اگر پلیسی برای حفاظت از فرهنگ و هنر با قبض های سنگین جریمه، برای ناهنرمندان، دشمنان و مفسدین فرهنگ و هنر داشتیم، هرگز شرایط اسفبار و رقت بار امروز را نمیدیدیم.
به تازگی یک خانم بازیگر«نقش چهارم» فیلم و سریالهای تلویزیونی را که روی یکی از صندلی های انتحاری دنیای مجازی نشسته و پایش را روی پایش انداخته بود دیدم که با وقاحت تمام قد میگفت؛ «نمایشی را به روی صحنه آوردم؟!! و…»
سالها پیش همین خانم بازیگر نقش چهارمی، با هشت کلاس سواد نمایشنامهای را نوشته و از بنده نظر خواست... من هم با این نمایشنامه در دست، برای عرض ارادت قلبی خدمت استاد سمندریان رفتم و از ایشان پرسیدم؛ استاد، کار تئاتر و نمایشنامهنویسی به کجا رسیده و به کجا خواهد رسید؟!
استاد سمندریان سکوت اختیار کرد و گفت؛ پوراحمد چایی و یا چایی میخوری؟! سکوت استاد سمندریان ادامه داشت…
خاطرم هست که مشکلات و ایراد کار از زمانی شروع شد که در ابتدای فعالیت مرکز هنرهای نمایشی، اختیارات اداره تئاتر را گرفتند. یکی از چند کارشناس مرکز هنرهای نمایشی شخصی بود به نام «آقای انسانی» که از فرط تفرعن و تکبر، جواب سلام دیگران را هم نمیداد. اعتقاد او این بود که امثال بنده و چند نفر مشابه دیگر که از قبل از ۵۷ باقیمانده بودیم، مانند بمبهای عمل نشده آن دوران بودیم که هر آن اختمال انفجارمان بود!
یقینا اگر مرکز هنرهای نمایشی امثال دکتر علی منتظری و جناب مسعود شاهی را نداشت، اقدامات امثال آقای انسانی و افراد نوعی مانند خودش، نابودی کردن تئاتر طول نمیکشید و بیست سال به تاخیر نمیافتاد! ما به عنوان ناظران بیطرف، از بیست سال پیش شاهد نابودی هنر نمایش و دگردیسی مخرب تئاتر میشدیم، مثل آنچه که امروز بر سر این هنر والا آمده؛ ورود شوهای رنگارنگ با آدمهای مدعی و نابازیگرانی که از سینما و تلویزیون به صحنه تئاتر سرازیر شدند، صحنه را که خاکش همیشه مقدس بوده، به تباهی و بعضاً فساد کشیدند. نتیجه و ادامه حیات این روند، همین اغواگریها و سودازدگیهای امروز است که شاهدش هستیم. دوران بروز و ظهور آدمهای متوهم که در تاریکی امروزی تئاتر، قیمت پنج ریالی بلیتهای خزعبلات و مزخرفاتشان، و شوآفهایی که برای دیدن و درک «دانش و هنرشان؟!» برگزار میکنند به میلیونها تومان نمیرسید؟!
همکاری از من پرسید؛ چرا به صحنه تئاتر بر نمیگردی؟ به آن دوست عزیز گفتم؛ حکایت امثال ما، حکایت آن درختان نخلیست که سرشان را قطع کردهاند!
وقتی شخص تصمیم گیرنده، خود سواد و دانش کافی این هنر را ندارد (و به قطع و یقین مدرکش هم مجعول است) «در» روی همین «پاشنه» میچرخد!
«هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو.»
ای کاش جماعت متوهم و رانتزده، میدانستند که لازمه حضور در صحنه و در مقام نمایشنامهنویس و کارگردان نمایش، احاطه داشتن به همه علوم و تخصصهاست؛ معماری، پزشکی، پاتولوژی، تخصص قلب و...
چند جوان تحصیلکرده، خلاق و هنرمند را میشناسم که یکیشان در پاوه «توت» میفروخت و آن یکی در رشت دستفروشی میکرد و دیگری در اصفهان پیک موتوری بود. بیتعارف میگویم، هنرمندان این چنینی، سالهاست در یاس و ناامیدی و مرگزدگی، زندگی میکنند و تمام راههای رد شدن از دژ سر به فلک کشیده مافیای هنر را رفته و به بنبست خورده و سرانحام ناکام ماندهاند.
چندی پیش، نوشتهای را خواندم و لذت بردم؛ شما هم بخوانید، قطعاً به زندگی امیدوار خواهید شد!
*مکان؛ ایستگاهِ فضایی «میر» شوروی. زمستان ۱۹۹۱
«سرگئی کریکالف» فضانورد شوروی، چمدانش را بسته بود تا بعد از انجام ۵ ماه مأموریتِ فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید، سرگئی، ما نمیتوانیم تو را برگردانیم! کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!
تصور کنید بیرون از سیارهُ زمین، درحالِ بازگشت به خانه، این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!
در همان چند ماه، رویِ زمین، اتحاد جماهیر شوروی، از هم فرو پاشید و به چند کشور تقسیم شد، اقتصادش نابود و پایگاهِ فرود سفینه، حالا در کشورِ جدیدی به نام «قزاقستان» بود، که برایِ دادن اجازهٔ فرود، پولِ کلانی میخواست!
قسمتِ مسخرهٔ داستان این بود که روسیهُ جدید، برای این کار، پولِ کافی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کُشندهترین شکنجهٔ روانیِ جهان شد، بلاتکلیفیِ مطلق.
آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، امّا انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند؛ شاید ماهِ بعد، معلوم نیست، فقط صبر کن.
سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشم انتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهٔ فلزی، دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است؛ او روتینهایِ کوچک را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد.
هر روز، سرِساعت بیدار می شد، دو ساعت رویِ تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب وَر میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت.
سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلوی دستش بود. سرانجام بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهُ آلمانی، با تقبّل هزینهها، او را برگرداند.سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند! چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.
