هانس کریستین اندرسن و و چارلز دیکنز دو نویسنده بسیار مشهور قرن نوزدهم هستند که دوستی آنها نیز به همان اندازه شهرت دارد؛ هرچند این دوستی محکم، در طول پنج هفته بهشدت فاجعهباری که اندرسن در خانه دیکنز گذراند، از هم پاشید.
به گزارش ایسنا، دیکنز و اندرسن در سال ۱۸۴۷ در یک مهمانی با هم آشنا شدند. در آن زمان، دیکنز بسیار مشهور بود؛ در حالی که اندرسن در دانمارک موفق بود و برای یافتن مترجمانی که به موفقیت آثارش در بازار انگلستان کمک کنند، به لندن آمده بود. پس از ملاقات با دیکنز، اندرسن بسیار شگفتزده شد و این موضوع را ابراز کرد و به دیکنز گفت که او «بزرگترین نویسنده زمان ما» است. ظاهراً این موضوع باعث خوشحالی دیکنز شد و او بستهای حاوی کتاب و یادداشت تشکر برای اندرسن فرستاد.
این دو نفر نزدیک به یک دهه با هم مکاتبه کردند. با این حال، ظاهرا پاسخ دادن دیکنز اغلب ماهها طول میکشید؛ در حالی که اندرسن با اشتیاق پاسخ میداد.
کار زمانی به اوج خود رسید که دیکنز در نامهای به تاریخ ژوئیه ۱۸۵۶، از اندرسن دعوت کرد تا به دیدارش بیاید؛ نامهای که برخی تحلیلگران لحن آن را حاکی از عدم صداقت و نوعی پرخاشگری دانستهاند. دیکنز در آن نامه نوشت: «در این ۹ سال، شما هرگز از یاد و قلب مردم انگلستان نرفتهاید، بلکه حتی شناختهشدهتر و محبوبتر هم شدهاید»؛ جملهای که برای سبک نوشتاری دیکنز، بهطرز غیرمعمولی با آب و تاب و سرشار از تملق بود.
صرفنظر از اینکه منظور واقعی دیکنز از آن نامه چه بود، اندرسن آن را دعوتی جدی تلقی کرد و با هیجان به مطبوعات گفت که قرار است، مهمان دیکنز باشد. سرانجام در ماه مارس سال بعد، اندرسن نامهای به دیکنز نوشت و قصد خود را برای این دیدار اعلام کرد. او نوشت: «هدف من از این سفر، تنها دیدار با شماست و بیش از هر چیز، همیشه گوشه کوچکی از قلبتان را برای من نگه دارید.»
دیکنز که شاید احساس میکرد چارهای جز پذیرفتن ندارد، دعوت را قبول کرد. او در آن زمان به یکی از دوستانش گفت: «شاید هانس کریستین اندرسن هم پیش ما باشد، اما حضورش مزاحمتی ایجاد نخواهد کرد؛ بهویژه که او به هیچ زبانی جز زبان مادریاش، دانمارکی، صحبت نمیکند و حتی شاید آن را هم درست بلد نباشد.»
دیداری بسیار ناخوشایند
رویهمرفته، زمان مناسبی برای سفر و اقامت اندرسن نبود. جدیدترین اثر دیکنز، «دوریت کوچک» (Little Dorrit)، با انتقادات فراوانی روبهرو شده بود؛ او سخت درگیر تمرینات نمایش «ژرفای یخزده» (The Frozen Deep) بود و همچنین در فکر آن بود که همسرش - کاترین - را به خاطر یک بازیگر زن ۱۸ساله ترک کند. (دیکنز در سال ۱۸۵۸ کاترین را مجبور به ترک خانه کرد. او همچنین در نوشتههایی که برای دیگران مینوشت، کاترین را فردی با بیثباتی عاطفی جلوه داد؛ تصویری از شخصیت او که بعدها زندگینامهنویسان آن را به چالش کشیدند. هرچند دیکنز در نامههای خصوصیاش اعتراف کرد که قصد داشته او را در آسایشگاه روانی بستری کند.
اندرسن، مردی قدبلند و با اخلاقی بچهگانه که از برخی آداب اجتماعی بیبهره بود، وارد این ماجرا شد. اندرسن در فقر شدید به دنیا آمد، اما از سنین پایین رویاهای بزرگی در سر داشت. اندرسن در کودکی بهشدت خجالتی بود، اما صدای آوازخوانی زیبایی داشت که امیدوار بود به او در ثروتمند شدن کمک کند. در نهایت، به او گفته شد که ظاهرش بر حرفه خوانندگیاش تاثیر خواهد گذاشت و به جای آن تشویق شد که بنویسد. در حالی که او سرانجام در این تلاش به موفقیت بزرگی دست یافت، زندگیاش با علاقمندیهای شدید و بیپاسخ متعددی ادامه پیدا کرد. یکی از این مردان دیکنز بود که به نظر میرسید، اندرسن علاقه زیادی به او دارد.
همه چیز از همان ابتدا بد شروع شد. در اولین صبح حضورش در خانه، اندرسن درخواست کرد که پسر بزرگ دیکنز موهایش را بتراشد و ادعا کرد که این یک رسم دانمارکی است. خانواده بعدا او را با اسب و کالسکه به سلمانی فرستادند. آن شب، وقتی دیکنز برای صرف شام دستش را به سمت خانمی دراز کرد، اندرسن خودش بازوی نویسنده را گرفت و «دیکنز را پیروزمندانه به اتاق غذاخوری هدایت کرد». همانطور که هنری - پسر دیکنز - به یاد میآورد.
