همیشه در حال کوچ بودهام.
نه آن کوچی که بر نقشهها ثبت میشود؛ نه آن که مرزها را جابهجا میکند و نام شهرها را در گذرنامهها مینشاند.
من هرگز از جغرافیا نرفتهام؛ این جغرافیاست که بارها از درون من عبور کرده است.
در اعماق وجودم، زنی ایلیاتی زندگی میکند؛ زنی که به خاک دل نمیبندد، زیرا خوب میداند زمین، پیش از آنکه وطن باشد، امانتی گذراست. او هیچ دیواری را ابدی نمیداند و هیچ سقفی را آسمان. خانهاش را نه با خشت، که با توان برخاستن بنا کرده است.
او هر صبح، جهان را از نو بر دوش میگیرد.
تمام عمر، مشغول جمع کردن چادرهایی بودهام که دیگر بوی زندگی نمیدادند؛ خاموش کردن آتشهایی که گرمایشان به عادت بدل شده بود؛ وداع با رودهایی که روزی مرا سیراب میکردند و امروز تنها تصویر تشنگی بودند.
کوچ، برای من ترک کردن نبوده است؛ شکل دیگری از وفاداری بوده است؛ وفاداری به آن خویشتنی که هر بار در پوست دیروز، اندکی کمتر نفس میکشید.
من از آدمها کوچ کردهام، از یقینها، از هویتهایی که چون لباسی تنگ، روح را در خود حبس میکردند. بارها از خودم نیز کوچ کردهام؛ زیرا هیچ «منی» را آنقدر مقدس ندانستهام که زندان ابدیِ خویش شوم.
شاید به همین دلیل است که از هیچ نمیترسم.
کسی که وطنش را در راه یافت، دیگر از گم شدن هراس ندارد.
زن ایلیاتیِ درونم خوب میداند که بقا، هنر ریشه دواندن نیست؛ هنر ریشه برکندن است، درست در همان لحظهای که ریشهها میخواهند آزادی را به مالکیت تبدیل کنند.
مردم، مرا انسانی ثابت میبینند؛ سالها در یک شهر، زیر یک آسمان، میان خیابانهایی آشنا. اما هیچکس نمیداند که در تمام این سالها، من هزاران اقلیم را پشت سر گذاشتهام؛ بیآنکه حتی یک قدم از جایم دور شده باشم.
مسافت را همیشه پاها طی نمیکنند؛ گاهی روح، بیآنکه از پنجره به بیرون نگاه کند، قارههایی را پشت سر میگذارد که هیچ نقشهای توان ثبتشان را ندارد.
اکنون میدانم که کوچ، فعلِ انسانِ زنده است.
درختان میمانند؛ اما ابرها جهان را میشناسند.
و شاید من، بیش از آنکه شبیه درخت باشم، تکهای از ابری هستم که تقدیرش نه باریدن، که در راه بودن است.
من مهاجرِ خویشتنم؛ و هر بار که گمان میکنم به مقصد رسیدهام، زن ایلیاتیِ درونم آرام طناب آخرین چادر را باز میکند، به افق نگاه میکند و زمزمه میکند:
«وطن، جایی نیست که در آن میمانی؛ وطن، آن انسانی است که در هر کوچ، دوباره متولد میشود.»
۱۴۰۵/۰۴/۳۰
