان و جهانگیر ملک اجرا کرد. در ابتدای دهه شصت برای یک دوره فعالیت او در رادیو متوقف شد، البته که این مسئله دائمی نبود و بعدا در سال ۱۳۷۰، پس از آن‌که کسائی در جشنواره نی‌نوازان تالار اندیشه شرکت کرد، فعالیت او دوباره رونق گرفت و در سال ۱۳۷۴، صدا و سیما مستمری برنامه‌های او را برقرار کرد. کسائی در دهه شصت و در سال‌های دوری از صدا و سیما، فعالیتش را متوقف نکرد و به چندین کشور اروپایی سفری داشت و در آنجا به اجرای برنامه پرداخت. حسن کسائی ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ در ۸۴ سالگی درگذشت و در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد. اینک به بهانه چهاردهمین سالگرد درگذشت این هنرمند، به دو گفت‌وگو از او نگاهی خواهیم داشت. او در یکی از این گفت‌وگوها که غلامحسین معتمدی انجام داد، خود را اینگونه معرفی کرده بود: «بنده از ۳ سالگی یک نمایشنامه‌ای را با پدرم رفتم دیدم از بیژن و منیژه که رستم به دربار کی‌کاووس رفته بود و شعر فردوسی را می‌خواند که می‌گفت «چو فردا برآید بلند آفتاب / من و گرز و میدان افراسیاب ...». فردای آن روز من این شعر را عینا برای پدرم خواندم. او تعجب کرد. خانه ما مرکز تجمع هنرمندان بود. پدر هنردوست بود. می‌آمدند. اکبرخان نوروزی بود که در تار، نظیر او را من در عمرم ندیدم. این آقای شهناز فعلی شاگرد اوست و او در یک مرتبه‌ای از نوازندگی ساز قرار داشت که خیلی اعلا بود. تاج اصفهانی و مرحوم طاهرزاده؛ خواننده‌های معروف ایران نیز منزل ما می‌آمدند و خیلی از هنرمندان دیگر مثل غلامرضا خان سارنج. بنده به مرور متوجه شدم صدایی دارم و شروع به خواندن کردم تا به سن بلوغ رسیدم و نتوانستم صدا را در تغییر حنجره حفظ کنم؛ یعنی صدا الآن هم دو دونگ هست اما چون نتوانستم صدای اوج خواندن را حفظ کنم، به یک ساز دیگر پناه بردم و آن نی بود. با نی فعالیتم را شروع کردم و چند سالی طول کشید که به رادیو ایران آمدم. البته سه ماه نزد استاد مهدی نوایی مشق گرفتم. گوش من از کودکی به استادانی که اشاره کردم بدهکار بود اما اساس ذوق من و لبریز شدن ذوقم از صبا سرچشمه گرفته است؛ یعنی او توانسته که من را در نوازندگی در آن بحر بی‌کران قرار دهد. البته خودم هم ذوق داشتم ولی صبا خیلی من را جلو برد؛ یعنی نوازندگی او را به عنوان سولیست در ارکستر یا همراه با خواننده از رادیو گوش می‌دادم و جلو می‌رفتم. اکنون که در آستانه ۵۰ سالگی هستم، ولی برای روز پیری که نمی‌دانم به آن می‌رسم یا نه، سه‌تار را انتخاب کردم که اگر دندانم ریخت یا نتوانستم نی بزنم، هم آبروی گذشته‌ام را حفظ کنم و هم یک سازی داشته باشم که دق نکنم که با خود بگویم من هم آوازم رفت و هم نی‌ام، و حداقل یک جایگزین داشته باشم. زمانی که سه‌تار را دست گرفتم، فکر نکنید که از مردم بابت سه‌تار کم فحش شنیدم، بابت نی هم بیشتر از سه‌تار از مردم فحش شنیدم تا «کسائی» شدم. اگر که گوشم به فحش و اعتراض مردم بدهکار بود هیچوقت هنری نداشتم. حالا هم ادعای هنر ندارم اما نی‌ای که می‌نوازم با اعتراض همسایگان و دوستان رو به رو بود تا به درجه‌ای رسید. سه‌تار را هم همینطور، اکنون کم‌کم قبول می‌کنند که پنجه من، گاهی، نه همیشه از روی پرده آن رد می‌شود.» کسائی همیشه موثرترین استاد خود را «صبا» معرفی می‌کرد؛ صبا که بسیاری از هنرمندان سرشناس به صورت مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد او بودند. کسائی در یک گفت‌وگوی رادیویی درباره اینکه چگونه از صبایی که ساز اصلی‌اش ویولن بود آموخته، گفته بود: «حتما لزوم ندارد کسی که می‌خواهد بخواند، پیش یک خواننده بخواند. البته این لزوم را دارد که آن‌کسی که می‌خواهد یاد دهد به علم موسیقی محیط باشد، به زبان و فرهنگ فارسی احاطه داشته باشد، به شعر خواندن و صحیح اعراب کلمات را ادا کردن وقوف داشته باشد. اگر کسی از اول نزد استاد صحیح، زحمت کشیده و فرهیخته رفت و شروع به کار کرد، کار او خوب از آب درمی‌آید و دیگر نیازی به اینکه باز کنکاش کند و بتواند هنر خود را صیقلی کند، ندارد؛ زیرا صیقلی شده از نزد استاد می‌آید. اما من ابتدا آواز می‌خواندم و بعد به نی که علاقه‌مند شدم، نزد استاد مرحوم «مهدی نوایی» سه ماه کار کردم. بعد نزد اکبرخان نوروزی و برادران شهناز و مخصوصا آقای جلیل شهناز آموختم. از بیش از ۲۰ تا ۳۰ استاد توانستم عصاره و شیره زیبایی‌ها را درک و در خودم حفظ کنم. مثلا به رادیو گوش می‌دادم، استاد صبا که شوشتری می‌زدند، مثل چیزی که حک شده باشد در مغز من، این جمله‌ها، فرازها و نشیب‌ها را ناخودآگاه می‌گرفتم. بنابراین این عشق و علاقه‌ای که از کودکی در من به وجود آمده بود، من را مثل این رودخانه زاینده‌رود، با خودش برد.»