یغمایی چرا نگرید؟ چرا ننالد؟ چرا نمیرد؟

یک باستان‌شناس، درگذشت اسماعیل یغمایی را «سوگ میراث و باستان­‌شناسی و نه ناله و مرگ یغمایی» توصیف کرد.

4 دقیقه مطالعه
فرهنگی
یغمایی چرا نگرید؟ چرا ننالد؟ چرا نمیرد؟
نوروز رجبی، باستان­شناس به بهانۀ درگذشت اسماعیل یغمایی در یادداشتی با عنوان «سوگ میراث و باستان­­شناسی است نه ناله و مرگ یغمایی» که در اختیار ایسنا گذاشت، نوشت: «جان پر تب­ وتاب اسماعیل یغمایی، باستان­‌شناس کاردان، متعهد و شریف ایرانی پس از هشتاد و اندی سال تلاش، سختی، ستم­‌دیدگی و حتی ناسازی زمانه، دست­‌آخر در گرماگرم تیرماه ۱۴۰۵ آرام گرفت. شریف­ بودن او از آنجاست که با وجود آزار دیدن بویژه در محیط کاری­‌اش، آسایش تن و جانش را چونان هزاران فرزند دیگر ایران، خرج شناخت میراث تمدنی میهنی کرد که سخت باور و دوستش داشت و در برابر میراث­ ستیزان و طمع­‌ ورزان به ساحت تاریخ و فرهنگ ایران، تطمیع نشد، ایستادگی کرد و البته برای صِدقش تاوان سنگین داد. با مرگ یغمایی، در فضای مجازی ویدئویی از روشن­‌روان یغمایی بارها از سوی دوست­داران میراث و تاریخ ایران بازنشر شد. ویدئویی که یغمایی را در پایان دهۀ ۱۳۹۰ در خوزستان، در قلب تاریخی­ شدن و مدنی­ شدن ایرانیان، در محوطۀ تاریخی ارگان (بهبهان) بر کنارۀ مارون، گریان و زجه­‌کنان نشان می­‌دهد. بُهت و اشک یغمایی از تخریب­‌ها و دخل­‌ و تصرف­‌های سه دهه گذشتۀ ارگان (ارجان) به­ اندازه‌ای است که اختیار از دست می­‌دهد و با درماندگی ناله می­‌کند. ارگانی که یغمایی در دهۀ ۶۰ و ۷۰ دید با ارگانی که او پس از سه دهۀ می­‌بیند یکی نیست. تازگی دارد. شدت تخریب، آسیب، ویرانی و دست­‌اندازی باور کردنی نیست. نای یغمایی می­‌برد، می­‌نالد و زجه می­‌زند. ناله­‌هایی که چه بسا هرگز در رفتن پاره­‌های تنش، پرنیان (همسر) و مهرداد (فرزند) سر نداد. زجۀ و ناله­‌هایی یغمایی، تنها برای او نیست. برای همۀ میراثیان است. برای همۀ ماست. همۀ متخصصان میراثی. همۀ کسانی است که دل به فرهنگ و تاریخ و هنر ایران دارند. درد یغمایی تنها تخریب و آسیب یک اثر تاریخی نیست. درد او حکایت و حال همۀ میراث تاریخی ایران است. اصلاً سوگ باستان­‌شناسی ایران است. سوگ محوطه­‌ها و بناهای تاریخی است که از دَم تیغ تخریب و ویرانی سال‌هاست گذشتند و همچنان در بی­‌پناهی پرپر می­‌شوند. یکی در گذر راه، یکی در اثر سد. یکی به­‌دست کشاورز، دیگری به دست قاچاقچی. آن یکی در دل شهر، دیگری در پشت کوه. یکی قانونی و در چشم روز، یکی شبانگاه و پنهانی. یکی به دستور مدیر و یکی به خواست کارشناس! جهنمی است شرایط حفاظت از محوطه­‌ها و بناهای تاریخی ایران. اگر شتاب تخریب آثار تاریخی ایران چونان هفتاد سال گذشته و بویژه سه دهۀ گذشته باشد، بزودی «نه از تاک نشان باشد نه از تاک­نشان». تاریخ­‌زدایی و میراث­‌کشی که در عصر ما در انجام است، حسرت و نفرت و لعن آیندگان است. مگر کسی با گذشتۀ شکوهمند و پرافتخار خود مبارزه می­‌کند؟ یکی بر سر شاخ، بُن می­‌برید خداوند بُستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد می­‌کند نه با من که با نفس خود می­‌کند بلی، گریه و ماتم یغمایی گریۀ هر کسی است که ایران شناسد و ایران داند. نه شعارگونه و ریاکارانه که آگاهانه و عاقلانه، عاشقانه. گریۀ او برای تخریب، غارت و ویرانی یک فرهنگ به دست سوداگران و نامیراثیان در عصر جدید است. بلایی که در گذشته هیچ نشانی ندارد. تلخ­‌تر آنکه، تخریب محوطه­‌ها و بناهای تاریخی و نفوذ سوداگرانِ تاریخ و فرهنگ ایران به بازارهای فعال پیدا و پنهان داخلی و خارجی خرید و فروش عتیقه و محدود نیست که حتی دستگاه و دیوان اداری کشور را چون مجلس شورا و بویژه وزارتی را که متولی حفاظت از میراث فرهنگی ایران است، سال‌هاست نشانه گرفته است! وقتی اختیار میراث تاریخی و فرهنگی ایران به دست نااهلان سپرده شود، انتظار چیست! بهای آن را نمی­‌دانند. کسانی که نه تخصص و دانشی، نه توانی و مایه­‌ای، نه حتی تعهد و علاقه­‌ای به میراث فرهنگی ندارند، چگونه­ می­‌توانند حافظ این میراث باشند؟ «گندم از گندم بروید، جو ز جو». امروزه بسیاری از امور در آشفته‌بازار سیاست و بده‌وبستان‌ها، و رفیق‌بازی تعریف می‌شود. وزارت میراث سال‌هاست، نه جای تصمیم‌گیری باستان‌شناسان و موزه‌داران، حفاظت‌گران و مرمتگران، معماران و شهرسازان، مردم‌شناسان و زبان‌شناسان، هنرمندان و صنعتگران، که بیش از هر چیز خانه و کوچگاه دیگران شده است. تخصص و دانش و تعهد، کیلو چند؟ در این ازهم‌پاشیدگی و آشفتگی امور و اصول، به نظر می‌رسد حتی بخشی از میراثیان هم به کاسبی افتاده‌اند! عمق فاجعه را ببین... آنگاه یغمایی چرا نگرید؟ چرا ننالد؟ چرا نیفتد؟ چرا نمیرد؟ یغمایی‌­ها چرا نگریند؟ چرا ننالند؟ چرا نیفتند؟ چرا نمیرند؟» مردی که سکوت نکرد و اخراج شد