دیکنز که مشغول تمرین بود، با گذراندن بیشتر وقتش در لندن، از اندرسن طفره میرفت. در همین حال، اندرسن تلاش کرد و ظاهرا نتوانست خود را نزد فرزندان دیکنز عزیز کند. کیت - دختر دیکنز - درباره این مرد نوشت: «او آدم استخوانی و کسلکنندهای بود و همچنان مانده بود.»
دیکنز با بیرحمی درباره اندرسن برای دوستانش نوشت و به شدت از مهارتهای زبانی و شخصیت اندرسن انتقاد کرد. در یکی از نامهها، او خطایی را که هنگام سوار شدن اندرسن به تاکسی رخ داده بود، به یاد آورد. دیکنز نوشت: «معلوم شد که یک راننده تاکسی او را از شهر، از طریق جاده جدید ناتمام از طریق کلرکنول، به خانه آورده است. او که از اینکه راننده تاکسی قصد سرقت و قتل دارد مطمئن بود، ساعت و پولش را در چکمههایش گذاشته بود؛ به همراه یک تفنگ برادشاو، یک دفترچه جیبی، یک قیچی، یک چاقوی جیبی، یک یا دو کتاب، چند معرفینامه و مقداری اموال متفرقه دیگر.»
دیکنز در جای دیگری از نامه، عادات اندرسن را که ظاهرا شامل کاردستی و جمعآوری گل میشد، مورد انتقاد قرار داد. او نوشت: «هر وقت به لندن میرسید، درگیر ماجراهای عجیب و غریبی میشد و بهنظر میرسید که دیگر هرگز از آنها خلاص نمیشود تا اینکه به اینجا برگشت و کاغذ را به انواع الگوها برش داد و عجیبترین عروسکهای کوچک و جذاب را در جنگل جمع کرد.»
به نظر میرسید که طبیعت عاطفی و حساس اندرسن، دیکنز را به اشتباه تحت تاثیر قرار داده است. در اجرایی از نمایشی که دیکنز در آن بازی میکرد، اندرسن در صحنه مرگ شخصیتش با صدای بلند به گریه افتاد. او بعدا در یک مهمانی پس از نمایش نیز احساساتی شد، زیرا با وجود اینکه اوایل شب توسط ملکه ویکتوریا شناخته شده بود، احساس میکرد که حضورش به اندازه کافی مورد توجه قرار نمیگیرد. در یک مقطع، پس از اینکه یکی از آثارش نقد ضعیفی دریافت کرد، در باغ دیکنز دراز کشید و گریه کرد و همچنین پس از ترک خانه دیکنز، پنج هفته کامل پس از ورود، گریه کرد.
این وضعیت برای دیکنز، بیش از حد تحملش بود؛ بهطوری که پس از رفتن اندرسن، یادداشتی بالای آینه اتاق او چسباند که روی آن نوشته شده بود: «هانس اندرسن پنج هفته در این اتاق خوابید؛ مدتی که برای خانواده، یک عمر به نظر میرسید!»
نامهای که اندرسن بعدها برای دیکنز نوشت، نشان میدهد که او دستکم تا حدی از کیفیت بسیار بد آن دیدار آگاه بوده است. او نوشت: «لطفا آن جنبههای نامطلوبی را که زندگی مشترکمان ممکن است از من به شما نشان داده باشد، فراموش کنید.»
پاسخ دیکنز، نامهای دیگر با لحنی کنایهآمیز و غیرمستقیم (منفعل - پرخاشگرانه) بود. او نوشت: «مزارع گندمی که وقتی اینجا بودید طلاییرنگ بودند، اکنون شخم خورده و قهوهای شدهاند؛ فصل چیدن رازک فرا رسیده است؛ برگ درختان تازه رو به تغییر رنگ نهادهاند و همزمان با نوشتن این سطور، باران بسیار غمانگیز و یکنواخت میبارد.»
این آخرین باری بود که او به اندرسن پاسخ میداد؛ اندرسن در ماههای پس از آن چندین نامه برایش فرستاد، اما سرانجام پذیرفت که اگر بخواهیم واژهای بسیار امروزی را برای وضعیتی قدیمی به کار ببریم، دیکنز او را به اصطلاح امروزیها بلاک کرده و بیخبر و ناگهانی ارتباطش را با او قطع کرده است.
اندرسن که بعدها بهعنوان نویسنده داستانهای عجیب و جادویی به همان جاودانگیای دست یافت که در کودکی آرزویش را داشت، اغلب قصههای پریان خود را سرشار از موجوداتی میکرد که با جامعه پیرامونشان همخوانی چندانی نداشتند. از «جوجهاردک زشت» گرفته تا «پری دریایی کوچک»، بسیاری از شخصیتهای او در رویای جهانی بودند که واقعا به آن تعلق داشته باشند. با این حال، او همچنان به نیکی از دیکنز یاد میکرد و در سال ۱۸۷۰، از مرگ او اندوهگین شد.
شاید بتوان درسهای متعددی از این ماجرا گرفت. یکی اینکه اگرچه دیدار با قهرمانان زندگیتان ممکن است گاهی به ارتباطی رضایتبخش منتهی شود، اما زندگی کردن با آنها مقولهای کاملا متفاوت است. درس دیگر اینکه وقتی کسی دعوت آمیخته به پرخاشگری منفعلانه شما را برای اقامت در خانهاش میپذیرد، همیشه میتوانید «نه» بگویید!
