"قلعه"ما و"قلعه حیوانات" جورج اورول
یادداشت / جبار آذین
2 دقیقه مطالعه
یادداشتها

چند روز قبل برای چندمین بار کتاب "قلعه حیوانات" شاهکار جورج اورول را میخواندم و هر چه بیشتر میخواندم و جلوتر میرفتم و حال و روز اهالی آن قلعه و تغییر مسیر زندگی آنها و مراحل استحاله خوکها و تهی و تبدیل شدن شعارهای عمومی آنها به نفع خوکها را دنبال میکردم، این بار بیشتر از گذشته و مطالعه کتاب، آنها را درک و هضم میکردم.
قبلاً و در مرورهای پیشین کتاب آن را از مناظر تاریخی و سیاسی و اجتماعی و زندگی خوکهای خارجی تحلیل میکردم، اما برخلاف این بار، بیشتر حاصل دریافتهای ذهنی بودند، ولی این دفعه، به دلیل شباهتهای فراوان آن و بودن مصداقهای داخلی، مضامین و محتوای کتاب برایم ملموستر بودند و وقتی مقایسه میکردم میدیدم که میان خوکهای قلعه ما و خوکهای قلعه جورج اورول، شباهت بسیار وجود دارد.
در آنجا خوکها و قلعهنشینها بعد از فراری دادن “آقای جونز" با دستیابی به قدرت و داشتن و افزودن آن، به مرور از اهدافی که برای رسیدن به آن، مزرعه جونز را در اختیار گرفته و خوکها بر آن ریاست و مدیریت میکردند، فاصله گرفتند و شعارهای اولیه هم از محتوا رنگ باختند و به نفع خوکها تغییر کردند. سپس خود خوکها هم پا در جای پای جونز گذاشته و تا بدانجا پیش رفتند که مانند او میخوردند، شبیه او میخوابیدند، مثل او ریاست میکردند، مانند او میپوشیدند، مثل او سخن میگفتند و درست شبیه او اربابی میکردند. به گونهای که تمیز بین آنها و جونزها، دیگر ممکن نبود، چرا که خوکها "آقای جونز" شده بودند. با این تغییرات، برای ساکنان قدیم و در ادامه جدید قلعه این پرسشها مطرح شده بود که: خوکها نیز که جونز شدند، اگر جونز بد بود، چرا او را بیرون کردند؟و اگر جونز سرمایه خوار و ظالم است، پس چرا خوکها جونز شدهاند؟
تا اینجا، روایت من از قلعه ما و قلعه اورول بود.
بد نیست در پایان این یادداشت، فرازی از بخش انتهایی داستان عبرت آموز قلعه حیوانات را به قلم جورج اورول بخوانیم:
"حیوانات خارج، از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند، ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند."…