دو روز قبل به دلیل هجرت آسمانی استاد بزرگوار و عزیز جواد مجابی و مدیر فرهنگی باشخصیت و محترم جناب حسین وخشوری به عنوان یادمان این دو ارجمند، چند خطی قلمی کردم. دوستان برایم نوشتند که شما از این دو هنرمند، حتما خاطراتی دارید، لطفا به برخی از آن‌ها اشاره کنید.

دوستان درست گفته بودند و من از هر دو بزرگوار، خاطراتی به یاد دارم که در این یادداشت به ذکر خاطره‌ای از مجابی نازنین می‌پردازم و اگر عمری بود و شرایط اجازه داد درباره وخشوری گرامی هم یادداشتی خواهم نوشت.

استاد مجابی را به علت قلم و نگارش زیبا و دیدگاه غیر متعارفش، می‌پسندیدم و از اینکه جزو مفاخر فرهنگی قزوین و ایران بود، جدا از مطالعه پیگیر مطالبش، دوست داشتم که با این همشهری بزرگ دیدار و گپ و گفت هم داشته باشم.

او با قلم و نوشته‌های من آشنا بود و مستقیم و غیرمستقیم، ابراز نظرات و تحسین‌هایش را دریافت می‌کردم تا اینکه در یکی از سال‌های دور یکی از همشهریان، شرایط دیدار و آشنایی حضوری ما را فراهم کرد و من و او در پاتوقی آشنا یکدیگر را دیدیم.

استاد جلوتر از من همراه دوست مشترکمان که او نیز اهل هنر، قلم و از خوشنویسان مطرح بود، در محل قرار حاضر شده بود.

به محض ورود من و معرفی‌ام توسط آن دوست مشترک، مجابی عزیز و طناز با اشاره به من با صدای بلند و لهجه شیرین قزوینی گفت؛"سلام بالامجان بالاخره آمدی!" به سرعت خودم را به او رسانده و پاسخ محبتش را با فشردن دستش که به سویم دراز شده بود، دادم و با تعارف او، کنار استاد نشستم.

این نخستین دیدار من با استاد مجابی بود. او با مهربانی، دستش را بر گردنم آویخت و سخنانی به لطف گفت که هرگز از یادم نمی‌رود.

گفت؛ "بالامجان، نوشتن از سَرِ ِدرد و عِرق و دغدغه، کار سختی است و من از نگاه و قلمت خوشم می‌آید، سعی کن در این کار دوام بیاوری. می‌دانم دشوار است، ولی بمان و ادامه بده، گرچه می‌دانم، رنج می‌بری، اما این خاصیت جماعت روشنفکر و دانستن است. البته تا جایی ادامه بده، رنجی که برای این کار و روشنگری تحمل می‌کنی، به عذاب تبدیل نشود، اگر شد ترمز کن و بعد آرام و آهسته به راهت ادامه بده!"

توصیه و پند خردمندانه استاد تاثیربخش بود و از آن روز تا امروز دارم به قلمفرسایی ادامه می‌دهم، لیکن راستش چون هیچ وقت از مردم و جامعه‌ام فاصله نداشته‌ام و هر روز بیش از دیروز شاهد رنج و مشقت و عذاب مردم هستم، خودم نیز به عذاب مبتلا شده‌ام.

از زمان اولین دیدارم با جناب مجابی ارجمند، مدت‌ها گذشت و من دو ملاقات دیگر با ایشان داشتم که بعد از آن دیگر استاد را ندیدم، ولی همچنان با اشتیاق آثارش را مطالعه می‌کردم.

وقتی داشتم این یادداشت را می‌نوشتم، یاد سخنان ارزشمند استاد سعید مطلبی نازنین افتادم؛ استاد مطلبی در واکنش به یکی از یادداشت‌های سینمایی و اجتماعی‌ام که در آن از غفلت و بی‌اعتنایی نامدیران و نامسئولان کشور در قبال مشکلات و مسائل مردم و هنر و فرهنگ نوشته و از نبود فریادرس، گلایه کرده و ضد بی‌عدالتی شوریده بودم به من گفت؛ "چرا این قدر ناآرام و بی‌قراری؟! یادت باشد تو برای جنگیدن آفریده شده‌ای و نباید خسته شوی و باید مقاومت کنی. قصه تو مانند ماجرای راکی است. او روی رینگ هر چه بیشتر کتک می‌خورد، بیشتر پایداری می‌کرد و تسلیم نمی‌شد، مقاومت کن، این راه توست!"

سخن این استاد مانند جملات آن استاد، همچنان ملکه ذهن من شده است.

آن روز به استاد مطلبی گفتم؛راستش از بس کتک خورده‌ام، دیگر نای ایستادن ندارم. هر کس توان و ظرفیتی دارد و ظرف من از تحمل این همه آزار و اذیت، تنبیه و تداوم رنج‌های اجتماعی و فقر و گرانی روزافزون مردم و بی‌عدالتی‌ها، لبریز شده است!

با آنکه توصیه هر دو عزیز مهربان را فراموش نخواهم کرد، اما امروز از شدت عذاب به مرحله ترمز رسیده‌ام، گرچه هنوز ادامه می‌دهم، ولی تا کی و کجا…؟ خدا عالم است!