آرزوی داشتن اتاقی مثل کلود مونه

یادداشت: جمشید پوراحمد

4 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
آرزوی داشتن اتاقی مثل کلود مونه
تولستوی در سن ۶۷ سالگی دوچرخه سواری یاد گرفت و در۸۲ سالگی، کتاب «من نمی توانم ساکت باشم» را نوشت. جرج برنارد شاو، در۹۳ سالگی نمایشنامه«قصه های خارق العاده پندآموز»را نوشت. پیکاسو در۹۰ سالگی بهترین نقاشی هایش را کشید. چرچیل در۸۲ سالگی کتاب«تاریخ کشورانگلیسی زبان»را نوشت. سامرست موام در۸۴ سالگی کتاب«دیدگاه ها»را نوشت و بنده، خرد خردپیشه، تصمیم گرفتم درشصت سالگی؛ اولین رمان چندجلدی خود را بنویسم. سالهاست مطالعه می کنم و آرزو دارم اتقاقی مثل اتاق کلود مونه، نقاش فرانسوی داشته باشم، تا رمان خود را‌ بنویسم. سال گذشته با قطع هر روز آب و برق‌، همسر گرامی گفت؛ اکثر همسایه ها منبع آب دویست لیتری گذاشتند و بنده هم به تبعیت از فرمان همسر گرامی، یک منبع گذاشتیم، اما کجا؟! همسایه های شمالی، بالکن کوچکی داشتند، ولی ما که طرف جنوب ساختمان هستیم، یا باید در آشپزخانه که غیر ممکن و یا در هال و پذیرایی! دو اتاق خواب ده متری آپارتمان که یکی را دختر دانشجویم، در آن اقامت گزیده و اتاق دیگر را، همسر گرامی، بنده هم به دلیل بیداری، تا پاسی از شب و همراهی با مطالعه، سیگار و چایی، در هال و پذیرایی هجده متری و درکنار منبع آب،به سر می برم. فشار آب، نصفه شب ها بیشتراست و در نتیجه؛ پمپ منبع، بغل گوش بنده استارت وحدود یک ساعتی تا پرشدن طول می کشید. خیلی شبها فکر کردم که منبع آب کلود مونه، کجای خانه و چه ساعتی استارت می زند؟! داستان نیکولو پاگانینی را شنیده اید؟ او یکی از بزرگترین و سریعترین ویولونیست، در تمام دوران بوده، پاگانینی یک پسر بچه فقیر که با ویولون قرضی توانست همه قوانین نواختن ویولون را تغییر دهد. داستان این نابغه موسیقی، جذاب و خواندنی است.اما‌ من باید اتاقی برای مطالعه، تحقیق و نوشتن، مثل اتاق کلود مونه می داشتم و با خود گفتم؛ مگر من کمتر از نیکولو پاگانینی هستم؟! جوینده یابنده است. در کاروانسرایی خارج از شهر، جلال یونجه را پیدا کردم، جلال یونجه با سخاوت تمام، یکی از اتاقهای بزرگ کاروانسرا را، بدون دریافت اجاره، در اختیارم گذاشت و گفت؛ هزینه تعمیر و دکوراسیون با خودت. حساب جلال یونجه درست بود،من نمی فهمیدم! جلال یونجه در بهار و تابستان کاه‌ و یونجه خریداری و انبار می کرد و درفصل پائیز و زمستان چندین برابر قیمت می فروخت. جلال یونجه خوب می دانست که قیمت حضور من، در کاروانسرا، یعنی نگهبانی بدون مزد و مواجب. با سیصد میلیون تومان پول بهره ای، اتاقی به زیبایی اتاق کلود مونه، البته با تابلوهای ارزان قیمت، احیاء هنری کردم. جلال یونجه از خوردن چایی و کشیدن سیگار در اتاق کلود مونه،خرکیف می شد و من در صدد اینکه بگویم؛ آقا جلال یونجه مزاحم هستی! از خواهرعزیزم؛ درخواست مساعدت مالی کردم و او هم خوشحال وگفت؛ چرا که نه، تو تنها برادر من هستی، اما روز قرار، خواهر عزیز بدون خداخافظی، به مسافرت خارج از کشور رفت‌ و من به زندان افتادم. همسر گرامی در زندان به ملاقات آمد و بعد از نشان دادن درخواست طلاق، گفت؛ پدرم ۲۵ سال پیش، گفت؛ دخترم، این خرد پیشه خل و چله و من حرف پدر را گوش نکردم. جلال یونجه کاسب بود، اما بی معرفت نبود. از اتاق بزرگ کلود مونه، قهوه خانه ای پرسود و مشتری ساخت. جلال یونجه نزد طلبکار من رفت و با چند فقره چک، رضایت او را جلب و من از زندان آزاد شدم. بعد از آزادی ،در قهوه خانه جلال یونجه، به شاگرد قهوه چی منصوب شدم. در زندان به این واقعیت بزرگ پی بردم؛ که مطالعه بد نیست، اما توهم و خود را جای شخصیت داستان گذاشتن، تبعات ویرانگری دارد، یاد گرفتم؛ کسی که پیاده روی می کند، حتما نمی تواند کوهنورد باشد و کسی که انشا خوب می‌نویسد؛ قطعا نمی‌تواند رمان نویس باشد.