فردین، منوچهر نوذری و عادل فردوسی پور.

یادداشت جمشید پوراحمد

4 دقیقه مطالعه
یادداشت ها
فردین، منوچهر نوذری و عادل فردوسی پور.
عادل فردوسی پورعزیز؛ موضوعات یادداشت مستقل نیست،اما استقلال دارد و خواندنش تسکینی است برای حال نامساعد این روزهای شما. از نوجوانی ندیدن فوتبال و نشناختن فوتبالیست‌ها، فوبیای زندگیم بود و همچنان بامن است.علی دایی را به عنوان فوتبالیست نمی‌شناسم! می‌شناسمش که از تبار جهان پهلوان تختی، محمدعلی فردین و رسول خادم است و شما «عادل فردوسی پور» را به واسطه منوچهر نوذری می شناسم. ایام دهه فجر بود و با منوچهر نوذری قراری داشتم و گفت؛ قرارمان باشد برای فردا و توضیح داد که دریکی از شرکت های معتبر لوازم خانگی، اجرا دارد و ادامه داد که این برنامه را به عادل فردوسی پور پیشنهاد داده بودند، دو ساعت اجرا، یک میلیارد تومان! مبلغ بزرگی بود و عادل فردوسی پور نپذیرفته و گفته که من مفسر برنامه ورزشی هستم و نه شومن! گفتم؛ آقای نوذری شما چقدر دستمزد گرفتید؟ منوچهر نوذری؛ چهارصد هزارتومان که این مبلغ هم بسیار قابل توجه بود. گفتم؛ عادل فردوسی پور را باید تحسین کرد. منوچهر نوذری نگاه غضب آلودی کرد و گفت؛ باید تحسین کرد؟! تحسین برای پنجاه هزار تومان است، نه یک میلیارد تومان! اعتقاد منوچهر نوذری که عادل فردوسی پور یک پاکزاده، بزرگزاده، غنی زاده، اصیل و ریشه دار است. گفتم؛ پس برای خود فردیتی است؟ منوچهر نوذری؛ دقیقا، بدون اغراق و شاید، در هر قرن، پدیده هایی ظهور می‌کنند و در تاریخ ماندگار می مانند.منوچهر نوذری گفت؛ فیلمی مثل بن هور دیگر ساخته نخواهد شد، چارلی چاپلین، ساز نی حسین کسایی و صدای بنان و عبدالوهاب شهیدی هم دیگر تکرار نخواهند شد. عادل فردوسی پور عزیز؛ برای ارزیابی محبوبیت خود، همزمان بایک آدم منفعل، منفور ومشهور! شما یکسوی خیابان و آدم منفورمشهور هم سوی دیگر،منتظر تاکسی بمانید؟! شما طلب یاری برای زلزله زدگان و یا آدم منفور؟! شما طلب دفاع از خاک وطن و یا...؟ داستانی بسیار تاثیر گذار و شگرفی خواندم که بدون هیچ کم کاستی به یادداشت اضافه می کنم. او به خاطر اثبات حقیقت وانمود به دیوانگی کرد. نیویورک سیتی، ۱۸۸۷. دختری ۲۳ ساله با لباس‌های پاره در مقابل قاضی ایستاده است. او با وحشت به اطراف نگاه می‌کند، درباره بكسهای دزدیده شده غرغر می‌کند و ادعا می‌کند که نام خود را به خاطر نمی‌آورد.چندین داكتر او را معاینه وحکم صادر می‌کنند؛ به طرز ناامید کننده‌ای کند ذهن.دختر سوار کشتی می‌شود و به جزیره بلک‌ول، یک آسایشگاه روانی زنان که شایعات وحشتناکی درباره آن، در سراسر شهر پخش شده بود، فرستاده می‌شود. هیچ کس از انجا هرگز برنگشته.چیزی که دوكتوران نمی‌دانستند این بود که نلی بلای، روزنامه‌نگار جوان ، پشت نقاب دیوانگی پنهان شده است.او با یک سردبیر روزنامه معامله‌ای کرد.اصل ماجرا ساده بود؛ برای اثبات اینکه مردم در این آسایشگاه شکنجه می‌شوند، باید به عنوان مريض پذیرفته می‌شد.سردبیر با او موافقت كرد.به محض اینکه درهای آهنی پشت سر نلی بسته شد، او از این کار دست کشید و کاملاً عادی صحبت می‌کرد، مودب و آرام بود. اما کشف وحشتناکی در انتظارش بود، هرچه عادی‌تر رفتار می‌کرد، دوكتوران بیشتر به دیوانگی‌اش متقاعد می‌شدند.در شفاخانه روانی، جهنم را کشف کرد. غذا شامل گوشت فاسد و آب کثیف بود.زنان مجبور بودند به مدت ۱۴ ساعت بدون حرکت روی دراز چوكيهای سخت در یک راهروی سرد بنشینند. برای کوچکترین تخلف، پرستاران آنها را لت و كوب می‌كردند و به حمام آب سرد ميفرستادند.اما وحشتناک‌ترین چیز، چیز دیگری بود. نلی متوجه شد که بسیاری از زندانیان اصلاً دیوانه نیستند.آنها مهاجرانی بودند که انگلیسی نمی دانستند. آنها زنان فقیری بودند که از خستگی مريض شده بودند. و آنها همسران کاملاً سالمی بودند که شوهرانشان به دوكتوران پول داده بودند تا از شر آنها خلاص شوند و معشوقه‌های جدیدی برای خود پیدا کنند. جامعه خيلي ساده یک سطل زباله برای زنان نامناسب ایجاد کرده بود و آن را شفاخانه مي نامیدند. ده روز بعد، وکیل روزنامه به جزیره رسید و خواستار آزادی نلی شد. دوكتوران وحشت کردند.گزارش او آمریکا را تکان داد. مقامات مجبور شدند مبالغ هنگفتی پول برای اصلاحات روانپزشکی اختصاص دهند. مسئولان اخراج شدند. سیستم تشخیصی تغییر کرد.این داستان ما را به فکر چیزی ترسناک می‌اندازد. ما معتقدیم که برچسب‌هایی مانند غیرعادی مبتنی برعلم و عینیت هستند. اما نلی بلای نشان داد که سیستم چقدر آسان می‌تواند شخصیت یک فرد را پاک کند. فقط کافی است لباس شفاخانه را به تن کسی کنید، و هر کلمه‌ای که می‌گوید، هر تلاشی برای دفاع از خود، چیزی جز نشانه‌ای از مريضی‌اش تلقی نخواهد شد.سيستم حقیقت را می‌کُشد. اما این زن ۲۳ ساله ثابت کرد که حتی در محروم‌ترین موقعیت، اگر شجاعت ایستادگی داشته باشید، می‌توانید سیستم را از درون نابود کنید…. بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد... وز خوردن آدمی زمین سیر نشد